محمدعلي عباسي اقدم - تكيده بود و لاغر، با محاسني كمپشت و صورتي نسبتاً كشيده، چشمهايي درشت و نافذ داشت با نگاهي عميق و تيز و قلبي روشن كه دريايي از مهرباني در آن موج ميزد، «كوچك» بود به چشم خودش؛ در حد يك بسيجي ساده شايد اما به چشم ديگران با همه ريز نقشي و جثه نحيف و استخوانياش «بزرگ» مينمود. نظامي نبود اما فرماندهي اعجاب برانگيزش بارها نقشه ژنرالهاي كاركشته و كهنه كار عراقي را نقش بر آب كرده و ماشين جنگي عراق را به گل نشانده بود. با شناسايي، حسن تدبير و فرماندهي خيرهكنندهاش در فتح خرمشهر، كليد بصره را از دست صدام قاپيد. همين ها كافي بود كه دوست و دشمن به احترام اين ژنرال جوان كه «مغز متفكر جبهه» يا به تعبيري «بهشتي جنگ» ميناميدندش، كلاه از سر بردارند. هشت پرده زير، سركي كوتاه به زندگي پربركت اين مرد بزرگ است.پرده اول/ غلامحسينچيزي به بهار نمانده بود (25 اسفند 1334) صداي دومين بچه خانواده افشردي در راهرو بيمارستان «مادر» تهران پيچيد. نوزاد هفت ماهه بود. بسيار ضعيف و ناتوان. «موقع تولد يك كيلو و هشتصد گرم وزن داشت، چون زمان تولد ايشان مصادف شد با سالروز تولد امام حسين(ع) از امام خواستم تا اين بچه سالم بماند. نذر كردم اسمش را غلامحسين بگذارم.» نوزاد به شدت ضعيف بود و پوست نازكي داشت. «برايش لباس ململ ميدوختم كه نرم باشد و يك وقت پوستش را زخمي نكند. قبل از پوشيدن لباس تمام بدنش را با پنبه ميپوشاندم» غلامحسين ساكت و آرام بود. تا يك ماه اول صداش درنميآمد. موقع گريه فقط صورتش را جمع ميكرد.پرده دوم/ الفباي زندگيدر دوران كودكي «خيلي شلوغ بود گاهي اذيت هم ميكرد ولي من صبر ميكردم. پرتحرك بود. شيطنتش كه گل ميكرد ديوار راست را ميرفت بالا! همبازيهاي زيادي داشت». غلامحسين همزمان با يادگيري الفباي زندگي، الفباي فارسي را نيز با شور و شوق ميآموخت. دبستان را در مدرسه مترجم الدوله در خيابان غياثي گذراند. بعد به دبيرستان مروي رفت. «دروس مدرسه را اصلاً من كه نديدم در خانه بخواند. هماني بود كه در مدرسه گوش ميداد. درس را به بازي ميگرفت. دروس مدرسه زياد از او وقت نميگرفت. آن چيزي كه از او وقت ميگرفت تحقيقات و پژوهش بود. كتابهاي دوران مدرسه ارضايش نميكرد. اما در كتابهاي غير درسي شاگر اول بود.»پرده سوم/ مرد آسمانيسر در كتاب داشت و دل در آسمان. مدام ميخواند و مينوشت. سر پرشوري داشت. گويي سرش آتش گرفته بود. «آن قدر كتاب دور و برش جمع ميكرد كه برخي وقتها نه كه جثهاش لاغر بود در لابهلاي كتابها گم ميشد.» روزنامهنويسي(يادداشت) يكي از خصلتهاي خوب ايشان بود كه از دوران نوجواني اتفاقاتي كه با آن روبهرو ميشد مينوشت. «30 هزار صفحه دست نوشته درباره جنگ دارند» تقيد خاصي به مطالعه داشت بهخصوص به خواندن قرآن «به قدري علاقهمند به قران بود كه وقتي ايشان شهيد شد فقط يك بقچه بزرگ از نوارهاي قرآن كه داشت جمع كردم. از بس قرآن خوانده بود و از بس كه ياد داده بود، عربي را كامل فرا گرفته بود.»پرده چهارم/ سرباز فراري!وقتي در كنكور سراسري سال 1354 شركت كرد، «در هشت دانشگاه و دانشكده معتبر قبول شد. از جمله دانشگاه قضايي قم. از ميان آن همه اروميه را انتخاب كرد. براي چه؟ براي اينكه از تهران دور باشد. بيزار بود از مظاهر زننده تهران.» ورود به دانشگاه و قرار گرفتن در موقعيتي جديد شكل ديگري به انديشه و فعاليتهاي غلامحسين بخشيد. هدف حسين تنها پاس كردن ترمها نبود، او سوداي ديگري داشت. «بعد از پاس كردن سه ترم در نمرات او دستكاري كردند و به اسم اينكه مشروط شده عذرش را خواستند» سال 56 به سربازي رفت. چند ماهي از سربازياش نگذشته بود كه صداي انقلاب از همه جا برخاست و حسين شد سرباز فراري! ديگر در خانه پيدايش نشد. «در ستاد استقبال از امام(ره) فعاليت ميكرد. بعد در جهاد و بعد هم رفتند روزنامه جمهوري اسلامي.»پرده پنجم/ سامورايي كوچكروزنامه جمهوري اسلامي تازه سر و شكل گرفته بود كه غلامحسين پشت يكي از ميزهاي تحريريه خبر نشست و شد يكي از ساموراييها. آن روزها در روزنامه جمهوري به نيروهاي جوان و تازهوارد «سامورايي» ميگفتند. حسين به سرعت در روزنامه محوريت پيدا كرد و سوگلي روزنامه شد. روز به روز سوار كار ميشد تا جايي كه گاهي بر سر انتخاب تيتر با سردبير روزنامه كل كل ميكرد. مرتضي سرهنگي همكار وقت غلامحسين ميگويد:«گاهي از دور چهره معصومانه اما جدي افشردي را ميديدم كه سرش پايين است و دارد با دقت و حوصله خبرها را تنظيم ميكند بعضي وقتها كتش را پشت صندلياي كه مينشست ميانداخت و آستين پيراهنش را هم كمي بالا ميزد گاهي وقتها هم خودش ديده نميشد ولي صداي مردانهاش تا آن سر تحريريه ميرسيد.»پرده ششم/ اولين شاهد طبسفروردين سال 1358 تصميم گرفت استعداد خود را در رشته علوم انساني محك بزند، با دو هفته مطالعه ديپلم علوم انساني گرفت و در كنكور سراسري شركت كرد و نهايتاً با رتبه 104 در رشته حقوق قضايي دانشگاه تهران قبول شد. همچنان در روزنامه مشغول فعاليت بود تا اينكه در پنجم ارديبهشت 59 واقعه حمله طبس روي داد. غلامحسين جزو نخستين نفراتي بود كه به صحراي طبس اعزام شد تا شاهد سوختن هواپيماها و اسبان دريايي(هليكوپترهاي قدرتمند ترابري) آمريكا در آتش خشم خداوند باشد. بعد از واقعه طبس به دعوت سازمان «امل» لبنان به عنوان خبرنگار روزنامه جمهوري اسلامي براي ديدار از لبنان و اردن به مدت 15 روز به كشورهاي مذكور مسافرت و گزارش و ارزيابي تحليلي خود را از اوضاع نابسامان مسلمانان آن مناطق تهيه كرد.پرده هفتم/ اعجوبه نظامي!وقتي شعلههاي جنگ بالا گرفت غلامحسين راهي اهواز شد و جبهه، خانهاش و همه هم و غمش شد. در ديماه 59 تا شمار يكي از معدود فرماندهان ارشد و برجسته نظامي سپاه ارتقا يافت و در اولين اقدام «واحد اطلاعات- عمليات رزمي جنوب» را پايهگذاري كرد. وي معتقد بود كه مسائل جنگ بايد روي كاغذ ثبت و تدوين شود به همين منظور به راهاندازي بايگاني جنگ اقدام كرد. وي با نفوذ به اعماق خاكريزها وحتي عقبه دشمن از نحوه آرايش و نوع تحركات تانكها و ادوات آنها مطلع ميشد و مكتوبات مستندي را تهيه ميكرد. به همين دليل به «چشم جبههها» معروف شده بود. توانايي وي درامر «اطلاعات و عمليات» به اذعان ژنرالهاي ارشد نظامي صدام، بسيار پيچيده و غيرقابل پيشبيني بود. اين فرماندهان به هنگام اسارت، اقرار ميكردند كه ارزيابيشان از «حسن باقري» يك «اعجوبه» نظامي بود. حال آنكه او خودش را يك بسيجي ساده ميدانست.پرده آخر/ فصل عاشقي!آتش جنگ هنوز شلعهور بود اما زندگي همچنان ادامه داشت. روزهاي آخر رمضان سال 60 بود. گرماي مردادماه در اهواز بيداد ميكرد. غلامحسين مجدداً استخاره كرد. استخارهاش خوب آمد. قصد ازدواج داشت. تپش قلبش بيشتر شد. چيزي به قرار اولين ملاقاتش با خانم پروين داعيپور نمانده بود. وقتي وارد خانه شد شروع به صحبت كرد:« اسم من حسن باقري نيست من غلامحسين افشردي هستم. به خاطر اينكه از نيروهاي اطلاعاتي جنگ هستم مرا به نام حسن باقري ميشناسند.» مهر همسرش يك دوره وسايل الشيعه بود كه همان اول خريد و داد. زندگي عاشقانهشان خيلي ساده آغاز شد. اما دريغ كه بيش از يك سال و نيم دوام نياورد و خيلي زود فصل جدايي از راه رسيد. نهم بهمن 61 وقتي پيكر خونين سردار شهيد افشردي را به خاك سپردند. «نرگس» چهار ماهه بود و بيقرارياش ناتمام.