«پدرخوانده» یک تراژدی عمیقاً امریکایی است. امریکا پیش از استقلال و حتی پیش از آغاز جنگهای داخلی، همواره در چشم اروپاییها به عنوان سرزمین فرصتهای بزرگ شناخته میشد و پس از استقلال و پایان جنگ داخلی، سرزمینی برای تحقق رویاهای انسان غربی بود، اما آنچه به عریانترین شکل ممکن خود را بروز میداد، خشونت و بیعدالتی بود که نمیتوانست خود را در زیر زرقوبرق ظاهری سرمایهداری پنهان کند. وعده رویای امریکایی میگوید: سخت کار کن، با اخلاق باش و به موفقیت میرسی. فیلم این وعده را به شکلی آشکار به چالش میکشد جوان آنلاین: سهگانه «پدرخوانده» ساخته فرانسیس فورد کاپولا، همواره در صدر لیستهای بهترین فیلمهای منتخب محافل نقد و کارشناسی قرار داشته است و با وجود تلاشهای مشکوک برای برهم زدن چینش این لیستها، این فیلم همچنان در ردیفهای بالا تاخت میزند. اینکه «پدرخوانده» چرا از ابتدا میان منتقدان و تماشاگران جدی سینما محبوب بوده و هنوز هم است، قابل بررسی است، اما اصلیترین دلیل را باید در ارجاع غیرمستقیم به مسائلی دانست که بیش از همه جنبهای سیاسی و اجتماعی دارد و به ریشههای حکومت در ایالات متحده برمیگردد. ارجاعاتی که نشان میدهد امریکا اساساً حکومتی مافیایی است. بنابراین «پدرخوانده» را باید یک فیلم ضدسیستم دانست که حوادث آن در یکی از هولانگیزترین و مهمترین مقاطع تاریخ ایالات متحده، یعنی چالش با سوسیالیسم در جهان و به ویژه درون خود امریکا اتفاق میافتد. پدیدهای که کشورهای امریکای لاتین را درنوردید و لهیب آتش آن به همه جا سر کشید. کوبا که برخی از مهمترین سکانسهای نسخه دوم فیلم در آنجا اتفاق میافتد، به دلیل نزدیکی با ایالات متحده از موقعیتی حساستر برخوردار بود.
فیلمهای اقتباسی همیشه در تاریخ سینما درخشیدهاند. در واقع، آنچه از ادبیات برخاسته و به فیلم تبدیل شده، همواره غنای بیشتری نسبت به آثار دیگر داشته است.
«پدرخوانده» نیز فیلمی اقتباسی است. کاپولا فیلمنامه آن را با اقتباس از رمانی به همین نام، اثر ماریو پوزو نویسنده ایتالیایی نوشته است. اینکه چرا این فیلم در زمان اکران و نیز تا به حال اثری محبوب بوده، دلایل زیادی دارد. وامداربودن از ادبیات یکی از آنهاست. حضور مارلون براندو در پختهترین دوران هنریاش، با نقشی کاملاً متفاوت و خاص و نیز معرفی آل پاچینو، دلیل دیگر آن است. موسیقی بینظیر که یک شاهکار محسوب میشود، از دیگر دلایل ماندگاری اثر است، اما آنچه از همه اینها مهمتر است، محتوای فیلم است: ترسیم ریشههای مافیا در حکومت ایالات متحده. «پدرخوانده» در واقع نقدی تلخ، پیچیده و تراژیک از «رویای امریکایی»، سیستم سرمایهداری و فساد درونسیستمی است؛ آن هم در دورهای که امریکا در حال تثبیت پایههای ابرقدرتی خود است.
جشن در میانه انقلاب
سکانس معروف جشن دارودستههای امریکایی در کوبای در آستانه انقلاب در فیلم «پدرخوانده» که با یک تدوین موازی به صحنههایی از سقوط پایههای سرمایهداری امریکایی پیوند میخورد، با حال و روز این روزهای امریکای ترامپ قابل مقایسه است: یک ابرقدرت در حال افول که سعی دارد همه چیز را با رسانه و نمایش عادی جلوه دهد، اما به طور موازی، اتفاقات پیرامونی آن خبر از یک سقوط زودهنگام میدهد. در فیلم به خوبی نشان داده میشود که حیاتخلوت امریکا، یعنی کوبا، چگونه از سوی انقلابیون طرفدار کاسترو در حال فروپاشی است و در عین حال، سران مافیای امریکایی چگونه در میان این آتش و خون، غرق در بدمستی در قصرهای هاوانا هستند و سرعت تحولات به برخی از آنها آنقدر فرصت نمیدهد که به موقع پا به فرار بگذارند.
«پدرخوانده» نشان میدهد که مافیا یک انحراف یا تومور سرطانی در بدنه جامعه نیست، بلکه بازتاب مستقیم و نتیجه منطقی خود سیستم سرمایهداری امریکاست و دقیقاً درباره ریشهها صحبت میکند: ریشههای فساد، خشونت، برتریجویی، دروغ، پنهانکاری، انباشت سرمایه، خیانت و در رأس همه اینها جنایت و به خوبی نشان میدهد که از دل این همه رذیلت نمیتواند رؤیای امریکایی بیرون بیاید. اینکه حکومت در امریکا یک مافیای بزرگ است، مفهومی است که کاملاً عینی خود را نشان میدهد.
این فقط تجارت است و هیچ هویتی ندارد
دنیای اصلی خیلی از فیلمهای مهم تاریخ سینما را میتوان از میان برخی دیالوگهای آن شناخت. دون کورلئونه بارها تکرار میکند: «این هیچ هویتی ندارد، فقط تجارت است.» این دقیقاً منطق شرکتهای بزرگ امریکایی است.
خانواده کورلئونه یک بنگاه اقتصادی است که اعمال و افعال آن نه ریشه در خلأ قدرت رسمی، بلکه از دل همان قدرت رسمی سربرمیآورد. فیلم به زیبایی نشان میدهد خشونت نظاممند مافیا تفاوت چندانی با خشونت قانونی سیستم سرمایهداری ندارد؛ فقط ابزارها و پوششها متفاوت است. وقتی مایکل میگوید: «پیشنهادی بهش میدم که نتونه رد کنه»، این همان منطق خشک و غیرمنعطف بازار انحصاری است.
یک تراژدی امریکایی
در هسته خود «پدرخوانده» یک تراژدی عمیقاً امریکایی است. امریکا پیش از استقلال و حتی پیش از آغاز جنگهای داخلی، همواره در چشم اروپاییها به عنوان سرزمین فرصتهای بزرگ شناخته میشد و پس از استقلال و پایان جنگ داخلی، سرزمینی برای تحقق رویاهای انسان غربی بود، اما آنچه به عریانترین شکل ممکن خود را بروز میداد، خشونت و بیعدالتی بود که نمیتوانست خود را در زیر زرقوبرق ظاهری سرمایهداری پنهان کند. این حقیقت بیش از همه خود را پس از پایان جنگ دوم جهانی نشان داد؛ آنجا که جنگ سرد نه صرفاً مبارزهای علیه شوروی، بلکه مقاومتی مقابل برابریخواهی و عدالتطلبی اقتصادی بود. وعده رویای امریکایی میگوید: سخت کار کن، با اخلاق باش و به موفقیت میرسی. فیلم این وعده را به شکلی آشکار به چالش میکشد.
ویتو کورلئونه ابتدا مردی صادق و کارگر است، اما سیستم قانونی و اجتماعی از او محافظت نمیکند و در برابر زورگوی محله (دون فانوچی) ناتوان است. او به درستی درمییابد که برای بقا و پیشرفت راهی جز زدوبند و حل شدن درون سیستمی که در قالب جامعه و سیاست خلاصه شده، وجود ندارد. او مجبور میشود برای تأمین امنیت و عدالت، خود به یک «قانون» موازی تبدیل شود. وقتی سیستم نمیتواند از تو محافظت کند و امنیت و عدالت را برای تو برقرار کند، راهی نیست که تو قانون خود را داشته باشی و یک دارودسته خشن برای آن تشکیل بدهی. این چیزی نیست که فیلم آن را به عنوان یک نسخه تجویز کند، بلکه حقیقتی است که آن را ترسیم میکند. در واقع، فیلم به مخاطب یک راه را نشان نمیدهد، بلکه حقیقت ماجرا را به شکلی واضح پیش چشم قرار میدهد تا شعارها و وعدههای پوچ و توخالی رویای امریکایی او را فریب ندهد. این البته یک حقیقت تلخ است و نقدی بنیادین به حکومتی پرمدعا که حتی در انجام وظیفه اصلی خود ناتوان است، اما تراژدی اصلی فیلم داستان مایکل است.
او ناخواسته از دانشگاه به وضعیتی پا میگذارد که عشق ریشهدار به خانواده، سرنوشت او را برای محافظت از آن دچار چالشی بزرگ میکند. حالا او قرار است برای «محافظت از خانواده» یک امریکایی باشد؛ برای همین وارد دنیایی میشود که در نهایت او را به یک هیولا تبدیل میکند.
روح ماکیاول به طور اکمل در فیلم جاری است و جالب است که سیاست در غرب با آرای این متفکر ایتالیایی پیوندی عمیق خورده است. دون کورلئونه نیز یک امریکایی است که ریشهای ایتالیایی دارد. گویا امریکای جدید (در فیلم به سال ۱۹۶۰) از آن همه متفکر و اندیشه، بیش از همه به ماکیاول و مافیا دلبستگی پیدا کرده است.
مایکل در پایان نسخه اول، دروغ میگوید تا قدرت را تثبیت کند (صحنه بسته شدن در به روی کی). این نقد کوبندهای است به این ایده که هدف (موفقیت/قدرت) وسیله (دروغ و خشونت) را توجیه میکند.
قانون در خدمت قبایل قدرت
«پدرخوانده» به ما نشان میدهد که قانون و نظم قرار نیست مدافع جامعه باشد، بلکه در خدمت قبیلههایی است که هر کدام از قوانین خاص خود پیروی میکنند. این معنا را در فیلمهای متأخرتری، چون «کتاب سبز» به شکلی واضحتر شاهد بودیم؛ آنجا که سیاهپوست تحصیلکرده فیلم پا به ایالتهایی میگذارد که مجبور است قوانین آن را در قالب کتاب همان ایالت یاد بگیرد تا آسیب کمتری از سوی نژادپرستان به او برسد.
همه چیز در خدمت سود مافیایی
سرهنگ مککلاسکی نماد مجری قانونی است که خشونت را در لباس قانون به سود نظم مافیایی اعمال میکند، نه به نفع فرد یا جامعه. در واقع، پلیس در خدمت تثبیت منافع سرمایهداری گروهها یا گروهکهای خرد و کلانی است که هر قدر خشنتر باشند و بهتر در قالب زدوبندهای قوانین نانوشته عمل کنند، موفقتر هستند.
ذوبشدن پلیس در قالب این چارچوب به عینه در فیلم در معرض دید مخاطب قرار میگیرد. اینجاست که حقیقت اصلی واژه قانون رخ مینماید: اینکه فقط یک قانون وجود دارد و آن قدرت است و هر معنایی در برابر آن رنگ میبازد.
سناتور پاتگری در قسمت دوم، نماد ریاکاری و فساد در بالاترین سطوح قدرت است. جمله معروف مایکل به او «همه ما بخشی از یک ریاکاری هستیم.» اوج این نقد در قسمت سوم است، جایی که فساد تا واتیکان نفوذ میکند. مراسم غسل تعمید موازی با قتلعام در پایان فیلم اول، یک استعاره بصری تکاندهنده از پیوند تقدس مذهبی با خشونت سازمانیافته برای کسب قدرت است. فیلم به خوبی نشان میدهد که اگرچه جامعه غربی و امریکایی قوام معنوی خود را از مذهب میگیرد، اما سیاست نمیتواند به طور عادی از این مشروعیت صرف نظر کند.
نکته مهمی که درباره فیلم «پدرخوانده» نباید از نظر دور داشت، این است که این فیلم یک بیانیه هرجومرجطلبانه نیست و اتفاقاً مقابل چنین رویکردی است. «پدرخوانده» به خوبی افشا میکند که هرجومرج میتواند در قالب قانون و نظمی ظاهری شکل گرفته و خود را در افکار عمومی تثبیت کند. با این حال، فیلم به هرجومرجطلبی توصیه نمیکند و به ارزشهای سنتی مانند خانواده، وفاداری و نظم احترام میگذارد، اما در عین حال نشان میدهد که این ارزشها چگونه میتوانند درون یک سیستم بزرگ و فاسد استحاله شوند و در نهایت این خانواده است که به عنوان یک نهاد ریشهدار درون یک سیستم فاسد به نابودی کشیده میشود. سیستم در واقع هیولایی است که با اشتهایی وصفناپذیر هر ارزشی را میبلعد و در خود هضم میکند. از این منظر، «پدرخوانده» را نباید فقط محدود به مخاطب امریکایی دانست، بلکه مخاطب این فیلم هر سیستم و کشوری در سطح جهان میتواند باشد، چراکه نظم امریکایی پروژهای جهانی است. وقوع بخشی از حوادث فیلم در کوبا به همین معنا ارجاع میدهد.
کوبا بسیار فراتر از یک لوکیشن
کشور کوبا در قسمت دوم فیلم «پدرخوانده» بسیار فراتر از یک لوکیشن ساده است و به شدت ناظر به مفاهیمی مهم بسترساز حوادث فیلم شده است. کوبای پیش از انقلاب، بهشتی مصنوعی برای سرمایهداران امریکایی و مافیا بود؛ جایی که قوانین اخلاقی و حقوقی ایالات متحده در آن تعلیق میشدند، اما همین کوبا در آتش انقلاب سوسیالیستی در حال تحول است.
کشوری که برای مایکل کورلئونه و دیگر سرمایهداران، توصیفکننده و بستر یک «معامله بزرگ» است؛ فرصتی برای کسب ثروت افسانهای از راه کازینو، فحشا و موادمخدر همگی تحت حمایت یک دیکتاتوری فاسد به نام باتیستا که زیر یوغ نظم امریکایی بال و پر گرفته و میرود تا مردی به نام کاسترو آن را از چنبره امریکا بیرون بکشد. این بهشت ظاهری که پایگاه گروهکها و دارودستههای امریکایی قرار دارد، در حال سقوط است. همین مکان در وضعیت پیش از انقلابی، طمع و جاهطلبی مایکل را به اوج خود میرساند. او در کوبا تصمیم میگیرد با دروغ و خشونت، امپراتوری مافیایی خود را تا این جزیره گسترش دهد.
کوبا بستر فاششدن دو خیانت محوری فیلم است که مسیر سقوط روح مایکل را به عنوان مدیر تشکیلات کامل میکند و موضوع خیانت را تا مرحلهای از جنابت در قالب برادرکشی امتداد میدهد.
«فردو» برادر سادهدل مایکل به او خیانت کرده است و این برای مایکل که خانواده برایش یعنی همه چیز از او یک دیوانه میسازد. آشکار شدن این حقیقت در هاوانا، پایتخت کوبا رخ میدهد؛ لحظهای که فردو با غفلت و در حالت مستی فاش میکند که جانی اولا را میشناسد. بوسه معروف مایکل با جملهای کلیدی («میدانم تو بودی، فردو. تو قلبم را شکستی») رقم میخورد، آن هم در یک میهمانی شوم در کوبا. پروسهای که پایان برادری آنها و فروپاشیدن خانواده را رقم میزند.
سفر به کوبا همچنین نشاندهنده کامل شدن دروغ مایکل به همسرش کی است. او به کی قول داده بود تجارت خانواده را قانونی کند، اما کوبا اثبات میکند که او نه تنها این کار را نکرده، بلکه عمیقتر در باتلاق یک فساد بینالمللی فرو رفته است.
خانواده، این مقدسترین و باارزشترین عنصر درون فیلم، با خیانت فردو و قتل او از سوی مایکل و ترک مایکل از سوی کی که حقیقت قاتل بودن او برایش فاش شده، تبدیل به یک تراژدی عمیق و معنادار در پایان قسمت دوم «پدرخوانده» میشود. رویای امریکایی حتی به خانواده هم رحم نمیکند، هر قدر ظاهرسازیها تلاش کند استحکام آن را القا کند.
سقوط اجتنابناپذیر در میان یک جشن
در طول سفر مایکل، رژیم دیکتاتوری باتیستا که ضامن منافع گروهکهای مافیایی شکلگرفته از درون سیستم ایالات متحده است در آستانه فروپاشی است.
صحنه جشن طبقه اشراف در هاوانا که با حضور گسترده سران گروههای مافیایی در حال برگزاری است، در تضاد کامل با شورشهای خیابانی و حرکت چریکهای انقلابی ترسیم شده است.
فروپاشی قریبالوقوع رژیم باتیستا که اقماری از ایالات متحده است، آیینهای در برابر مایکل است و به او نشان میدهد قدرتی که بر پایه فساد، خشونت و استثمار بنا شده، چقدر شکننده و ناپایدار است. همانطور که شورشیان رژیم باتیستا را سرنگون خواهند کرد، «دشمنان» داخلی و خارجی نیز برای سقوط مایکل توطئه میچینند و این تصاویر در کنار هم یک تدوین سینمایی تاریخی را خلق کرده است: اضمحلال در یک سو و برآمدن در سوی دیگر. فرار آشفته مایکل از هاوانا در میان هرجومرج انقلاب، پیشنمایشی از تنهایی و شکست نهایی خود اوست.
در یک کلام، کوبا در «پدرخوانده» نماد «نقطه اوج سراب» است. جایی که وعده قدرت مطلق و ثروت بیپایان، درست در لحظه لمس شدن، به خاکستر خیانت، فروپاشی اخلاقی و تنهایی مطلق تبدیل میشود. این مکان، مقصد نهایی سفر مایکل به تاریکی نیست، بلکه ایستگاه اصلی در مسیری تراژیک است، جایی که او آخرین فرصتهایش برای بازگشت را از دست میدهد.
اوج بازنمایی این مفهوم که مافیا چطور میتواند یک حکومت تشکیل دهد و در عین حال مشروع جلوه کند، در موازیسازی صحنه غسل تعمید با قتلعام عینیت مییابد. مایکل در مراسم کلیسا در حال برائت از نماد شیطان است، در حالی که به دستور او دشمنانش در سراسر شهر قتلعام میشوند. این صحنه استعارهای بینظیر از دولت مدرن در غرب است؛ استعارهای که مشروعیت خود را از تشریفات قانونی و اخلاقی میگیرد، اما قدرت نهاییاش بر پایه خشونتی پنهان و سیستماتیک بنا شده است.
مایکل نماد نسلی است که میخواهد کاملاً «امریکایی» و مشروع باشد، اما مسیر فاسدشدن او نشان میدهد که برای کسب قدرت در این سیستم، حتی اگر از دروازه قانون هم وارد شوی، باید دستهایت را به خون آلوده کنی. سقوط اخلاقی او نقدی به کل سیستم قدرت است، نه فقط مافیا.
بنابراین، «پدرخوانده» یک بیانیه سیاسی که خواستار سرنگونی باشد نیست، بلکه یک تراژدی عمیقاً انسانی است که میگوید: به عملکرد قدرت نگاه کنید نه به نام آن. فرقی نمیکند که این قدرت «ایالات متحده امریکا» نام داشته باشد یا «خانواده کورلئونه.» در نهایت، منطق آن یکی است: حفظ قدرت از طریق خشونت و ثروت، توجیه شده با روایتی از نظم، محافظت و خانواده. مافیا در این فیلم، آیینه تاریکی است که انعکاس زشت سیاست و قدرت در امریکا را نشان میدهد.
«پدرخوانده» در واقع یک مرثیه تراژیک برای نابودی اخلاق در زیر چکمههای بیرحم سرمایهداری است، جایی که خانواده کورلئونه هم محصول این سیستم است و هم قربانی آن.