اولین روزهای مدرسه که میرسد، خانهها پر میشوند از کیف و کفش نو، دفترهای تمیز، مدادهای تراشیده و والدینی که با دقتی بیشتر از خود بچه، برنامه روز بعد را کنترل میکنند جوان آنلاین: اولین روزهای مدرسه که میرسد، خانهها پر میشوند از کیف و کفش نو، دفترهای تمیز، مدادهای تراشیده و والدینی که با دقتی بیشتر از خود بچه، برنامه روز بعد را کنترل میکنند؛ ساعت خواب، صبحانه، لباس، سرویس، تکالیف، وسایل داخل کیف و هزار و یک جزئیات دیگر. حق هم داریم. کلاس اول برای ما هم اتفاق مهمی است. بچهمان برای اولین بار قرار است چند ساعت بدون ما در یک محیط تازه باشد؛ جایی که باید خودش تصمیم بگیرد، از وسایلش مراقبت کند، با معلم و همکلاسیهایش ارتباط بگیرد و کمکم مسئولیت کارهای شخصیاش را بپذیرد. اما درست همینجا یک سؤال مهم مطرح میشود. آیا ما واقعاً داریم به او کمک میکنیم مستقل شود یا آنقدر همهچیز را برایش انجام میدهیم که فرصت مستقل شدن از او گرفته میشود؟
کلاس اول شاید یکی از اولین جاهایی باشد که والدین باید یاد بگیرند کمی عقبتر بایستند. نه اینکه کودک را رها کنند؛ نه. اتفاقاً کودک در این سن بیش از هر زمان دیگری به حمایت و امنیت عاطفی نیاز دارد. اما حمایت با انجام دادن همه کارها فرق دارد. اگر هر شب خودمان کیف کودک را ببندیم، اگر صبح خودمان لباسش را آماده کنیم، اگر مدادش را بتراشیم، اگر تکلیفش را قدمبهقدم کنار دستش انجام دهیم و اگر هر بار چیزی را جا گذاشت، سریع خودمان آن را به مدرسه برسانیم، ممکن است در کوتاهمدت خیالمان راحت شود؛ اما در بلندمدت یک فرصت مهم را از او گرفتهایم و آن فرصت تجربه کردن و مسئولیت پذیری است. بچهای که هیچوقت چیزی را جا نمیگذارد، چون مادر یا پدرش همیشه کیفش را کنترل کرده، چطور قرار است یاد بگیرد وسایلش را مدیریت کند؟ بچهای که هیچوقت پیامد اشتباههای کوچک خودش را ندیده، چطور قرار است بفهمد مسئولیت یعنی چه؟
قرار نیست از کلاس اول یک انسان کاملاً منظم و مسئول تحویل بگیریم. اتفاقاً کلاس اول جایی است که کودک باید کمکم این مهارتها را یاد بگیرد. ممکن است یک روز دفترش را جا بگذارد. ممکن است مدادش را گم کند. ممکن است یادش برود تکلیفش را انجام دهد. ممکن است صبح خواب بماند. ممکن است کیفش آنطور که ما دوست داریم مرتب نباشد. حتی ممکن است یک روز نمره خوبی نگیرد و هیچکدام از اینها پایان دنیا نیست. ما گاهی از ترس اینکه مبادا کودکمان شکست بخورد، تمام مسیر را برایش صاف میکنیم. قبل از اینکه مشکلی پیش بیاید، مشکل را حل میکنیم. قبل از اینکه چیزی را فراموش کند، یادآوری میکنیم. قبل از اینکه اشتباه کند، دخالت میکنیم، اما کودکی که همیشه یک قدم جلوتر از او، پدرومادرش ایستادهاند، فرصت کمی برای تمرین زندگی دارد. اشتباههای کوچک، تمرینهای کوچک زندگیاند. این البته به معنای بیتفاوتی نیست. اگر کودک کیفش را نبست، لازم نیست بگوییم «به من ربطی ندارد، خودت باید یاد بگیری». میتوانیم کنارش باشیم و کمکش کنیم که خودش این کار را انجام دهد. مثلاً به جای اینکه بگوییم «بیا کیفت را ببندم»، میتوانیم بپرسیم: «فکر میکنی برای فردا چه چیزهایی لازم داری؟ بیا با هم چک کنیم.»
تفاوت شاید کوچک به نظر برسد، اما در واقع بسیار مهم است. در حالت اول، ما مسئولیت را از کودک میگیریم؛ در حالت دوم، داریم به او یاد میدهیم چگونه مسئولیتش را خودش انجام دهد. هدف، کمک کردن برای مستقل شدن است، نه کمک کردن برای وابسته ماندن. همین موضوع درباره تکالیف هم صدق میکند. کلاس اول ممکن است برای والدین تبدیل به یک شیفت کاری دوم شود؛ یکی باید کنار کودک بنشیند، مداد دستش بدهد، تکلیف را توضیح دهد، خطش را اصلاح کند، پاککن به دستش برساند و در نهایت هم اگر چیزی خوب پیش نرفت، خودش عصبانی شود! اما تکلیف مدرسه، در درجه اول تکلیف کودک است. قرار نیست دفتر مشق کلاس اول با خطی کاملاً بینقص و بدون هیچ اشتباهی تحویل داده شود. قرار است کودک تمرین کند. اشتباه کند. دوباره بنویسد. گاهی خسته شود و یاد بگیرد خستگیاش را مدیریت کند. اگر هر اشتباه کوچک کودک را پاک کنیم و خودمان شکل درست را به او نشان بدهیم، شاید دفتر زیباتری داشته باشیم، اما لزوماً کودک توانمندتری تربیت نکردهایم. حتی یک نمره پایین هم میتواند بخشی از همین مسیر باشد. برای بسیاری از والدین، اولین نمره ضعیف کودک تبدیل به یک زنگ خطر جدی میشود. بلافاصله نگرانی شروع میشود «چرا بقیه بلد بودند؟»، «چرا تو نتوانستی؟»، «باید بیشتر درس بخوانی»، «ببین فلانی چند گرفته است.»
درحالی که یک نمره، فقط یک نمره است. قرار نیست کودک شش یا هفت ساله از همان روزهای اول مدرسه بفهمد که ارزش او با عملکرد تحصیلیاش اندازهگیری میشود. اگر قرار است مدرسه را با یک پیام مهم شروع کند، شاید بهتر باشد آن پیام این باشد «اشتباه کردن اشکالی ندارد؛ مهم این است که از اشتباهت یاد بگیری.»
این نگاه حتی میتواند اضطراب کودک را هم کمتر کند. کودکی که احساس کند هر اشتباه مساوی با ناراحتی والدین، مقایسه شدن یا از دست دادن محبت آنهاست، طبیعی است که از اشتباه کردن بترسد. اما کودکی که میداند والدینش در کنار او هستند، حتی وقتی موفق نشده، راحتتر تجربه میکند، سؤال میپرسد و دوباره تلاش میکند. شاید بد نباشد والدین کلاساولیها یک بار برای خودشان تعریف تازهای از «موفقیت» داشته باشند. موفقیت فقط این نیست که کودک نمره عالی بگیرد.
اینکه خودش لباسش را بپوشد، کیفش را جمع کند، بتواند از معلم کمک بخواهد، اگر چیزی را نفهمید سؤال کند، با دوستش اختلاف پیدا کرد و دوباره رابطهاش را تنظیم کند، اگر اشتباه کرد بتواند آن را بپذیرد و اگر شکست خورد دوباره تلاش کند، همه موفقیتاند. کودک قرار نیست در کلاس اول فقط خواندن و نوشتن یاد بگیرد؛ قرار است یاد بگیرد چگونه دانشآموز و در مقیاسی بزرگتر، چگونه یک انسان مسئول باشد و برای این یادگیری، ما باید گاهی اجازه بدهیم زمین بخورد؛ البته نه آنقدر که آسیب ببیند، بلکه به اندازهای که بفهمد میتواند دوباره بلند شود. والدین قرار نیست همیشه یک قدم جلوتر از کودک حرکت کنند. گاهی باید یک قدم عقبتر بایستند و نگاه کنند. بگذارید خودش کیفش را ببندد، حتی اگر کمی نامرتب باشد. بگذارید خودش لباسش را انتخاب کند، حتی اگر ترکیب رنگش باب میل شما نباشد. بگذارید گاهی چیزی را فراموش کند و پیامد کوچک آن را تجربه کند. بگذارید اگر تکلیفش را اشتباه نوشته، خودش بفهمد و اصلاح کند. بگذارید اگر یک روز نمره خوبی نگرفت، بداند که هنوز همان کودک دوستداشتنی دیروز است. اینها بیتوجهی نیست؛ اعتماد کردن است. کلاس اول شاید برای کودک آغاز مدرسه باشد، اما برای والدین هم آغاز یک تمرین مهم بوده و آن تمرین اعتماد به فرزند است.
باید یاد بگیریم همه مشکلات را پیشاپیش حل نکنیم. همه اشتباهها را پاک نکنیم. همه شکستها را از سر راه برنداریم. گاهی لازم است فقط کنار کودک بایستیم و بگوییم «اشکالی ندارد. این بار نشد. بیا ببینیم دفعه بعد چطور میتوانی بهتر انجامش بدهی.» همین جمله ساده شاید یکی از مهمترین درسهایی باشد که یک کودک در آغاز راه مدرسه میتواند یاد بگیرد.