کد خبر: 1358967
تاریخ انتشار: ۲۹ ارديبهشت ۱۴۰۵ - ۰۱:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با پدر شهید سرباز نیروی پدافند هوایی ارتش، عباس جعفریان آدریانی از شهدای جنگ تحمیلی سوم
ماند و مردانه جنگید این دومین تجربه جنگی عباس بود. او قبلاً نیز در دفاع مقدس ۱۲روزه در صحنه نبرد حضور داشت و با جنگ و میدان نبرد بیگانه نبود. آنقدر مهارت و تجربه کسب کرده بود که با دقت و تمرکز، صدای پهپاد‌های دشمن را تشخیص می‌داد و از حضور آنها آگاه می‌شد و اقدامات لازم را انجام می‌داد. فرماندهان به خوبی می‌دانستند که عباس جعفریان چشمان تیزی دارد. مهارت او در شناسایی پهپاد‌ها و هشدار بموقع، جان بسیاری از همرزمانش را نجات داده است. بین فرماندهان پیچیده بود که بعد از پایان جنگ حتماً از او تقدیر کنند
 نرگس انصاری

جوان آنلاین: تنها ۱۲روز به پایان خدمت سربازی عباس مانده بود که جنگ شروع شد. بسیاری در چنین شرایطی منتظر ترخیص می‌مانند. اما عباس نه! او صریح و محکم گفت: «حتی اگر خدمت سربازی من تمام شود و جنگ ادامه داشته باشد، همین‌جا در کنار همرزمان و فرماندهانم می‌مانم و مردانه می‌جنگم.» غیرت و مردانگی او اجازه نمی‌داد همرزمانش را تنها و سنگر را خالی بگذارد.

عباس، سرباز نیروی پدافند هوایی ارتش، دلبسته اهل‌بیت (ع) بود و باور داشت اگر این عشق واقعی باشد به مسیر زندگی از کودکی تا شهادت جهت می‌دهد؛ باوری که سرانجام در میدان عمل به حقیقت پیوست و نام او را در شمار شهدای جنگ تحمیلی رمضان نشاند. در ادامه این نوشتار، گفت‌وگوی ما را با پدر این شهید می‌خوانید:

عاشق و خادم امام حسین (ع)

عباس فرزند اول خانواده در ۳۰ مرداد ۱۳۸۴ در شهر تاریخی و مذهبی اصفهان به دنیا آمد. پدرش، ابوالفضل جعفریان آدریانی، از کودکی شاهد رشد معنوی و عشق سرشار او به اهل‌بیت (ع) بود. عباس در خانواده‌ای رشد کرد که عشق به سیدالشهدا (ع) در آن ریشه داشت. پدر شهید می‌گوید: «عباس از همان کودکی عشق عجیبی به اهل‌بیت (ع)، به خصوص امام حسین (ع) داشت. این عشق فقط در حرف نبود؛ در رفتارش دیده می‌شد. عباس دلدادگی خود را با اشک و آه و حضور در هیئت‌ها نشان می‌داد. عباس یک پسر هیئتی تمام‌عیار بود. در هیئت‌های مذهبی نه فقط به عنوان یک عزادار که به عنوان خادم به دوستداران اهل‌بیت (ع) خدمت می‌کرد. چای می‌ریخت، کفش‌ها را جفت می‌کرد، پرچم‌های عزای اهل‌بیت (ع) را برپا می‌داشت. او با تمام وجود در ساماندهی مجالس اهل‌بیت (ع) تلاش می‌کرد.»

ارادت به خاک کربلا

او در ادامه می‌گوید: «علاقه عباس به امام حسین (ع) به حدی بود که دو مرتبه از خمینی‌شهر اصفهان تا مرز عراق پیاده رفت، تا خود را به کربلا برساند. فرصتی هم پیش آمد و او در پیاده‌روی اربعین نیز شرکت کرد. سختی راه، گرمای طاقت‌فرسا و خستگی پا‌ها هیچ‌کدام جلودار او نبود. او عاشق بود. در مراسم اربعین و دسته‌های عزاداری، عباس با پای برهنه عزاداری می‌کرد. سطل تربت امام حسین (ع) را در دست داشت و بر پیشانی و صورت و لباس عزاداران می‌مالید. رسمی کهن و عاشقانه که نشان از ارادت بی‌شائبه او به خاک کربلا داشت. این کار را برای تبرک و ابراز عشق انجام می‌داد.

عباس به شدت خانواده‌دوست بود و احترام خاصی برای اهل خانه قائل بود. وقتی متوجه شد، که من به دلیل کسالت و فشار مالی برای تأمین نیاز‌های خانواده، سخت مشغول کار کردن هستم، تصمیم گرفت سرکار برود و به من در تأمین معاش خانواده کمک کند. از کار کردن خوشحال بود، چون می‌توانست قسمتی از بار گران زندگی را از دوش من بردارد. حتی در دوران سربازی به مادرش می‌گفت: «خدمتم که تمام شود، می‌خواهم یک کسب‌وکار راه بیندازم و دوشادوش پدر کار کنم، تا فشار کار بر او کم شود.» این آرزوی ساده و بزرگ، نشان از غیرت و مردانگی و نگاه بلند او داشت.

‌ می‌دانست دیگر برنمی‌گردد

پدر از آخرین دیدار و بدرقه عباسش اینگونه روایت می‌کند و می‌گوید: «آخرین باری که به مرخصی آمده بود، حال و هوای عجیبی داشت. وقتی خواست برگردد تا ترمینال همراهی‌اش کردیم. کنار مادرش بود و با او حرف می‌زد و می‌خندید تا اینکه اتوبوس آمد. وقتی سوار اتوبوس شد، از پشت شیشه به من، مادر و خواهرش نگاه معناداری کرد. انگار می‌دانست دیگر قرار نیست برگردد.»

چشمان تیزبین عباس

در ادامه هم‌کلامی‌مان پدر شهید از اعتماد فرماندهان در زمان جنگ به شهید عباس، چنین می‌گوید: در پادگان، همه از عباس به نیکی یاد می‌کردند. نگاه مهربانش در دل همه می‌نشست. فرمانده‌اش می‌گوید: «با وجود عباس در بین سربازان، خیالم راحت بود. مدیریت خوبی داشت، پسر مؤمن و با حیا و قابل اعتمادی بود. می‌شد روی صداقتش حساب کرد. عباس از «قدیمی‌های سربازی» بود. روز‌های زیادی را در پادگان گذرانده بود و تجربه ارزشمندی اندوخته بود. با این حال، خستگی در وجودش راه نداشت. همیشه با انگیزه و پرنشاط بود.»

تنها ۱۲روز به پایان خدمت سربازی عباس مانده بود که جنگ شروع شد. بسیاری در چنین شرایطی منتظر ترخیص می‌ماندند. اما عباس نه! او صریح و محکم گفت: «حتی اگر خدمت سربازی من تمام شود و جنگ ادامه داشته باشد، همینجا در کنار همرزمان و فرماندهانم می‌مانم و مردانه می‌جنگم.» غیرت و مردانگی او اجازه نمی‌داد همرزمانش را تنها بگذارد.

این دومین تجربه جنگی عباس بود. او قبلاً نیز در دفاع‌مقدس ۱۲روزه در صحنه نبرد حضور داشت و با جنگ و میدان نبرد بیگانه نبود. آنقدر مهارت و تجربه کسب کرده بود که با دقت و تمرکز، صدای پهپاد‌های دشمن را تشخیص می‌داد و از حضور آنها آگاه می‌شد و اقدامات لازم را انجام می‌داد. فرماندهان به خوبی می‌دانستند که عباس جعفریان چشمان تیزی دارد. مهارت او در شناسایی پهپاد‌ها و هشدار به موقع، جان بسیاری از همرزمانش را نجات داده است. بین فرماندهان پیچیده بود که بعد از پایان جنگ حتماً از او تقدیر کنند.

عباس در حالی پا به میدان نبرد گذاشت که ماه مبارک رمضان، ماه نزول قرآن و ضیافت الهی بود. عباس در خط مقدم دفاع از میهن و ناموس مردم در سایت پدافندی ارتش مشغول جهاد بود. هیچ چیز نتوانست اراده پولادین او را سست کند. او از ترس و تردید نیز دوری می‌جست و با قلبی آرام، در مقابل هجوم دشمن ایستادگی می‌کرد و در سحرگاه سه‌شنبه ۱۲ اسفند ۱۴۰۴ به شهادت نائل آمد.

یادی که زنده است

پدر شهید می‌گوید: مدتی بعد از شهادت عباس، دوستان و هیئتی‌هایش به مزار او آمدند. یکی از آنها سطل تربتی همراه داشت. همانطور که عباس در مراسم عزاداری تربت بر چهره عزاداران می‌مالید، آنها هم بر سنگ مزارش تربت مالیدند و یادی از او کردند. دوستانش گفتند: «جایش امسال در محرم و مراسمات عزاداری خالی است.» او به دوستانش توصیه می‌کرد: عشق به امام‌حسین (ع) را در دل خود زنده نگه دارید و با پای برهنه و قلبی پر، در مسیر کربلا گام بردارید. احترام به پدر و مادر را به فرزندان‌تان بیاموزید. عشق به اهل‌بیت (ع) اگر واقعی باشد، تمام زندگی را جهت می‌دهد؛ از کودکی تا شهادت.

برچسب ها: جنگ ، ایران ، مدافع وطن
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار