جوان آنلاین: ۱۲ سال تحصیل، ۱۲ سال رفت و آمد به مدرسه و پرداخت هزینههای گزاف، هم از سوی خانوادهها و هم از سوی آموزش و پرورش. در نهایت اما، چه چیزی به دست میآید؟ کمتر کسی است که از نتیجه این سالها تلاش، رضایت داشتهباشد. چند درصد از این دانشآموزان، برای آیندهسازی مملکت تربیت میشوند؟ چه تعداد از آنها، با نگاه اجتماعمحور (نه فردگرایانه)، تعلیم میبینند؟ متأسفانه پاسخ این سؤال را کسی نمیداند! چراکه اساساً هیچ تحقیق و پژوهشی برایش انجام نشدهاست. متأسفانه دغدغهای برای رسیدن به پاسخ این سؤال مهم وجود ندارد. موضوعی که سبب شده، نظام آموزشی کشور به مسائل فردی تقلیل پیدا کند و برتری در آزمونهای متعددی، چون کنکور، ملاک اول و آخر دانشآموزان و خانوادههایشان باشد. دیگر وقت آن رسیده که فکر چاره برای دور زدن این مسیر اشتباه باشیم، باید تا دیرتر از این نشده، از تکرار این اشتباه دست برداریم. محمد آذین، پژوهشگر حوزه تعلیم و تربیت در گفتوگو با «جوان» توضیح میدهد که «در میان مسئولان عالی کشور، شاید تنها کسی که بهطور جدی چنین نگاهی به آموزشوپرورش داشتند، رهبر شهیدمان بودند. ایشان بارها تأکید کردند که باید کاری کنیم که دانشآموزان از همان پایه اول ابتدایی، خود را بخشی از جدول پیشرفت کشور بدانند.» مشروح این گفتوگو را در ادامه میخوانید.
چرا اساساً آموزش و پرورش برای ساختن آینده کشور چندان کارآمد نیست؟
وقتی از «تعلیم و تربیت» سخن میگوییم، اگر چیزی جز تصویر آینده جامعه، در ذهن ما شکل بگیرد، دچار خطا شدهایم. از وزیر گرفته تا معلم در کف میدان، و حتی والدین و دانشآموزان، اغلب تصورشان از تعلیم و تربیت نگاهی فردگرایانه است. به همین دلیل مسائل نیز عمدتا به مسائل فردی تقلیل پیدا میکند، مثلاً اینکه چگونه استرس دانشآموزان کاهش یابد، چگونه دچار آسیب نشوند، چگونه در آزمونها، اضطراب نداشته باشند، چگونه استعدادهایشان شناسایی شود و چگونه هر کدام به استعداد خاصی هدایت شوند. در چنین فضایی، رقابت به مسئلهای محوری تبدیل میشود و نمره نیز بهشدت موضوعیت پیدا میکند. به این ترتیب، موفقیتها نیز، عمدتاً در قالب موفقیت فردی تعریف میشود.
طبیعتاً از دل چنین نگاهی، نتیجهای برای کشور حاصل نمیشود، یعنی این نوع نظام تعلیم و تربیت، اساساً برای اداره کشور و ساختن آینده آن کارآمد نیست. حتی اگر افراد در این سیستم بسیار دلسوز باشند و حتی اگر هزینههای زیادی صرف شود، باز هم خروجی آن کمک چندانی به پیشرفت کشور نخواهد کرد.
به نظر شما چگونه میتوان این روند معیوب را بهبود بخشید و آن را کارآمد کرد؟
اگر یک سیستم ناکارآمد باشد، میتواند خود را اصلاح کند، اما اگر اهداف به درستی تعریف نشدهباشند، حتی اگر سیستم هر روز کارآمدتر هم شود، باز هم به نتیجه مطلوب نمیرسد. برای مثال، اگر آموزشوپرورش در چارچوب همین اهداف فعلی بهتر و گستردهتر عمل کند، ممکن است حتی پدیدههایی مانند خروج نخبگان از کشور افزایش پیدا کند، زیرا موفقیت همچنان در قالب منافع فردی تعریف میشود. به نظر میرسد این دقیقاً همان گره اصلی مسئله است.
در اینجا پرسش مهم این است که هدف چه باید باشد؟ اگر این نوع تفکر را نادرست بدانیم، باید آن را با چه نگاهی جایگزین کنیم؟ واقعیت این است که این مسئله صرفاً به وزیر یا مدیران یک وزارتخانه محدود نمیشود، بلکه موضوعی فراتر از سطح وزارتخانه است.
باید ساحت اصلی تربیت، ساحت اجتماعی باشد. در میان مسئولان عالی کشور، شاید تنها کسی که بهطور جدی چنین نگاهی به آموزشوپرورش داشتند، رهبر شهیدمان بودند. ایشان بارها تأکید کردند که باید کاری کنیم که دانشآموزان از همان پایه اول ابتدایی، خود را بخشی از جدول پیشرفت کشور بدانند. اما بهجز ایشان، کمتر میتوان چنین تصوری را در ساختار نظام آموزشوپرورش مشاهده کرد. بنابراین ما نیازمند تغییر تصورات و تغییر پارادایم هستیم؛ و این پارادایم چگونه تغییر میکند؟
از طریق تغییر گفتمان. یعنی باید این موضوع در سطوح مختلف جامعه و نظام تصمیمگیری آنقدر مطرح و تکرار شود که به تدریج باورها تغییر کند. مسئله اصلی ما در حقیقت مسئله باور مدیران ارشد کشور است.
البته این تغییر تنها در سطح گفتار کافی نیست، اسناد بالادستی نیز باید اصلاح شوند. برای مثال، سند تحول بنیادین آموزشوپرورش، ارتباط روشنی با مفهوم «پیشرفت کشور» برقرار نکردهاست. در این سند نیز عمدتاً تربیت در سطح فردی تعریف شده و تربیت اجتماعی تنها یکی از ابعاد آن محسوب میشود، در حالی که به عقیده من، باید اصل و محور تربیت، بعد اجتماعی باشد.
بنابراین در کنار تغییر نگرشها، اسناد راهبردی نیز باید مورد بازنگری قرار بگیرند. در غیر این صورت، اساساً این سؤال پیش میآید که چرا باید چنین هزینه کلانی برای آموزشوپرورش صرف شود، هزینهای که مثلاً در سال گذشته حدود ۵۰۰ همت عنوان شده!
برفرض که این تغییر پارادایم با تغییر گفتمان تغییر کند. آیا ارائه آموزشها به قدری تاثیرگذار هستند که مثمر ثمر واقع شوند؟ پس از جنگ ۱۲ روزه، بارها گفته میشد که اگر جنگ دیگری رخ دهد، آمادگی کافی برای آموزش مجازی خواهیم داشت. اما متأسفانه اینطور نشد. در جنگ تحمیلی رمضان، از تمام ظرفیتهای موجود استفاده نکردیم و دیدیم که دانشآموزان، خانوادهها و حتی معلمان با سختیهای بسیاری مواجه شدند. متأسفانه برای بار دیگر به آموزش لطمه جدی وارد شد، لطمهای که سالیان سال گریبان دانشآموزان را خواهد گرفت. به نظر شما چه خلأهایی وجود داشت و چه کارهایی میشد انجام داد که از آن غفلت کردیم؟
بله همینطور است. متأسفانه در بسیاری از مدارس، کلاسها بهدرستی تشکیل نشد، و آموزش مجازی هم، حتی در مواردی که برگزار میشود، کیفیت و زمان کافی ندارد. گاهی تنها دو ساعت در روز از طریق سامانه «شاد» برگزار شد، در حالی که شاد اساساً بستر مناسبی برای آموزش مجازی باکیفیت نیست. از سوی دیگر، معلم ممکن است انگیزه یا زمان کافی نداشته باشد، دانشآموزان هم انگیزه لازم را ندارند و عملا کسی در کلاس حضور فعال ندارد. در چنین شرایطی آموزش عملاً متوقف شده و جایگزین مؤثری نیز برای آن در نظر گرفته نشدهاست.
تمام اینها پیش از جنگ، روشن و بدیهی بود. بنابراین باید تمام تلاشها را برای تقویت آموزش مجازی به کار میبردند. وقتی شخص رئیسجمهور، توجه و دغدغه زیادی نسبت به تقویت آموزش و پرورش در کشور داشتهاند، باید از این توجه بهره میبردند و اقدام مؤثری در زمینه زیرساختهای فنی انجام میدادند، مثلاً حداقل سرورهای لازم برای این سامانه تهیه شود تا آموزشها لنگ نماند.
از سوی دیگر دیدیم که از ظرفیت مدرسه تلویزیونی ایران هم به خوبی استفاده نشد. بدون شک تلویزیون میتواند بخشی از دانشآموزانی را که به اینترنت دسترسی ندارند پوشش دهد. از قبل هم بارها گفته شده بود که اگر شرایط بحرانی پیش آمد، باید برنامههای باکیفیت آموزشی برای تلویزیون تولید شود. بنابراین میبایست برنامههای آموزشی از قبل ضبط میشد و برای تأمین بودجه آن هم برنامهریزی میکردند، اما همانطور که دیدیم، آموزشوپرورش چنین کاری نکرد. تلقی غالب این بود که هر زمان جنگ یا بحران رخ داد، آن زمان برایش فکری خواهیم کرد! حال سؤال اینجاست که آیا در مورد حقوق نیروهای خود نیز همینگونه عمل میکنند؟ قطعاً نه. چون صدای کارکنان بلند میشود، تلاش میکنند حقوق آنها بهموقع پرداخت شود (و البته باید هم چنین باشد)، اما چرا وقتی کیفیت آموزش آسیب میبیند، حساسیتی مشابه آن دیده نمیشود؟! به نظر میرسد کمتر کسی در وزارت آموزش و پرورش دغدغه آن را دارد که بررسی کند، کیفیت آموزش به چه میزان پایین آمده و چرا؟
همانطور که اشاره کردید رسانه ملی، میتواند نقش مهمی برای آموزش و پرورشی یکدست و باکیفیت در کشور ایفا کند. آن وقت، هر دانشآموز در هر نقطه از کشور، میتواند از آموزش باکیفیت بهره ببرد. حتی در شرایط عادی. که بهعنوان یک مکمل آموزشی برای دانشآموزان عمل کند. آیا این امر شدنی است؟ چطور میشود استقبال دانشآموزان برای استفاده از مدرسه تلویزیونی را بیشتر کرد؟
قطعاً این امکان وجود دارد. تلویزیون همین حالا هم ظرفیت چنین کاری را دارد. اما متأسفانه تا امروز، اجرای این آموزش، با کیفیت پایین انجام شده. چراکه زمینهسازی لازم صورت نمیگیرد، برنامهها بهدرستی معرفی نمیشوند، ارتباط آنها با نظام آموزشوپرورش بهدرستی برقرار نمیشود. در چنین شرایطی طبیعی است که مخاطبان زیادی جذب نشوند. بیتردید استفاده از ابزارهای مختلف ـ از تلویزیون گرفته تا سایر فناوریهای آموزشی ـ میتواند بسیار کمککننده باشد و حتی باید بهطور جدی مورد استفاده قرار گیرد. در برخی کشورها نیز چنین تجربهای وجود دارد، یعنی در کنار آموزش رسمی، یک شبکه تلویزیونی آموزشی فعالیت میکند که نقش مکمل دارد. دانشآموزان درسهایی را که در کلاس میخوانند، از طریق این شبکه نیز دنبال میکنند. این شیوه میتواند تا حد زیادی آموزش را یکدست کند. همانطور که میدانید، روشهای تدریس در کلاسها و مدارس مختلف بسیار متفاوت است، اما مدرسه تلویزیونی میتواند چارچوبی منظم ایجاد کند و شیوه آموزش را تا حدی استاندارد و هماهنگ سازد، بهگونهای که معلم نیز بداند.
در واقع اگر دانشآموزی در مدرسه با مشکل مواجه باشد، حداقل باید به یک سطح پایه و باکیفیت از آموزش دسترسی داشته باشد. مدرسه هم اگر بتواند، با توجه به توانایی معلم، شرایط بومی و خلاقیتهایی که مدیر و مجموعه مدرسه دارند، میتواند کارهای بهتر و بیشتری انجام دهد. اما مهم این است که ما بتوانیم یک «کف باکیفیت» از آموزش را برای همه دانشآموزان حفظ کنیم.
جالب اینجاست که چنین کاری هزینه چندانی هم ندارد. در مقایسه با هزینههایی که اکنون انجام میدهیم، این رقم چندان قابلتوجه نیست. برای مثال، خیرین سالانه حدود ۲۰ هزار میلیارد تومان برای ساخت مدرسه هزینه میکنند که رقم بسیار بزرگی است. در حالی که اگر بخواهیم محتوای آموزشی باکیفیت تولید کنیم، حتی برای تمام پایهها، احتمالاً هزینه آن بسیار کمتر خواهد بود، در حالی که میلیونها دانشآموز میتوانند از آن بهرهمند شوند. فرض کنید تنها برای پایه دوازدهم یک مجموعه آموزشی کامل و باکیفیت تولید شود و بهصورت گسترده پخش گردد، میلیونها دانشآموز از آن استفاده خواهند کرد.
در مقابل، بودجه دولتی آموزشوپرورش در سال گذشته حدود ۵۰۰ همت بوده است. در چنین شرایطی، تولید محتوای آموزشی باکیفیت رقم بزرگی محسوب نمیشود. ضمن اینکه این کار میتواند بخش قابلتوجهی از فشار آموزشی را از دوش معلمانی بردارد که در کلاسهای پرجمعیت تدریس میکنند.
پس چرا از این ظرفیت مهم به درستی بهره نگرفتهایم؟
به نظر میرسد دو عامل باعث شده که به سمت استفاده درست از این ابزارها حرکت نکنیم. عامل اول این است که اساساً خروجی آموزش برای ما چندان اهمیت پیدا نکرده است، یعنی مهم این است که کلاس اداره شود و سال تحصیلی به پایان برسد. عامل دوم هم این است که در سطح وزارتخانه فهم عمیقی از ابزارهای جدید آموزشی وجود ندارد و مأموریت سازمانی وزارتخانه همچنان بر برگزاری کلاس حضوری متمرکز است.
به همین دلیل، وزارت آموزشوپرورش هیچگاه به «شاد» بهعنوان یک ابزار قدرتمند آموزشی نگاه نکرده، ابزاری که البته، میتواند مانند یک کلاس واقعی مورد استفاده قرار گیرد. اما معمولاً شاد بهعنوان یک ابزار جانبی دیده شده که فقط در مواقع اضطراری فعال میشود.
پس چرا مدام از زبان مسئولان میشنویم که آموزشوپرورش اولویت اول کشور است و پیشرفت قابلتوجهی نیز در این زمینه رخ دادهاست؟!
به نظر میرسد پاسخ این است که کشور هنوز ایمان و باور واقعی به این موضوع پیدا نکرده. وقتی این باور وجود نداشته باشد، آموزشوپرورش در کنار سایر دستگاهها قرار میگیرد و با همان منطق محدودکننده و اداری با آن برخورد میشود. هنوز برای بسیاری از افراد این باور شکل نگرفته است که آینده کشور بهطور مستقیم به آموزش گره خورده است. به همین دلیل، وقتی قرار است تصمیمی گرفته شود یا قانونی تدوین شود، آموزشوپرورش معمولاً در اولویت واقعی قرار نمیگیرد.
علاوه بر آن، فرهنگ سازمانی، قوانین و مقررات و ساختارهای سیستمی نیز در این زمینه نقش مهمی دارند که باید اصلاح شوند. متأسفانه آن ظرافت و دقتی که باید در قوانین و سیاستها وجود داشته باشد دیده نمیشود. قوانین بهروز نمیشوند، انعطافپذیری لازم را ندارند و نمیتوانند به نیازهای جدید پاسخ دهند. زیرا بسیاری از این قوانین ماهیتی کند و محافظهکارانه دارند و بیشتر برای حفظ وضع موجود طراحی شدهاند، نه برای ایجاد تحول. به عقیده من، نیازمند نوعی مطالبهگری عمومی هستیم تا شرایط تغییر کند. مردم باید از نظام آموزشوپرورش خروجی بخواهند و بپرسند که با این همه هزینه و امکانات، چه اتفاقی برای فرزندان ما میافتد. آیا دانشآموزان ما به تواناییهایی رسیدهاند که بتوانند زندگی فردی خود را مدیریت کنند و در عین حال در زندگی اجتماعی نیز نقش مؤثر و مولدی داشته باشند؟
این مطالبه باید یک مطالبه اصلاحگرانه و مسئولانه باشد. اگر وزیر یا مسئولان آموزشوپرورش چنین مطالباتی را بشنوند، ممکن است بگویند که خودشان هم این دغدغهها را دارند، اما با محدودیتهایی مواجهند، از جمله محدودیتهای قانونی، ساختاری یا حتی مقاومتهای اجتماعی. گاهی مسئولان احساس میکنند اگر بخواهند برخی اصلاحات را انجام دهند، ممکن است با مخالفتهایی از سوی بخشهایی از جامعه یا حتی خانوادهها روبهرو شوند.
به همین دلیل لازم است همه گروهها در این مطالبهگری مشارکت کنند، از خانوادهها گرفته تا دانشآموزان، دانشجویان، معلمان و سایر دلسوزان جامعه. این مطالبهگری باید به شیوهای همراه و یاریگرانه باشد، یعنی در عین نقد، به نظام حکمرانی کمک کند تا مسیر اصلاح و تحول را طی کند. امیدواریم در چنین شرایطی، نیروهای اجتماعی و نخبگانی بتوانند بهتدریج تعادل موجود را به سمت تحول در آموزشوپرورش تغییر دهند.