کد خبر: 203141
تاریخ انتشار: ۰۴ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۷:۲۸

برگرفته از یک ماجرای واقعی
ـ مامان جونم ناهار چی داریم؟
ـ دستاتو بشور تا بگم.
ـ آخه گشنمه.
ـ باشه اول دستاتو بشور بعد ناهار.
سر میز لحظه‌ای نگاه از پسرش بر نمی‌داشت و مشتاقانه غذا خوردن کودکانه‌اش را می‌نگریست. ‌جودی به همراه پسر پنج ساله‌اش در آتلانتا استان دکالب زندگی می‌کرد، پدر «اریک» به خاطر شغلش همیشه در سفر بود و زن جوان و فرزندش در طبقه هشتم یک ساختمان زندگی می‌کردند. ‌روز پدر نزدیک بود و پسر کوچولو دلش می‌خواست پدرش را سورپرایز کند، آن روز به همراه مادر به یکی از پاساژهای معروف شهر رفتند. ‌با اشتیاق ویترین تمام مغازه‌ها را نگاه می‌کرد گاهی چیزی را از پشت شیشه به مادرش نشان می‌داد و هنوز مادر جوابی نداده سراغ یک مغازه دیگر می‌رفت.
ـ مامان این قشنگه، ‌نه اینو می‌گم ... نه نه این یکی این یکی رو نگاه کنید.
ـ صبر کن پسرم چقدر اینور و اونور می‌کنی.
ـ این ساعت چطوره؟ ‌آره خودشه ... ‌پدر همیشه دوست داشت یه ساعت با بند چرمی داشته باشه.
ـ بند چرمی؟
ـ آره مامانی آخه اونروز خودش گفت این بندای فلزی دستمو زخم کرده، مامان همینو براش بگیریم؟
ـ باشه پسرم بریم تو.
«اریک» دست در دستان مادر وارد مغازه شد و ساعت بند چرمی را برای پدرش خرید. ‌به خانه برگشتند و پسر کوچولو با خوشحالی کاغذ آبی رنگ زیبایی را از داخل کمد اسباب بازی هایش در آورد و از مادر خواست تا هدیه پدر را برایش کادو کند. ‌در همین حال زنگ تلفن به صدا در آمد و جودی گوشی را برداشت: ‌آخه چرا نمی‌تونی بیای، من و «اریک» منتظرت بودیم ... ‌آخه الان من به این بچه چی بگم ... نه؛ و ‌صدای بوق بوق تلفن.
این‌ها صحبت‌های جودی با فرد آن طرف خط بود. زن جوان کمی آشفته به نظر می‌رسید، به سمت «اریک» رفت و با ناراحتی کنارش نشست: ‌
ـ چی شده مامان؟ بابا بود؟
ـ آره پسرم
ـ خب کی میاد؟
ـ اون نمی‌تونه فعلا بیاد ... ‌یعنی ... ‌یعنی روز پدر اینجا و ... ‌پیش ما نیست.
انگار که دنیای کودکانه‌اش روی سرش خراب شد. هدیه را برداشت و با ناراحتی از در خارج شد. جودی فریاد زد: «اریک صبر کن اون قول داده تا ماه دیگه حتماً بیاد».
اما «اریک» توجهی نکرد و به سمت آسانسور دوید، ‌دکمه را زد. آسانسور در طبقه هشتم ایستاد و پسر کوچولو سوار شد. ‌گریه‌اش گرفته بود، نگاه به ساعت بند چرمی که با کاغذ آبی رنگ کادو شده بود کرد و از اینکه پدر نمی‌توانست در آن روز ‌کنارشان باشد لجش گرفت. او با همه ذوق و شوقش آن هدیه را خریده بود اما پدر به همین راحتی گفته بود نمی‌تواند بیاید. در حالی‌که اشک از چشمانش سرازیر شده بود به در آسانسور تکیه داد.
‌پدر در مأموریت
«ریچارد» عکس پسرش را از روی میز برداشت و به آن خیره شد. چقدر دلش می‌خواست فردا «روز پدر» را در کنار خانواده‌اش به سر می‌برد اما همکارش نتوانسته بود سر کارش بیاید و او باید به جای «هنری» به مأموریت می‌رفت. ‌به یاد خنده‌های کودکانه «اریک» افتاد دلش می‌خواست بغلش می‌کرد و می‌بوسیدش. غرق در همین افکار بود که «ساموئل» وارد شد. ‌او رئیس شرکت بود و می‌دانست دل ریچارد برای خانواده و مخصوصا پسرش حسابی تنگ شده است. ‌دستی به شانه ریچارد زد و با خنده گفت: ‌بلند شو، ‌بلند شو برو.
مرد دلتنگ دستش را از زیر چانه‌اش برداشت، ‌آهی کشید و با بی‌‌حالی پرسید: کجا برم؟ فعلا که باید جای هنری برم مأموریت.
ساموئل به طرف میزش رفت و در حالی‌که جعبه‌ای از داخل آن درمی‌آورد گفت: «هنری» برگشته، تو می‌تونی بری.
ریچارد هاج‌ و‌ واج مانده بود، ‌از خوشحالی نمی‌توانست حرف بزند. رئیس مهربان جعبه را به سمتش دراز کرد و گفت: ‌بگیرش این مال پسرته، ‌از طرف من بابت این مدتی که پدرشو به خاطر مسائل کاری مجبور بودیم پیش خودمون نگه داریم. ‌سپس پاکت دیگری از کشو میزش درآورد و در حالی‌که مرد جوان همچنان لبخندی از رضایت به لب داشت گفت: ‌این هم مال تو.
ریچارد با تعجب پرسید: ‌مال من؟ چی هست؟
ساموئل گفت: ‌بلیت، ‌زودباش یه ساعت دیگه هواپیما پرواز می‌کنه.
ریچارد همانطور متعجب مانده بود که ساموئل دوباره گفت: ‌د بگیرش دیگه، در ضمن روزت هم مبارک
او با خوشحالی از رئیسش خداحافظی کرد و به سمت فرودگاه راه افتاد.
روز پدر
هواپیما در فرودگاه آتلانتا به زمین نشست «ریچارد» سوار تاکسی شد و به سمت خانه به راه افتاد. ‌در راه با خود فکر می‌کرد چقدر «اریک» از دیدنش خوشحال می‌شود. نزدیک آپارتمانش رسید که ناگهان صدای آژیر آمبولانس او را به خود آورد. از یکی از همسایه‌هایی که آنجا بود پرسید: ‌ببخشید خانوم چه اتفاقی افتاده؟
همسایه جواب داد: ‌می‌گن یه پسر کوچولو از آسانسور افتاده.
دلش هری ریخت، نکنه ار ...
بلافاصله از ماشین پیاده شد به سمت ساختمان دوید. ناگهان چشمش به «جودی» افتاد. با دیدن او، ‌با آن چشمان اشکبار حالش بد شد، ‌دنیا دور سرش چرخید، یعنی پسر کوچولوی او توی آسانسور بوده؟ جعبه هدیه‌ای که رئیسش به او داده بود از دستش افتاد ‌و خودش را به زمین انداخت. ‌هرکسی چیزی می‌گفت، یکی می‌گفت «حتماً مرده» آن دیگری «اگه زنده ‌هم مونده باشه که بعیده حتماً قطع نخاعی چیزی می‌شه» ریچارد به همه این زمزمه‌ها گوش می‌داد و جواب تک تک آنها را توی دلش می‌داد: ‌«نه نمرده – عیبی نداره اگه قطع نخاع بشه فقط زنده بمونه» ‌در همین حال مأموران به زیرزمین رفتند و با تجهیزات ایمنی پسرک را در آوردند. ‌یکی از مأموران در حالی‌که «اریک» را در آغوش گرفته بود از زیرزمین بالا آمد. «جودی» از ترس و دلهره زبانش بند آمده بود و ریچارد تحمل دیدن آن صحنه را نداشت. دستانش را جلوی چشمانش گرفت، قلبش تند تند می‌زد یعنی چه به سر «اریک» کوچولویش آمده بود؛ ‌ناگهان صدایی او را به خود آورد «پدر جون روزت مبارک»
امکان نداشت باورش نمی‌شد، «اریک» با وجود آنکه از طبقه هشتم به پایین افتاده بود اما معجزه‌آسا زنده مانده بود.
پسرک به یکی از مأموران که او را به خاطر جراحت‌های سطحی به بیمارستان می‌برد گفت: ‌می‌شه یه دقیقه صبر کنید ... ‌سپس ریچارد را صدا زد و هدیه را که در یک کاغذ آبی‌رنگ پیچیده شده بود به طرف او گرفت و گفت: ‌«پدر روزت مبارک»
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار