کد خبر: 202841
تاریخ انتشار: ۰۲ بهمن ۱۳۸۸ - ۱۸:۱۷
داستان جنگي
- الو منزل داداش حاجي؟ خودتي؟... سلام حاج نظر، منم، ياوري، ماه پيش باهات تماس گرفتم... در مورد همون خبر...ياوري ماه به ماه زنگ مي‌زد. نه صاحبخانه بود، نه کارمند بانک که دير شدن قسط وام را گوشزد کند و نه حتي مزاحم. پيک گردان بود، سابق، همان زمان که مثل عکسش جوان بود و خندان، هنوز هم مي‌خنديد. حتي وقتي ماه به ماه زنگ مي‌زد تا خبر شهادت کسي را برساند.... خلاصه اينکه خدا رحمتش کنه. بنده خدا چند بار اعزام شد آلمان، انگليس، کلي اين ور و اون ور و عاقبت زورش به اين شيميايي لعنتي نرسيد. ياوري از حسين آهنگري حرف مي‌زد. بعد از جنگ شده بود کارمند بنياد شهيد. دفتري و دستکي، اگر براي همه حسين شده بود مدير و پشت ميز نشين، براي حاج نظر او همان حسين آرپي جي زن سابق بود. - اعزامي از شيرازم کاکو، آرپي جي عين دسته بيل خودم مي‌مونه، سر زمين کمک دستم بود و حالا باهاش تانک مي‌زنم.به آرپي جي مي‌گفت دسته بيل، سيه چرده و خوش اخلاق، گوشي توي دست حاجي بوق بوق مي‌زد و حسين توي سرش آرپي جي شليک مي‌کرد. به ساعت نگاه کرد. عقربه کوچک داشت با ناز و ادا خودش را به 12 ظهر مي‌رساند. نيم ساعت ديگر اذان مي‌داد و او بايد حسين را قاطي ساير بچه‌ها، توي باغچه مي‌کاشت. پيش جعفر خوب بود؟ کنار طاقچه، تکيه داده به ديوار؟ يا نه آن وسط، کنار داش غلامحسين و صمد، بچه‌هاي پر سر و صداي گردان خط شکن...صمد با تکان سر سلام داد. هميشه اول از همه سلام مي‌داد و خيلي زود با تازه‌وارد‌‌ها گرم مي‌گرفت. خودش هم که تازه آمد، يک ماه نشده با همه جور شد. سال‌‌ها بود که دستش روي گردن حاجي سنگيني مي‌کرد. عادتش بود موقع عکس انداختن دست روي گردن اين و آن بيندازد. - فقط خدا مي‌دونه تو با چند تا از بچه‌‌‌ها برادر رضايي شدي. کافيه يه نفر«ر» رفاقت رو باهات هي جي کنه تا سريع باهاش فاميل بشي يا به قول خودت...- مثل يه داداش، خودم هيچ وقت داداش نداشتم و يه دفعه اينجا اين همه برادر ريخت دور و برم. داش غلامحسين، ممد نقوي، حسن حضرتي... خود شما، داداش حاجي...هرچه حاج نظر گفت صفت داداش حاجي را دوست ندارد، به خرج بچه‌‌‌ها نرفت. مخصوصاً خود صمد که حالا هم از توي گلدان داداش حاجي صدايش مي‌کرد. حاجي شاخه گل داوودي را برداشت و کمي از خاک گلدان را کنار زد. صمد داشت مي‌خنديد و ساقه‌‌اش را تکان مي‌داد. حاجي آرام گفت:- صمد باهاش کنار بيايي‌ها، اسمي چيزي روش نذاري. ديشب شهيد شده، تو بيمارستان. مي‌دوني که شايد اولش کمي غريبي ‌کنه. با خودتون قاطيش کن.صداي اذان از روي پشتبام خودش را انداخت داخل حياط. حالا ديگر حسين کنار صمد و غلامحسين توي گلدان نشسته بود و با هم گپ مي‌زدند. حاجي با تبسم به بچه‌‌‌ها نگاه کرد و آستنش را بالا زد. الله اکبر...تشييع جنازه حسين ساعت 4 بود. حاجي توي آينه نگاه کرد. باورش نمي‌شد. تمام موهاي سر و صورتش ريخته بود. سرفه مي‌کرد. خشک و منقطع، دست حاجي را گرفته بود و از او مي‌خواست برايش دعا کند. دستش داغ بود. حاجي پرسيد:- جنگ 20 ساله تموم شده حسين. تو هنوز هم داري آرپي جي مي‌زني؟ بذار دستت کمي خنک شه.خودش خنديد و حسين نه، فقط سرفه مي‌کرد. اشک توي چشمانش جمع مي‌شد و عاليه خانم، همسر حسين، سريع اشک‌‌ها را با دستمال کاغذي پاک مي‌کرد و با همان سرعت دستانش مي‌گفت:- گريه نمي‌کنه اثر مجروحيت‌شه. گريه نمي‌کنه...و خودش هم گريه مي‌کرد. بيرون اتاق، توي راهرو، پشت همان ويتريني که حسين دوستانش را براي تماشا دعوت کرده بود. حاجي هنوز توي آينه بود که ساعت سه بار زنگ زد. ترسيد، دو خط موازي شانه‌هايش به هم خوردند. يکي داد زد خط سقوط کرده. گيج و منگ بود. يک تانک از سمت چپ خاکريز مثل خرچنگ خزيد توي بچه‌ها، صمد با کلاش به استقبالش رفت. وز وز وز، کمانه گلوله‌‌‌ها روي تنه فولادي تانک، صداي ياحسين صمد زير شني‌‌‌ها و استخوان‌‌هايي که لابه‌لاي آن همه آهن و فولاد مي‌شکستند، مي‌پيچيدند و صداي‌شان را توي گوش حاجي فرومي‌کردند. يا حسين...حالا تانک از توي آينه راست داشت به طرف حاجي مي‌آمد. يکي هم توي سينه‌اش بود. چند نفر لابه‌لاي صداي زنگ داد زدند«حاجي بکش کنار» اما او دست بردار نبود. صداي زنگ همچنان مي‌آمد و حاجي هنوز مقابل تانک ايستاده بود. تانک غريد، حاجي شليک کرد. سينه‌اش شکافت و در باز شد.- ببخشيد منزل حاج نظر؟ عذر مي‌خوام هرچي در زدم باز نکردين اين شد که اومدم تو. آژانسم.وقت رفتن بود. حاجي موهاي جو گندمي‌اش را شانه کرد و آينه را روي طاقچه خواباند. پشت سر راننده به راه افتاد و قبل از اينکه در را ببندد يکبار ديگر به بچه‌‌‌ها نگاه کرد. صمد داشت توي گلدان سربه‌سر تازه وارد مي‌گذاشت...حسين کار زيادي توي دنيا نداشت. سريع به حالت درازکش، روي دست جماعت آمد و توي نيم وجب جا به پهلوي راست خوابيد. چند نفري برايش گريه کردند و او هم وقتي که لباس سفيدش را براي آخرين بار کنار زدند،‌ چشمکي به حاجي انداخت و به همه خنديد. سردش بود و سريع با خاک، گرمش کردند. دشت به يکباره خالي شد. نه صداي انفجاري، نه فريادي، نه اشکي، نه تانکي که مقابل گلوله آرپي‌جي حسين سر خم کند و نه حتي خود حسين، تن‌‌ها چيزي که ديده مي‌شد،‌ کپه خاک مقابل پاي حاج نظر بود. سرد و نمناک، حاجي خم شد و مشتي خاک از روي زمين برداشت. اطراف را نگاه کرد و خاک‌‌ها را درون جيبش ريخت. - سلام حاجي جون،‌ تحويل نمي‌گيري.ياوري بود. با خنده هميشگي‌اش. مي‌گفت خبرهاي خوشي دارد. دست کرد توي جيبش يک کاغذ خارج کرد.- اينم يه بليط به مقصد تهران. هديه حاج باقره. مي‌گفت درخواست دادي بفرستنت کردستان. درسته؟ اما چرا اونجا؟ الان که ديگه جنگ نيست. همه دوست دارن تو شهر بمونن اون وقت تو مي‌خواي بري کردستان؟ياوري يک راست حرف مي‌زد. حاج نظر بليط را گرفت و توي همان جيبي گذاشت که خاک ريخته بود. تا دم در گلزار به خاطرات پراکنده ياوري گوش داد و آنجا برايش ساندويچ خريد. ياوري مي‌خواست بپرسد حاجي از کجا فهميده او گرسنه است؟ و سؤالش را وقتي پرسيد که حاجي با خنده سوار اتومبيل شد. پاسخ پيش خودش بود و خاطراتي که با حسرت از آشپزخانه‌ مقر تيپ تعريف کرده بود.توي خانه باز حاجي و گل‌هاي داوودي با نام و نشانش تن‌‌ها بودند. حوله و مسواک و چند رخت لباس توي ساک سفري انتظار دستان حاجي را مي‌کشيدند. حاج نظر اما طاقت دوري از بچه‌‌‌ها را نداشت. سريع همگي را درون يک گلدان بزرگ جا داد و به غرغرهاي داش غلامحسين و صمد و حسين و بقيه گوش داد. صمد مي‌گفت جايش تنگ شده، غلامحسين از دوري صمد شاکايت داشت و حسين غريبي مي‌کرد. حاجي جواب هر کدام را با خوشرويي داد و دسته ساک را گرفت. توي دلش پرنده داشت. نوک مي‌زد به قفس سينه‌اش و کمي بعد دستان حاج نظر، در را بعد از 20 سال به روي کردستان باز کردند.اولين مقصد تهران بود. دفتر حاج باقر، تواضعش در برابر دفتر و دستکي که داشت بد نبود. گرم بغلش کرد و دل حاج نظر هنوز سرما داشت. حاجي چاي نخورد. ناهار هم همين طور، حرف‌‌هايي داشت براي گفتن و گفت. راه رفت توي اتاق خوش آب و رنگ حاج باقر و رجز خواند. اعتقاد داشت حاج باقر تهران نشين، همان حاجي اوايل جنگ نيست. همان که با دست خودش برادرش را فرستاد آخرين عمليات و حسرت يک بغل در دلش ماند... حاج باقر فقط به تماشا نشست. شايد فکر مي‌کرد نکند مصداق گروه دوم يا سومي باشد که حاج احمد متوسليان گفته بود؟ يا شايد هم مي‌ترسيد سرباز آجودانش داخل بيايد و ببيند که چطور جلوي حاج نظر کوچک نشسته؟رجزخواني نيم ساعت بيشتر طول نکشيد. دسته‌ ساک توي دست حاج نظر جا خوش کرد و بچه‌هاي توي گلدان بين او و حاج باقر داوري مي‌کردند. پايان اين پچ پچ با خود حاج نظر بود. چشمکي زد و گفت:- بي‌خيال، داريم مي‌ريم کردستان بچه‌ها، راستي چند تاتون اونجا شهيد شديد؟بچه‌‌‌ها حرفي نزدند. خود حاج نظر سعي کرد به ياد آورد و کمي بعد خوابش برد. جنگ براي او از کردستان شروع شده بود و حالا داشت بعد از 20 سال به همان جا برمي‌گشت.دم ظهر بود. پنجشبه،‌ حاج باقر توي آپارتمانش تلويزيون تماشا مي‌کرد که تلفن زنگ زد. ياوري بود. ياوري ماه به ماه زنگ مي‌زد. نه صاحبخانه بود،‌ نه کارمند بانک که دير شدن قسط وام را گوشتزد کند و نه حتي مزاحم. زمان جنگ پيک گردان بود. حالا هم ماه به ماه زنگ مي‌زد و خبر شهادت يکي از بچه‌‌‌ها را مي‌داد:- الو منزل حاج باقر... خودتي حاجي... شنيدي حاج نظر شهيد شده... آره حاج نظر،‌ تو کردستان شهيد شده. مقر تيپ شون. همون اولين روز که رسيده مقر خوابيده و يکي از ترکشاي جنگ کار خودشو کرده. مي‌دوستي که حداقل صد،‌ دويستا ترکش تو بدنش داشت ...گوشي توي دست حاج باقر بوق بوق مي‌زد و حاج نظر توي سرش رجز مي‌خواند. بايد يک شاخه گل داوودي مي‌خريد و توي باغچه مي‌کاشت:«خدا کند گلدان تحمل سنگيني حاج نظر را داشته باشد. خدا کند»...
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار