جسد را رهگذری پیدا کرده بود؛ مرد جوانی که در یکی از خیابانهای جنوبی تهران روی زمین افتاده بود. گلولهای به سرش اصابت کرده و همان یک شلیک، زندگی او را گرفته بود جوان آنلاین: جسد را رهگذری پیدا کرده بود؛ مرد جوانی که در یکی از خیابانهای جنوبی تهران روی زمین افتاده بود. گلولهای به سرش اصابت کرده و همان یک شلیک، زندگی او را گرفته بود. وقتی کارآگاه نادری به محل رسید، برخلاف انتظارش اولین چیزی که توجه او را جلب کرد، گلوله نبود، محل قرارگرفتن جسد بود. نادری چند قدم اطراف جسد را بررسی کرد. بعد زانو زد و زمین را نگاه کرد. نه پوکهای بود و نه اثری از درگیری. کارآگاه آرام از جا بلند شد و به اطراف نگاه کرد.
با خودش گفت: «اینجا محل قتل نیست.» همین جمله، نخستین گره پرونده را ساخت. نادری حالا باید جواب یک سؤال را پیدا میکرد: کامران کجا کشته شده بود؟ و سؤال مهمتر چه کسی جسد را به این خیابان آورده بود؟
چند ساعت بعد هویت مقتول مشخص شد. کامران، جوانی با سابقه چند درگیری و نزاع. کارآگاه نادری برای پیدا کردن قاتل، تصمیم گرفت آخرین ساعات زندگی کامران را بازسازی کند. او سراغ خانواده مقتول رفت. خانواده گفتند کامران روز حادثه قرار بوده یکی از دوستانش به نام امیر را ببیند. نام امیر در دفترچه کارآگاه نادری ثبت شد. نادری هنوز نمیدانست امیر قاتل است یا فقط آخرین کسی که مقتول را دیده است، امیر را پیدا کردند.
کارآگاه نادری مقابل او نشست و پرسید: «آخرین بار کامران را چه زمانی دیدی؟»
امیر جواب داد: «چند ساعت قبل از حادثه.»
نادری به چهره او خیره شد.
جواب کوتاه بود، بیش از اندازه کوتاه.
کارآگاه نادری هنوز نمیخواست براساس حدس کسی را متهم کند. به همین دلیل سراغ دوربینهای مداربسته رفت.
نادری ساعتها تصاویر خیابانهای اطراف را بررسی کرد. تصویرها یکی پس از دیگری روی صفحه ظاهر میشدند تا اینکه ناگهان دستش را روی تصویر گذاشت. یک خودرو. نادری تصویر را بزرگ کرد. پلاک مشخص شد. خودرو متعلق به امیر بود، اما تصویر بعدی برای کارآگاه نادری مهمتر بود. امیر از خودرو پیاده شد. مرد دیگری هم همراه او بود. صندوق عقب باز شد و جسد کامران از خودرو بیرون آورده شد. نادری به تصویر خیره ماند. معمای اول حل شده بود. امیر در انتقال جسد نقش داشت، اما هنوز یک سؤال مهم وجود داشت: مرد دوم چه کسی بود؟
کارآگاه نادری امیر را دوباره احضار کرد. این بار تصویر دوربین را مقابلش گذاشت. امیر چند ثانیه به عکس نگاه کرد. بعد گفت: «من قاتل نیستم.»
نادری گفت: «من نگفتم قاتلی.»
امیر سکوت کرد.
کارآگاه نادری صبر کرد. سرانجام امیر نامی را بر زبان آورد، فرزاد.
حالا نادری با یک مظنون تازه روبهرو شده بود.
امیر گفت آن شب سه نفر داخل خودرو بودند؛ خودش، کامران و فرزاد.
فرزاد یک کلت کمری همراه داشت. آنها قصد داشتند با اسلحه عکس و فیلم سلفی بگیرند. امیر مدعی شد فرزاد اسلحه را به سمت کامران گرفته بود که ناگهان گلوله شلیک شد.
کارآگاه نادری سؤال کرد: «اگر شلیک اتفاقی بود، چرا جسد را رها کردید؟»
امیر گفت: «ترسیده بودیم.»
نادری سؤال دیگری پرسید: «چرا فرزاد فرار کرد؟»
امیر سکوت کرد.
همین سکوت برای کارآگاه نادری مهمتر از پاسخ بود.
نادری دستور داد فرزاد پیدا شود، اما خانه فرزاد خالی بود. تلفنش خاموش شده بود.
کارآگاه نادری به همکارانش گفت کسی که بعد از یک شلیک اتفاقی فرار میکند، لزوماً قاتل نیست، اما حتماً چیزی برای پنهان کردن دارد. تحقیقات ادامه پیدا کرد. نادری رد فرزاد را از تهران تا شمال دنبال کرد، اما آنجا هم خبری از او نبود.
چند هفته بعد سرنخ تازهای به دست آمد. فرزاد قصد داشت از کشور خارج شود. کارآگاه نادری لحظهای مکث کرد. اگر قتل واقعاً یک حادثه بود، چرا متهم باید خودش را به مرز برساند؟ نادری دستور داد مسیرهای احتمالی فرار او زیر نظر گرفته شود. ماهها گذشت تا اینکه سرانجام رد فرزاد به یک خانه ویلایی در نزدیکی مرز رسید. کارآگاه نادری مطمئن نبود مرد داخل خانه همان فرزاد باشد، اما صبر کرد. نیمهشب، مردی وارد حیاط شد. نادری تصویر او را دید. این بار تردیدی نداشت.
«خودشه.»
کارآگاه نادری دستور عملیات را صادر کرد و فرزاد دستگیر شد.
وقتی مقابل نادری نشست، همچنان یک جمله را تکرار میکرد: «من قصد کشتنش را نداشتم.»
نادری از او خواست آن شب را از ابتدا تعریف کند.
فرزاد گفت سه نفر برای درگیری با گروهی رقیب قرار داشتند. اسلحه، قمه و چاقو همراهشان بود.
چون زودتر به محل رسیده بودند، تصمیم گرفتند با کلت کمری عکس و فیلم بگیرند و در فضای مجازی منتشر کنند.
امیر فیلم میگرفت.
کامران در صندلی عقب بود.
فرزاد اسلحه را در دست داشت.
قرار بود گلولهای از کنار گوش کامران عبور کند، اما گلوله به سر کامران اصابت کرد.
کارآگاه نادری پرسید: «چرا اسلحه را به سمت او گرفتی؟»
فرزاد گفت: «میخواستیم یک فیلم خاص بگیریم.»
نادری پرسید: «و بعد؟»
فرزاد گفت ابتدا به سمت بیمارستان حرکت کردند، اما در راه فهمیدند کامران جانباخته است. جسد را در خیابان رها کردند. نادری به صندلی تکیه داد. حالا تقریباً همه قطعات پازل کنار هم قرار گرفته بود، اما کارآگاه نادری هنوز یک سؤال داشت. «اگر قتل عمدی نبود، چرا برای فرار از کشور تلاش کردی؟»
فرزاد سرش را پایین انداخت. گفت از ترس مجازات فرار کرده است.
حتی به فردی که مدعی بود میتواند او را از مرز خارج کند، پول داده بود، اما آن فرد پس از گرفتن پول ناپدید شده بود.
کارآگاه نادری پرونده را یک بار دیگر از ابتدا مرور کرد.
جسد در خیابان. محل قتلی که محل کشف جسد نبود. خودروی امیر. تصاویر دوربین. نام فرزاد. فرار او و سرانجام خانهای در نزدیکی مرز. برای کارآگاه نادری دیگر تردیدی باقی نمانده بود که شلیک مرگبار در همان خودرو اتفاق افتاده است.
چیزی که این پرونده را برای نادری عجیبتر میکرد، دلیل آغاز حادثه بود. یک عکس. یک فیلم. چند جوان که میخواستند با اسلحه قدرتنمایی کنند و یک گلوله که قرار بود از کنار گوش کامران عبور کند، اما به سر او اصابت کرد.
کارآگاه نادری بعدها وقتی دوباره تصاویر دوربین را نگاه کرد، به همان خودرو خیره شد. در آن چند فریم، چیزی دیده نمیشد که نشان دهد، قرار است یک نفر کشته شود. همه چیز شبیه یک شب معمولی بود، اما نادری میدانست در پروندههای جنایی، مرز میان یک شوخی خطرناک و یک جنایت گاهی فقط به اندازه فشار یک انگشت روی ماشه است.
کارآگاه نادری پرونده را بست.
در گزارش نهایی نوشت، متهم همچنان مدعی غیرعمدی بودن قتل است، اما نوع رفتار و استفاده از سلاح در این حادثه، موضوعی بود که باید درباره مسئولیت کیفری او تصمیمگیری میشد.
نادری پوشه را بست و آخرین بار به عکس کامران نگاه کرد.
پرونده با یک گلوله شروع شده بود، اما کارآگاه نادری قاتل را با گلوله پیدا نکرد. او را با سرنخها پیدا کرد.
یک خودرو. یک تصویر. یک دروغ. یک فرار و در نهایت، خانهای نزدیک مرز. کارآگاه نادری خوب میدانست که هیچ نقشهای آنقدر کامل نیست که یک اشتباه از آن بیرون نزند. در این پرونده، اشتباه قاتل همان لحظهای اتفاق افتاد که تصور کرد، میتواند با یک شلیک نمایشی، برای چند ثانیه قدرتنمایی کند.
گلوله راه خودش را رفت و کارآگاه نادری هم راه سرنخها را.