علی رمضانی، کارگر ۴۷ ساله طلاسازی، شامگاه ۲۵ مهر سال گذشته ناگهان حالش بد شد. همسرش تصور کرد سکته کرده است جوان آنلاین: علی رمضانی، کارگر ۴۷ ساله طلاسازی، شامگاه ۲۵ مهر سال گذشته ناگهان حالش بد شد. همسرش تصور کرد سکته کرده است. اورژانس او را به بیمارستان سینا رساند، جایی که پزشکان از سکته مغزی و سپس عارضهای در عروق مغزی خبر دادند. سه هفته بستری و چند عمل جراحی، سرانجام علی را به مرگ مغزی رساند، اما پایان زندگی او برای چند انسان دیگر آغاز فرصتی دوباره شد؛ همسر و خانوادهاش با اهدای کبد، کلیهها و نسوج او موافقت کردند. بهار منوچهری، همسر علی هنوز آن شب را به یاد دارد؛ شبی که همه چیز ناگهان تغییر کرد.
«جمعه شب بود که حال علی بد شد. حدس زدم سکته کرده است. با اورژانس تماس گرفتم و او را به بیمارستان سینا منتقل کردند. پزشکان گفتند دچار سکته مغزی شده است.»
علی در بیمارستان بستری شد. بررسیهای بیشتر نشان داد او دچار عارضه عروقی شده و باید تحت عمل جراحی قرار بگیرد. پزشکان به خانوادهاش گفته بودند که عمل، جراحی سختی است. علی حدود سه هفته در بخش بستری بود. عمل انجام شد، اما به دلیل فشار خون بالا در جریان درمان دو بار دچار خونریزی مغزی شد. بهار، ماجرا را اینطور شرح میدهد:
«بعد از عمل به هوش نیامد. حدود ۱۰ روز بیهوش بود و در این مدت دو بار دیگر تحت عمل قرار گرفت. بعد پزشکان گفتند که دچار مرگ مغزی شده است.»
صبحهایی که با امید به بیمارستان میرفت
بهار هر روز صبح خودش را به بیمارستان میرساند. هنوز امید داشت شاید خبری از بهبود همسرش بشنود. «هر روز صبح میآمدم. یک روز که آمدم تا با پزشکش صحبت کنم، پزشک گفت از خانوادهاش بخواهید بیایند.» بهار با برادر علی تماس گرفت. وقتی او به بیمارستان رسید، پزشکان خبر تلخ را به خانواده دادند؛ علی دیگر امکان بازگشت به زندگی را نداشت.
در همان روز، صحبت از تصمیمی شد که میتوانست مرگ علی را به زندگی چند انسان دیگر پیوند بزند؛ اهدای عضو.
همان اول راضی بودم
بهار میگوید خودش از همان ابتدا با اهدای اعضای بدن همسرش موافق بود: «اجباری در کار نبود. پزشکان با خانواده صحبت کردند و در نهایت آنها هم راضی شدند. من اطلاعات زیادی درباره اهدای عضو نداشتم، اما خودم همیشه دوست داشتم این کار انجام شود.» او حتی پیش از این اتفاق، درباره اهدای عضو با همسرش صحبت کرده بود. «به همسرم سپرده بودم اگر روزی دچار مرگ مغزی شدم، اعضای بدنم را اهدا کنید. این کار را خیلی دوست داشتم. به نظرم کار خداپسندانهای است که میتواند جان انسانهای دیگر را نجات دهد.»
از رفتن علی تا نجات زندگیهای دیگر
پس از تأیید مرگ مغزی، خانواده تصمیم گرفتند اجازه اهدای اعضای علی را صادر کنند. کبد، کلیهها و نسوج او اهدا شد. بهار نمیداند اعضای همسرش به چه بیمارانی رسیده، اما همین که میداند بخشی از وجود علی به زندگی انسانهای دیگری کمک کرده، برایش آرامشبخش است. اهدای عضو در همان بیمارستان سینا انجام شد، همان جایی که علی آخرین روزهای زندگیاش را سپری کرده بود. «از این تصمیم راضی هستم. میدانم شوهرم هم از این کار راضی است. انشاءالله برای هیچکس چنین اتفاقی نیفتد، اما اگر چنین اتفاقی رخ داد، اهدای عضو میتواند بهترین تصمیم باشد.» بهار مکث میکند و از احساسی میگوید که پس از اهدای اعضای همسرش دارد: «اگر این کار را نمیکردیم، شاید بعدها پشیمان میشدیم. الان احساس سبکی داریم. این بهترین کمکی بود که میتوانستیم در حق عزیزمان انجام بدهیم.»
بابا به تو افتخار میکنم
در میان این دلتنگی، دختر نوجوان علی هم با پدرش حرفهایی دارد؛ حرفهایی که شاید دیگر هیچگاه نتواند روبهرویش بگوید. او خطاب به پدر آسمانیاش میگوید: «میدانم بهترین جای دنیا هستی و به تو افتخار میکنم، بابا. دلم برایت تنگ شده است. جای خالی پدرم هرگز برایم پر نمیشود، اما میدانم ثواب اهدای اعضای بدنش هم به خودش میرسد و هم به دیگران.» علی دیگر به خانه برنمیگردد. جای خالیاش برای همسر و دخترش باقی میماند، اما بخشی از وجود او در جایی دیگر، در زندگی انسانهایی که خانواده حتی آنها را نمیشناسند، ادامه پیدا میکند. مرگ برای علی پایان بود، اما خانوادهاش تصمیم گرفتند این پایان برای چند نفر دیگر آغاز زندگی باشد.