کد خبر: 202567
تاریخ انتشار: ۲۹ دی ۱۳۸۸ - ۱۷:۴۶
به محض رسيدن به هتل اولين چيزي كه توجه همه ما را جلب كرد وضعيت استثنايي هتل بود. تاكنون چنان هتل مجللي نديده بودم. نزديكي‌هاي غروب بود و براي آن روز برنامه‌اي ترتيب داده نشده بود. به همين خاطر پس از استقرار در هتل مي‌توانستيم تا فردا صبح استراحت كنيم. مراحل پذيرش و استقرار با برنامه‌ريزي مناسب ميزبان خيلي زود به پايان رسيد. من و رضا هم اتاق شديم و علي در يك اتاق ديگر مستقر شد. اتاق‌‌هاي هتل بي‌اندازه بزرگ و مجهز بودند. تقريباً همه بچه‌ها از وضعيت هتل رضايت كامل داشتند، به ويژه آنكه مسؤولان بسيار خوش برخوردي نيز داشت. نسبت به سفر پيشين تعداد بيشتري از بچه‌ها به اين سفر آمده بودند. بلافاصله پس از استقرار بازار رفت و آمد بچه‌ها به اتاق‌هاي همديگر داغ شد.من و رضا نيز در اتاق بند نمي‌شديم و مدام به اينجا و آنجا مي‌رفتيم.من تنها در اتاق نشسته بودم كه يكي دو نفر از بچه‌ها به اتاق ما آمدند و در حالي كه معلوم بود قصد شوخي با رضا را دارند، با هيجان و خنده نقشه‌هايي را در اتاق پياده كردند و رفتند. من از اتاق خارج شدم و به لابي هتل رفتم. آنجا هم شلوغ بود و پر شده بود از بچه‌هايي كه براي صحبت كردن و خوش گذراندن دور هم جمع شده بودند.فضاي بيرون هتل از همان لابي ديده مي‌شد.هوا به طور كامل تاريك شده بود و باران شديدي مي‌باريد. چشمم خورد به پسري بيست و يكي دو ساله كه در كنار چند نفر ديگر از كاركنان هتل ايستاده بود. يك شلوار جين گشاد و يك باراني به تن كرده بود. قد متوسطي داشت و كمي هم چاق بود، طوري كه هنگام راه رفتن احساس مي‌شد به سختي خود را جابه‌جا مي‌كند و از اضافه وزنش رنج مي‌برد، اين موضوع هنگام صحبت كردن او نيز ديده مي‌شد، به گونه‌اي كه احساس مي‌كردي صداي بچگانه اما كلفتش به دشواري از دهانش خارج مي‌شود. به نظر نمي‌رسيد از كاركنان هتل باشد، زيرا نه لباس‌هايش هم شكل بقيه كاركنان بود ونه به طوري كلي كار مشخصي انجام مي‌داد. با آنكه به محض ورود به هتل او را ديده بودم، اما اين بار نمي‌دانم به چه دليل، بيشتر توجهم را جلب كرد، هر چند اين بار هم چندان روي او متمركز نبودم. هواي باراني و تميز درخت‌ها و فضاي سبز بيرون هتل مرا به سمت خود كشاند و براي لذت بردن از آن رفتن به لابي و در كنار ديگر بچه‌ها بودن را رها كردم و از هتل خارج شدم. جلوي در هتل ماشين‌هاي زيادي پارك شده بود. از كنار آنها گذشتم و زير باران به قدم زدن مشغول شدم. اما زياد دور نشدم و پيش از آنكه به طور كامل خيس شوم به سمت در هتل بازگشتم. ولي باز هم داخل نرفتم و در كنار يكي از ماشين‌هاي پارك شده ايستادم. يك تاكسي پرايد صندوق‌دار زردرنگ بود و معلوم بود كه زمان زيادي از تاريخ ساختش نمي‌گذرد. ماشين خيس خيس شده بود در اين ميان سنگ بزرگي روي صندوق عقب آن توجهم را جلب كرد. به طرفش رفتم و سنگ راكه به اندازه مشت دست بود برداشتم و كمي آن سوتر روي زمين انداختم. اما با تعجب ديدم جاي سنگ روي صندوق عقب مانده و رنگ آن قسمت پريده و به طور كامل فرو رفته است. اين موضوع به نظرم كمي عجيب آمد، چرا كه اگر سنگ به هر دليلي به آن قسمت برخورد كرده و تا آن اندازه موجب آسيب ديدگي‌اش شده بود به طور طبيعي بر اثر شدت ضربه بايد به طرفي پرت مي‌شد و دليلي نداشت كه روي آن باقي بماند. توجهي نكردم و به هتل بازگشتم و يكراست به اتاق رفتم. رضا هم در اتاق بود. پس از كمي بگو بخند يادمان افتادكه مسؤولان هتل گفته بودند يك گلدان كوچك با گل كاكتوس به عنوان هديه براي همه بچه‌ها در نظر گرفته‌اند. به همين خاطر بلند شديم تا دوري در لابي بزنيم و گلدانمان را نيز بگيريم. لابي هنوز هم شلوغ و بازار شوخي و خنده نيز داغ بود. بعضي از بچه‌ها براي گرفتن گلدان هديه در صف ايستاده بودند و البته به طور مشخص اين كار را نوعي تفريح به حساب مي‌آوردند. من و رضايي نيز به جمع آنها ملحق شديم و بازار خنده‌شان را داغ‌تر كرديم و سرانجام پس از نيم ساعت گلدان‌هارا گرفتيم و به اتاق بازگشتيم. رضا چند دقيقه‌اي بيشتر در اتاق نماند و دوباره بيرون رفت. بالافاصله بعد از او من هم از اتاق بيرون رفتم. لابي كمي خلوت‌تر شده بود و بيشتر بچه‌ها براي استراحت به اتاق‌هايشان برگشته بودند. من هم كه از ابتدا به قصد رفتن به لابي نيامده بودم، از در هتل خارج شدم تا كمي در سطح شهر قدم بزنم. باران نه تنها بند نيامده بود بلكه شدت بيشتري هم گرفته بود. چند دقيقه‌اي بيشتر نگذشته بود كه به طور كامل خيس شدم. خياباني را كه هتل در آن واقع شده بود در پيش گرفته بودم و تا حدودي از آنجا دور شدم. خيابان خلوت بود و بيشتر مغازه‌ها نيز بسته بودند. من همچنان قدم مي‌زدم و جلوي اندك مغازه‌هايي كه هنوز باز بودند مي‌ايستادم و پس از كمي تماشاي ويترينشان راه خود را ادامه مي‌دادم. نمي‌دانم چقدر از هتل دور شده بودم كه صداي يك ماشين كه با سرعت زيادي در حركت بود از دور توجهم را جلب كرد. ماشين نزديك و نزديك‌تر شد، ناگهان با ترمزي كه خط آن به دليل خيس بودن خيابان چندين متر كشيده شد، جلوي پاي من توقف كرد.يك تاكسي پرايد زرد رنگ بود. من كه در پياده‌رو قدم مي‌زدم، لحظه‌اي ايستادم، كمي كه بيشتر دقت كردم فهميدم كه همان ماشيني است كه جلوي هتل پارك شده بود و جاي برخورد يك سنگ روي صندوق عقبش وجود داشت. ناگهان همان پسر بيست و يكي و دو ساله چاقي كه در هتل ديده بودم از سمت راننده پياده شد و با دست مرا به سه نفر ديگري كه در ماشين نشسته بودند، نشان داد و گفت:«ايناهاش، خودشه.»سپس در حالي كه با صداي بلند فرياد مي‌زد رو به من كرد و گفت:«زودباش، بيا سوار شو تا با هم بريم ببينيم واسه چي سنگ رو از روي صندوق عقب برداشتي؟»من كه هاج و واج مانده بودم، چيزي نگفتم و تنها به او خيره ماندم. پسر ادامه داد:«زود باش ديگه، مي‌خواهيم ببينيم جسد تو صندوق عقب از كجا اومده؟ من خودم سنگ رو روي صندوق عقب گذاشته بودم و داشتم مي‌پاييدمش كه طرف رو پيدا كنم.»با آنكه از حرف‌هايش سردرنمي‌آوردم، ناگهان ترس وجودم را فرا گرفت. نمي‌خواستم درگير ماجرايي شوم كه نه تنها در آن دخالتي نداشتم بلكه از آن خبر هم نداشتم. تازه احساس برخي شخصيت‌هاي فيلم‌هاي جنايي را كه مي‌دانند قتل نيستند اما از گفتن حقيقت سرباز مي‌زنند يا گاهي دروغ مي‌گويند تا هيچگا تحقيقات پليس به طرف آنها كشيده نشود يا كسي به آنها مشكوك نشود، درك مي‌كردم.پسر كه به نظر مي‌رسيد درباره مشكوك شدن به من با سه نفر ديگر كه در تمام اين مدت نه تنها از ماشين پياده نشدند بلكه شيشه ماشين را هم پايين نياوردند، اختلاف نظر داشت، مشغول مشاجره و جر و بحث كردن با آنها شد و در اين فرصت من بي‌اختيار پا به فرار گذاشتم و راه هتل را در پيش گرفتم. نمي‌دانم در آن باران شديد با چه سرعتي مي‌دويدم كه به هتل رسيدم. همچنين از حرف‌هايي كه ميان پسر و سه نفر ديگر رد و بدل شد، بي‌خبر ماندم. اما به محض داخل شدن از در هتل، ماشين آنها نيز با سرعت زياد وارد شد و در همان جاي قبلي پارك كرد. من همچنان مي‌دويدم واز پله‌ها با عجله بالا مي‌رفتم. پسر از ماشين پياده و وارد هتل شد. نمي‌دانستم از چه چيز فرار مي‌كردم. تصوير پسر و يك تصور فرضي از جسد داخل صندوق عقب مدام از پيش چشمم مي‌گذشت. احساس عجيب و هراسناكي مانند احساس قاتل بودن يا احساس ارتكاب گناهي بزرگ در گذشته بر من چيز شده بود و انگار لحظه مجازات نزديك بود. جلوي در اتاق كه رسيدم، دست‌هايم مي‌لرزيد. به هر زحمتي كه بود كليد را انداختم و در را باز كردم، وارد اتاق شدم و با پشت به در تكيه دادم و در بسته شد. در همين لحظه صداي زنگ تلفن مرا بيدار كرد. تا چند دقيقه اول گيج بودم و باورم نمي‌شد كه همه آن اتفاقات وحشتناك را در خواب ديده باشم. بلند شدم. آبي به دست و صورت خود زدم و براي پيوستن به بچه‌هاي ديگر كه همگي انتظار يك سفر خاطره‌انگيز را مي‌كشيدند، آماده شدم
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار