
بالاخره صبح روز موعود فرا رسيد.در سپاهيان ابن سعد چه شور و ولولهاي برپاست.تو گويي به جنگ بدر فراخوانده شدهاند تا در ركاب رسول خدا تومار بتپرستان را در هم بپيچند يا اينكه خود را مقابل قلعه خيبر ميبينند تا يهوديان بني قريظه را سرجايشان بنشانند.
جمعيتشان بالغ بر 30 هزار نفر كه همچون درختان نخل در صحراي نينوا مقابل لشكري
72 نفره صف كشيدهاند.ادعاي پيروي از قرآن و رسول را دارند اما اكنون شمشيرهايشان مقابل زاده رسول است.پيران آنان هنوز جمله «حسين مني و انا من حسين» نبي را در حافظه خود دارند.
پندهاي خيرخواهانه ولي ديگر در گوششان كارساز نيست و فقط خواهان يك چيزند و آن هم خون فرزند رسولشان. اين جماعت را چه شده؟ نكند مست و مدهوشاند كه اين گونه ديوانهوار مقابل حجتالهي ايستادهاند يا نكند او را نميشناسند؟ اما نه همين چند سال پيش بود كه پدرش ابوتراب، حاكم آنان بود و او و برادرش مشهور به «سيد شباب اهل جنه» در ميان مردميان.
اگر ميخواهي بداني سرآغاز اين انحراف كجاست و آتش اين فتنه از كجا شعلهور شده بايستي به 50 سال قبل برگردي.آن زماني كه هنوز 70 روز بيشتر از ماجراي نصب جانشين رسول در غدير نميگذشت و با اينكه نداي «من كنت مولاه فهذاعلي مولاه» در گوش ساكنان جزيرهالعرب پيچيده بود كه فتنه آغاز شد.اگر در غديرخم صلابت نبي كه امروزه آن را «كاريزماتيك» مينامند قدرت اعتراض به اين نصب الهي را از آنان گرفته بود اما امروزه ديگر جسم پيامبر در ميانشان نبود كه نهيبشان زند و ميتوانستند راحت ادعاي پيروي از راه رسول داشته باشند چرا كه سابقه انقلابيشان كسي را به شك نميانداخت.مگر ميشد باور كرد كه صحابي خاص پيامبر نيز راه به خطا بروند و دچار انحراف بشوند.
هنوز پيكر مطهر پيامبر در خاك نيارميده كه سقيفه تشكيل شد و گرد هم آمدند تا سرنوشت امت را مشخص كنند. آنگونه القا كردند كه مردم حاضر به پذيرش حكومت ولايي نيستند و شعار دادند كه ميزان رأي ملت است.با شعارهاي دموكراسيخواهانه «حكومت الهي» را كنار زدند تا «جمهوري مسلمانان» را جايگزين آن سازند.
اما به محض اينكه حاكميت را در دست گرفتند آن شعارهاي دموكراتيك فراموششان شد و دو سال بعد «حكومت انتصابي» را روي كار آوردند تا نكند اين مردم سالاري دروغين كار دستشان دهد و مردم به حكومت ولايي برگردند.
روزگار ديگري نيز به اين ترتيب طي كردند اما در مرحله بعد ديگر حاكميت انتصابي جوابگو نبود و بايستي به گونهاي افكار عمومي را توجيه ميكردند اينگونه بود كه «رأي خواص» و «دموكراسي اشراف» را مطرح كردند و تعيين سرنوشت ملت را به دست چند نفر از نزديكان خود دادند.براي آنكه مشروعيت آنان زير سؤال نرود ولي صاحب حق را نيز به آن جمع افزودند اما ميبايست خروجي« دموکراسي کاناليزه» شده آنان کسي غير از او ميشد.عاشورا نتيجه شكستن مرزهاي خودي و غير خودي
ادامه از صفحه اول
حال شرايط آماده شده بود که مرز بين خودي و غير خودي کمرنگ شود و نامحرمان وارد انقلاب محمد(ص) شوند و سابقون انقلاب خانهنشين. ديگر کسي زادگان اميه و ابوسفيان را غيرخودي نميدانست و آنان را دشمن محسوب نميکرد. وقتي که مبارزان راستين انقلاب همچون ابوذر و عمار و سلمان در ميان نيستند، نوبت به «کعب احبار» يهودي ميرسد که قرآن را تفسير کند و مردم نمازشان را به «وليد» همان فاسق مورد خطاب قرآن اقتدا کنند. پس از رويگرداني مردم از آنان و آمدن در زير خيمه ولايت، فتنهها يکي پس از ديگري آغاز شد تا ستون اين خيمه را فرو بريزند.هر روز به يک بهانه، يک روز خون عثمان را بهانه ميكردند و همسر پيامبر را براي انحراف افکار عمومي سوار بر ناقه، سپر خود قرار ميدادند. روز ديگر با قرآن بر سرنيزه کردن مقابل تجسم حقيقي قرآن ميايستادند و روز ديگر خواص بيبصيرت را به خط ميكردند تا جلوي ولايت قد علم کنند که بالاخره موفق شدند.حال روز دهم محرم سال 61 فرا رسيده و روزگار ديگري است اما آن انحرافات حالا بسيار گستردهتر شدهاند.امروز ديگر از ارزشهاي اوليه انقلاب خبري نيست و صاحبان واقعي آن يا از اين جهان کوچ کردهاند يا گوشهنشين شدهاند و حرفشان خريداري ندارد.امروزه ديگر واژههايي چون خودي و غير خودي در ميان مردم بيگانه است. ديگر کسي نميپرسد نسبت حاکم شرابخوار با آرمانهاي اين نهضت چيست؟
- کسي نميپرسد در اين جامعه، خودي کيست و غيرخوديها کدامند و چرا مرز خودي و غيرخودي مشخص نميشود؟
- کسي از خود سؤال نميکند ارزشهاي اوليه انقلاب به کجا رفتهاند و چرا ارزشها، ضدارزش و ضد ارزشها، تبديل به ارزش شدهاند؟
و اکنون عصر عاشوراست سپاهيان در فتنه فرو رفته با بشارت بهشت عمربنسعد به سمت مولا و مقتداي خويش حملهور ميشوند چرا که همچون خفاشان به ظلمت عادت کردهاند و تحمل نور فروزنده او را ندارند و بايد هرگونه هست خاموش شود.
«فاعتبروا يا اولي الابصار»