
آنان که دستی بر سیاست دارند و اوضاع سیاسی کشور را دنبال میکنند، این جمله معروف سعید حجاریان؛تئوریسین اصلاحطلبان که «اصلاحات بیسر است» و جملاتی شبیه به آن را در عصر اصلاحات بارها شنیدهاند و میدانند که در طول حاکمیت 8 ساله دوم خردادیها، هرگز تعریف روشنی از اصلاحات ارائه نشد. در کنار این بههم ریختگی و فقدان رهبری واحد در جبهه دوم خرداد، آنچه که به نام «اصلاح» صورت گرفت «افساد»ی بیش نبود و برخی فعالان سیاسی در خلأ رهبری جریان فرصت یافتند شدیدترین حملات را به اسلام،انقلاب و امام (ره) وارد سازند.
اظهارنظرهایی همچون «حادثه عاشورا نتیجه خشونت حضرت رسول (ص)در جنگ بدر بوده»، «اگر امام حسین (ع) هم در عصر حاضر بود، کابینه او را استیضاح میکردیم»، «تقلید کار میمون است» و «امام خمینی را باید به موزه تاریخ سپرد» و مواضعی از این دست که از سوی روشنفکران اصلاحطلب مطرح شد، هرگز از حافظه تاریخی ملت پاک نخواهد شد. خلأ رهبری جریان اصلاحات که برخی آگاهان سیاسی آن را ناشی از روحیه برتریجویی هر یک از نیروهای تأثیرگذار اصلاحات و برخی آن را هدفمند و ناشی از تقسیم کار عنوان میکنند باعث گردید،مجموعه جریان حاکم بر دولت اصلاحات خود را در مقابل هجمههایی که از سوی عقبه فکری آنها به بنیادیترین اصول انقلاب وارد شد، پاسخگو و مسؤول ندانند و ازاین هجمهها به «فضای باز سیاسی» که لازمه یک حکومت مردم سالار! است تعبیر و تفسیر کنند؛ تفسیری که هرگز با آموزههای دینی و اسلامی همخوانی نداشت و ملت در انتخابات خرداد 88 آن تشخص و اعتباری را که 8 سال پیش از آن، به جریان اصلاحات بخشیده بودند، با رأی بالاتری از آنان بازستاندند و به رقیب اصولگرای آنها سپردند.
گرچه جریان دوم خرداد در انتخابات دهم ریاست جمهوری (باعلم به اینکه مورد اقبال مردم قرار نخواهد گرفت) از نیروهای سنتی برای کاندیداتوری بهره نبرد و تلاش کرد با فریب افکار عمومی پشت یک چهره جدید (میرحسین موسوی) پنهان شود، اما حوادث پس از انتخابات نشان داد که میرحسین موسوی را نیز همان افراطیونی هدایت میکنند که پیش از این جریان اصلاحات را. با این تفاوت که در این دوره طیفی از انقلابیون، اصلاحطلبان، بهائیان، سلطنتطلبان، منافقین،لیبرالها، همجنس بازان و برخی قدرتهای خارجی آشکارا به حمایت از جنبش به اصطلاح سبز (بخوانید جبهه نفاق) برخاستند.
مجموعه حوادث و اتفاقات پس از انتخابات و مواضع متناقض میرحسین موسوی به وضوح نشان میدهد که جنبش وی نیز به بیماری سلف او دچار شده است. اگر اصلاحات «سر» نداشت اکنون جنبش موسوی «هویت» ندارد. بدیهی است برای موجود بیهویت نمیتوان سری هم قائل شد.
جنبش موسوی آمیزهای از تضادهاست. او از سویی با شعار «احیای ارزشهای امام و انقلاب» به میدان رقابتهای انتخاباتی پا میگذارد و ستاد ایثارگران و بسیجیان تشکیل میدهد و از سویی دیگر بهاییها را به رسمیت میشناسد و به حمایت سلطنتطلبان، لائیکها و منافقین لبخند میزند. به بهانه احیای قانون و اصول بر زمین مانده قانون اساسی (به زعم او) عزم رئیسجمهور شدن میکند و پس از آنکه شکست میخورد، تندترین رفتارهای خلاف قانون مرتکب میشود.
در جریان رقابتهای انتخاباتی از «احیای حقوق شهروندی و تکریم آحاد جامعه» سخن میراند و آنگاه که رأی نمیآورد،خود را نماینده طبقه روشنفکر و مرفه معرفی میکند و با طبقهبندی آرای کمی و کیفی،ضمن اهانت آشکار به طبقات مستضعف که به او رأی ندادهاند،برخلاف قواعد دموکراسی اصالت را به کسانی میدهد که به او رأی دادهاند.
ماهیت بیانیههای زنجیرهای موسوی نیز در جریان آشوبها، برخلاف آنچه که در بیانیه هفدهم او ادعا شده، همواره ساختارشکنانه، دعوت به آشوب و حمله به اصول انقلاب و آرمانهای امام (ره) بوده و در واقع نقش آتش تهیه حامیان افراطی وی را بازی کردهاند که باید در جای مناسب تحلیل محتوا شوند. بنابراین برخلاف برخی نگاههای سادهاندیشانه، موسوی در بیانیه هفدهم خود نه تنها عقبنشینی نکرده، بلکه همچنان بر مواضع افراطی پیشین خود پافشاری کرده است و نشان داده که حاضر نیست از مواضع ساختارشکنانه خود عقبنشینی کند.
نکته پایانی اینکه اگر میرحسین موسوی مدعی است از آمریکا و انگلیس و منافقین بیزار است، چرا در برابر حمایتهای آشکار آنها همواره سیاست سکوت پیشه کرده است.
اگر او معتقد است جنبش وی متشکل از یک شبکه عظیم اجتماعی است چرا برای آن مانیفست ارائه نمیکند و مواضع جنبش خود را در مسائل مختلف روشن نمیسازد. او باید پاسخ دهدکه مختصات جنبش او چیست و رابطه آن با اسلام، انقلاب اسلامی، ولایت فقیه و قانون چگونه است. اینها شاید ابتداییترین سوالاتی باشد که برای هر شهروند ایرانی همچنان بیپاسخ مانده است.