
برگرفته از یک ماجرای واقعی
هیچکس باورش نمی شد "عبدل ستار"به خاطر یک حمله قلبی بمیرد وقتی فامیل و اطرافیان موضوع را فهمیدند شوکه شدند هر کسی به دیگری می گفت : او که حالش خوب بود چطور ممکن است.
عبدل ستار" 49 ساله به همراه همسر و دخترش در بمبی زندگی می کرد او مدیر یک شرکت بازرگانی بود که به خاطر شغلش شش ماه در دبی و شش ماه در هند بود. دلش حسابی برای "قینات" تنگ شده بود به او قول داد اینبار که از سفر برمی گردد عروسک زیبایی برایش بیاورد؛ بماند که اتاق دخترک از عروسکهای رنگ و وارنگ پر شده بود اما هربار که پدر عازم سفر بعدی می شد باز از او می خواست برایش عروسک بیاورد.
آن روز کارهایش را کرد و تصمیم گرفت صبح زود با اولین پرواز به بمبئی برود ساکش را بست و کلید شرکت را به عبدالجبار دوست و همکار عربش سپرد. صبح زود عازم شد در راه عکس "قینات" را از کیفش درآورد و به آن نگاه کرد خدا او را بعد از 10 سال زندگی مشترک با "سلما" به آنها داده بود. در همان سالهای اول ازدواج وقتی فهمید احتمال بچه دار شدنشان خیلی کم است تصمیم گرفت "سلما" را طلاق داده تا او هم سراغ زندگی خودش برود اما زن جوان حاضر نبود از "ستار" جدا شود 10 سال گذشت و بالاخره آرزویشان برآورده شد و خدا به انها یک دختر کوچولوی زیبا داد.
حالا "قینات" 11 ساله بود چقدر دلش می خواست عروسی اش را ببیند غرق در همین افکار بود که صدای بلندگو او را به خود آورد "تا چند دقیقه دیگر در فرودگاه بمبئی فرود می اییم لطفا کمربندهایتان را ببندید" هواپیما به زمین نشست. "ستار" سوار تاکسی شد و به سمت خانه راه افتاد اینبار به کسی چیزی نگفته بود و می خواست "سلما" و "قینات" را سورپرایز کند پشت در رسید و زنگ زد زن بدون آنکه از پشت آیفون سوال کند در را باز کرد و "ستار" وارد شد:"سلام من اومدم"
"سلما" در آشپزخانه سرگرم پختن غذا بود با دیدن "ستار" آنهم با دسته گل جا خورد و پرسید: تو کی اومدی ؟ چرا زنگ نزدی؟
"ستار" دسته گل را به سمت همسرش گرفت و گفت: تقدیم با عشق
"سلما" که از آمدن ناگهانی شوهرش همین طور هاج و واج مانده بود گل را گرفت و تشکر کرد. "ستار" نگاهی به میز آشپزخانه کرد که آماده چیده شده بود:
- ببینم کسی قراره بیاد؟
- نه؟ چطور مگه؟
- آخه بوی غذا و این میز، نکنه می دونستی من امشب میام
- نه نمی دونستم همینطوری میز رو چیدم آخه "قینات" همیشه از سلیقه مادر "روبی" تعریف می کرد من هم خواستم بهش نشون بدم که مامان اونم یه کدبانوی تمام عیاره
"سلما" با خوشحالی از اینکه شوهرش برگشته به سمت پله ها رفت و دختر کوچولو را صدا زد: "قینات" بدو بیا ببین کی اومده
صدای دختر از پشت در آمد: چه فرقی می کنه مهم اینه که بابا الان اینجا پیش ما نیست
"سلما" از پله ها بالا رفت و وارد اتاق دخترش شد نگاهی به اون کرد و لبخندی زد: اتفاقا الان بابا اینجاست
"قینات" با تعجب به مادرش نگاه کرد و پرسید: اما بابا که گفت تا دوماه دیگه نمی تونه بیاد
"سلما" به سمت کامپیوتر رفت و در حالیکه ان را خاموش می کرد گفت: حالا که اومده تو هم از پای این کامپیوتر پاشو زودتر بیا پایین بابات منتظره
دخترک از خوشحالی مادرش را در آغوش گرفت و بوسید با عجله از اتاق بیرون رفت از دیدن پدرش حسابی ذوق زده شده بود.
***
"ستار"عصر تصمیم گرفت برای گردش به شهر برود "قینات" همراه پدر به گردش رفت اما "سلما" به خاطر سردرد شدیدش در خانه ماند و از آنها عذرخواهی کرد.
پدر و دختر لحظه های خوشی را در بمبئی گذراندند شب که به خانه بازگشتند متوجه شدند مهمان دارند "سلما" با دیدن همسرش جلو رفت و گفت: "ستار" آقای "اکبر چوداری" همسایه ساختمان روبه رو هستند می خواستن شما رو ببین و درباره کار توی دبی باهات مشورت کنن
اکبر جلو آمد و با "ستار" دست داد. صحبتهای آنها پیرامون کار طول کشید و آن شب مرد همسایه شام را در کنار خانواده سه نفره مهمان شد. "قینات" که به خاطر گردش حسابی خسته شده بود سر میز خمیازه ای کشید که از چشمان تیزبین "اکبر" دور نماند مرد جوان رو به دخترک گفت: فکر کنم شما خوابتون گرفته بهتره برید استراحت کنید "سلما" نگاهی به "قینات" کرد و گفت: بهتره شامتو خوردی زودتر بری بخوابی تا صبح زود از خواب بیدار شی صحبتهای پدرت با آقای "چوداری" احتمالا طول می کشه
دختر شب بخیر گفت و به اتاقش رفت تا بخوابد. شب زیبا و به یاد ماندنی برایش بود چقدر خوب می شد اگر پدر مجبور نمی شد به سفر برود و همیشه پیش آنها می ماند با همین افکار به خواب رفت. صبح ناگهان فریاد های مادر او را از خواب پراند با خود فکر کرد شاید سوسک دیده که اینطور جیغ می زند اما پدر کجاست ؟ هراسان از تخت پایین آمد و به اتاق خواب آنها رفت از آنچه که می دید بر جایش میخکوب شد؛ نه امکان نداشت چطور ممکن بود آنها که دیشب با هم به گردش رفته بودند و همه چیز روبه راه بود دیدن بدن بیجان پدر روی تخت او را شوکه کرد آمبولانس آمد و پس از بررسی ها اولیه جنازه مرد میانسال در میان گریه و شیون همسرش در ماشین گذاشته شد قینات اما همچنان هاج و واج مانده بود و به آمبولانسی که پدر را با خود می برد خیره شد.
تحقیقات برای کشف علت مرگ "ستار عبدل" آغاز شد بر اساس جوابیه پزشکی قانونی مرد میانسال بر اثر حمله قلبی مرده بود. مراسم خاکسپاری "ستار" در میان بهت و حیرت همگان برگزار شد.
***
"قدیر" پس از تایید مرخصی به اتاق کارش رفت و آماده می شد تا به خانه برود حال مادرش چندان خوب نبود می خواست یک هفته ای را در کنارش باشد و از او مراقبت کند اما خواهر ها و بردارها هرکدام گرفتاری خوشان را داشتند دیگر نمی توانست این وضع را تحمل کند بالاخره یکی باید از پیرزن نگهداری می کرد قدیر کتش را پوشید و کیفش را برداشت همین که خواست از در بیرون برود تلفن زنگ خورد گوشی را برداشت:
- بفرمایید
- سلام آقا من می خواستم یه رازی رو بهتون بگم
- چه رازی دخترجون
- آقا مادر من قاتله اون پدرمو کشته
- معلوم هست چی می گی دختر جون ؟ تو مطمئنی؟
- آره من با چشمای خودم دیدم مامان با اون مرد نقشه می کشیدند
- ببینم اسم پدرت چیه دختر خانوم؟
- "عبدل ستار"
ادامه در شماره آینده