جوان آنلاین: شنبه هشتم دی ۱۳۸۶ بود. شیفت کشیک ویژه قتل تمام شده بود و در خیابان جمهوری اسلامی منتظر راننده دادسرای امور جنایی بودم تا تلفن ویژه قتل را تحویل او بدهم و به دست بازپرس کشیک بعدی برسد.
تلفن زنگ خورد.
افسر پلیس پشت خط بود و از یک حادثه رانندگی منجر به فوت خبر داد. گفت خودروی سواری در مسیر جاجرود به دره سقوط کرده و راننده جان باخته است. در چنین حوادثی معمولاً دستورات قضایی بهصورت تلفنی صادر میشود و بازپرس برای صحنه تصادف اعزام نمیشود، اما همان لحظه یک سؤال ذهنم را درگیر کرد.
از مأمور پرسیدم: مگر آن قسمت از جاده گاردریل ندارد؟
جواب داد: «چرا، گاردهای بتونی بلندی دارد، اما ظاهراً یکی از آنها جابهجا شده و خودرو از همان قسمت به دره سقوط کرده است.»
این توضیح برایم قابل قبول نبود. جاده جاجرود پرپیچوخم است، اما گاردهای بتونی مسیر آنقدر محکم هستند که نمیتوانستم تصور کنم یک خودرو بدون برخورد جدی، آنها را کنار بزند و به دره سقوط کند.
به بازپرس کشیک بعدی اطلاع دادم که خودم رسیدگی به پرونده را برعهده میگیرم.
حدود یک ساعت بعد به محل رسیدم. خودروهای پلیس، اورژانس و آتشنشانی کنار جاده توقف کرده بودند. خودرو در عمق حدود ششمتری دره واژگون شده بود.
اولین چیزی که توجهم را جلب کرد، همان گارد بتونی بود. چند بار محل را بررسی کردم. هیچ اثری از برخورد خودرو روی گارد وجود نداشت؛ نه تخریبی دیده میشد و نه حتی اثری از رنگ خودرو.
این یعنی خودرو چگونه از آنجا عبور کرده بود؟
از کارشناسان پلیس راه خواستم کروکی را با دقت بررسی و نتیجه را هرچه سریعتر اعلام کنند.
بعد خودم به داخل دره رفتم.
آتشنشانان جسد راننده را از داخل یک دستگاه پژو ۴۰۵ خاکستری بیرون آورده بودند. مردی حدود ۳۶ساله و تنومند. لباس بیرون به تن داشت، اما یک چیز عجیب بود: کفش و جوراب نداشت.
همین جزئیات کوچک، شک مرا بیشتر کرد.
کسی که با خودرو در جاده رانندگی میکند، معمولاً کفش به پا دارد. از آتشنشانان خواستم کابین خودرو را با دقت بررسی کنند. جستوجو ادامه پیدا کرد تا اینکه یک جفت کفش کتانی مردانه در قسمت عقب خودرو پیدا شد؛ کفشهایی که اندازه پای مقتول بود، اما مدرک هویتی همراه مرد نبود.
دیگر تقریباً مطمئن شده بودم با یک تصادف عادی روبهرو نیستم.
دستور دادم جسد هرچه سریعتر به پزشکی قانونی منتقل و علت دقیق مرگ مشخص شود.
در همان لحظه کارشناس پلیس راهور به سراغم آمد. کروکی را در دست داشت و گفت: «این صحنه تصادف طبیعی نیست. خودرو در حالی که دندهاش خلاص بوده، به دره رها شده است.»
حالا دیگر تردیدی نداشتم.
تصادف، صحنهسازی شده بود.
اما چه کسی کشته شده بود؟
شماره پلاک خودرو، اولین سرنخ بود. خودرو متعلق به مردی ۳۶ ساله به نام متین بود.
همراه یکی از کارآگاهان راهی خانه او در غرب تهران شدیم.
همسر متین در را باز کرد. زن جوانی حدود ۳۰ ساله بود.
خودم را معرفی کردم و سراغ متین را گرفتم.
گفت صبح روز قبل با پژو از خانه خارج شده و دیگر برنگشته است.
خبر فوت شوهرش را به او دادم.
انتظار داشتم با شنیدن خبر شوکه شود، اما واکنش زن برایم عجیب بود. نه گریهای کرد و نه نشانهای از نگرانی شدید در چهرهاش دیدم.
پرسیدم: «گم شدن همسرتان را به پلیس اطلاع نداده بودید؟»
گفت: «نه.»
این جواب، شکم را بیشتر کرد.
به بهانه ادامه صحبت وارد خانه شدیم. خانه مرتب بود. زن گفت ۱۴ سال است که با متین زندگی میکند و دو فرزند دارند؛ پسری ۱۲ ساله و دختری پنجساله.
پسرشان مشغول انجام تکالیف مدرسه بود.
همانطور که با زن صحبت میکردم، چشمم به بخاری افتاد.
هوا سرد بود، اما شیلنگ گاز از بخاری جدا شده بود.
پرسیدم چرا.
زن بدون مکث گفت: «شیلنگ نشتی داشته و متین آن را باز کرده و قرار بوده دوباره نصب کند.»
این توضیح را به خاطر سپردم.
هنگام خروج از خانه، متوجه دوربینهای مداربسته ساختمانهای اطراف شدم. از کارآگاه خواستم فیلم دوربینها را بررسی کند و همزمان درباره روابط خانوادگی متین و همسرش تحقیق شود.
صبح روز بعد، فیلمها را دیدم.
آنچه در تصاویر بود، تقریباً تمام معمای شب قبل را حل کرد.
متین قبل از غروب خودرویش را مقابل خانه پارک کرده و وارد ساختمان شده بود، اما سحرگاه، سه مرد وارد ساختمان شدند.
حدود نیم ساعت بعد، همان سه نفر جسمی پتو پیچ شده را از ساختمان بیرون آوردند و داخل خودروی متین گذاشتند.
یکی از آنها پشت فرمان نشست و خودرو را حرکت داد.
دو نفر دیگر هم با یک موتورسیکلت به دنبال خودرو رفتند.
همزمان گزارش پزشکی قانونی رسید.
علت مرگ، خفگی با جسم نرم اعلام شده بود و آثار کبودی روی گلوی متین دیده میشد.
حالا همه چیز کنار هم قرار گرفته بود.
دستور بازداشت همسر متین را صادر کردم.
چند ساعت بعد، همان زن روبهرویم نشست. هنوز خونسرد بود و تلاش میکرد چیزی از ماجرا نگوید، اما وقتی سرنخها را یکییکی مقابلش گذاشتم، مقاومتش شکست.
سرش را پایین انداخت و شروع به اعتراف کرد.
گفت چند ماه قبل برای آموزش زبان پسرشان، معلم خصوصی به نام شهرام استخدام کرده بودند. شهرام هفتهای سه بار به خانه آنها میآمد و بهتدریج رابطهای پنهانی میان او و زن شکل گرفته بود.
پسر خانواده نیز از این رابطه باخبر شده بود و حتی از مادرش خواسته بود از پدرش جدا شود و با شهرام ازدواج کند، اما متین حاضر به طلاق نبود.
شهرام ابتدا پیشنهاد جدایی داد، اما وقتی فهمید متین کوتاه نمیآید، پیشنهاد دیگری مطرح کرد؛ قتل.
زن اعتراف کرد سحرگاه حادثه، در حالی که فرزندانش خواب بودند، در خانه را برای شهرام باز کرده است.
شهرام همراه برادرش و مرد دیگری وارد خانه شدند.
متین خواب بود.
آنها او را غافلگیر کردند و با استفاده از شیلنگ گاز بخاری او را خفه کردند.
بعد جسد را در پتو پیچیدند، کفشهایش را داخل پتو گذاشتند و جسد را با خودروی او به جاجرود بردند.
قرار بود همه چیز شبیه یک تصادف به نظر برسد، اما یک اشتباه کوچک نقشهشان را لو داد: کفشهای متین را به پاهایش نکرده بودند.
کفشها داخل خودرو مانده بود.
بعد از اعتراف زن، دستور بازداشت شهرام، برادرش و مرد سوم را صادر کردم.
هر سه نفر بازداشت شدند.
اعترافهای شهرام و برادرش، اظهارات زن را تأیید کرد. مرد سوم، ارسلان از افراد سابقهدار بود، اما خودش نمیدانست پایش به یک قتل خانوادگی باز شده است. شهرام برای کشاندن او به ماجرا، دروغ گفته بود که متین مزاحم همسرش شده و قصد دارد از او انتقام بگیرد.
وقتی عصر آن روز از دادسرا خارج شدم، یک فکر مدام در ذهنم تکرار میشد: اگر آن شب فقط به گزارش «تصادف منجر به فوت» اکتفا میکردم، پرونده احتمالاً همانجا بسته میشد، اما یک سؤال ساده درباره گارد بتونی، یک جفت کفش در صندلی عقب، یک شیلنگ جداشده از بخاری و چند تصویر دوربین مداربسته، پرده از قتلی برداشت که قرار بود یک تصادف به نظر برسد. در پروندههای جنایی، گاهی قاتل تصور میکند همه چیز را پاک کرده است، اما تجربه به من آموخته بود که صحنه قتل همیشه حرف میزند؛ فقط باید بلد باشی به جزئیاتش گوش بدهی.