طاها جوانمرد امدادگری است که تجربه جنگ ۱۲روزه را پشت سر گذاشته بود، او میگوید هیچ چیز شبیه این دوره نبود. همه چیز تلختر و صحنهها دردناکتر از آن چیزی بود که تصورش را میکرد: «من تمام روزهای جنگ تحمیلی سوم را کامل در صحنه بودم جوان آنلاین: طاها جوانمرد امدادگری است که تجربه جنگ ۱۲روزه را پشت سر گذاشته بود، او میگوید هیچ چیز شبیه این دوره نبود. همه چیز تلختر و صحنهها دردناکتر از آن چیزی بود که تصورش را میکرد: «من تمام روزهای جنگ تحمیلی سوم را کامل در صحنه بودم. ما از جنگ ۱۲روزه به بعد دورهها و تمرینهای بیشتری را گذرانده بودیم و آمادهتر بودیم، اما این سری اصلاً قابل مقایسه با دفعه قبل نبود. حجم انفجارها غیرقابلباور بود؛ خانهها، کوچهها، ساختمانهای مسکونی، همهجا ویران بود. بیشتر کسانی که آسیب میدیدند زنها و بچهها بودند. خیلی جاها حتی یک نیروی نظامی هم دیده نمیشد. مردم عادی زیر آوار مانده بودند. همین مسئله درد ما را بیشتر میکرد؛ اینکه میدانستیم وسط منطقهای هستیم که هیچ نظامیای در آنجا نبود، فقط خانوادهها.»
نوجوانی که زنده ماند
در اولین روز عید، سه خانه در کنار هم تخریب شده بود. نیروها برای جستوجو وارد یکی از خانهها شدند و صحنهای دیدند که بعدها تبدیل شد به یکی از تلخترین خاطرات طاها جوانمرد: «روز اول عید بود. سه خانه در کنار هم تخریب شده بود. وارد یکی از خانهها شدیم و در یکی از اتاقها توانستیم یک پسر نوجوان را زنده پیدا کنیم. وقتی بیرونش آوردیم، در چهرهاش حیرت بود و ناباوری. شوکه بود. گفت پدر، مادر و خواهر هفتسالهاش در قسمت دیگری از خانه خوابیده بودند. چند ساعت جستوجو کردیم. آخر سر پیکر پدر و مادرش را روی تخت پیدا کردیم و کمی آنطرفتر پیکر خواهر کوچکش را. این پسر، اما در اتاق دیگری بود که موج انفجار او را پرت کرده و همان باعث شده بود، زنده بماند. کمر و لگنش آسیب دیده بود، اما خودش هنوز نفهمیده بود چه اتفاقی افتاده. نگاهش، نگرانیاش، هنوز هم فراموشم نشده؛ صحنهای بود که آدم را از پا میانداخت.»
پیکر نوزادی که زیر آوار پیدا شد
هفته سوم جنگ، یکی از سنگینترین اصابتها در یک ساختمان چهارطبقه رخ داد. جوانمرد و همتیمیهایش با امید نجات وارد شدند، اما آنچه دیدند بیشتر تلخی بود تا نجات: «هفته سوم جنگ بود که یک ساختمان مسکونی چهارطبقه مورد اصابت قرار گرفت. کناریها هم تخریب شده بودند. وارد آوار شدیم، اما حجم تخریب طوری بود که امکان جستوجوی دقیق نداشتیم، با این حال، یک پیکر نوزاد را پیدا کردیم؛ نوزادی که احتمالاً فقط چند هفته سن داشت. در پارک روبهرو هم پیکر سه کودک پیدا شد. رفتیم سمت ساختمان کناری؛ اول چیزی پیدا نکردیم و خوشحال شدیم، فکر کردیم شاید تخلیه شده باشند. همان موقع صدای آلارم گوشی شنیدیم. همان صدا ما را به سمتی کشاند که یک پا از زیر آوار پیدا شد. پیکر یک خانم بود. همسایهها گفتند یک نوزاد هم داشته. در سقف یک خط باریک خون دیدیم. موج انفجار نوزاد را به جای دیگری از خانه پرت کرده بود. پیدا کردیمش. دو ماهه بود، شاید هم کمتر. آن لحظه فقط سکوت کرده بودیم؛ سکوتی که از درد میآمد، نه از آرامش.»
زن مسنی که در میان آتش مانده بود
در هفته آخر، یکی از اصابتها باعث تخریب خانهای در کنار یک ساختمان اداری شد. نیروهای امدادی از طبقات پایین چند نفر را زنده خارج کردند، اما طبقه چهارم صحنه دیگری داشت: «در شمال تهران یک ساختمان اداری را زده بودند و کنار آن یک خانه مسکونی تخریب شده بود. از طبقه اول و دوم چند نفر را زنده بیرون آوردیم. از طبقه چهارم، قبل از رسیدن ما یک آقا را خارج کرده بودند که میگفت همسرش هنوز داخل است. رفتیم داخل و پیکر سوخته یک خانم مسن را پیدا کردیم. مشخص بود که اتاق دچار حریق شده ولی خانه هنوز سالم بود. آن زن آنقدر مسن بود که نتوانسته بود از خودش دفاع و فرار کند. وقتی بدنش را بلند کردیم، انگار بخشی از روح آدم میشکست. این صحنهها هیچوقت از ذهن آدم بیرون نمیرود.»
مردی که معجزهوار زنده ماند
در یکی از ظهرهای بمباران، محلهای مسکونی زیر آوار فرو رفته بود و هیچکس نمیدانست آیا کسی زنده مانده یا نه تا اینکه یک صدا امید تازهای آورد: «ظهر بود و محلهای کاملاً مسکونی هدف قرار گرفته بود. داشتیم جستوجو میکردیم که صدایی ضعیف شنیدیم. از اهالی کسی نمیدانست آیا فردی داخل بوده یا نه. دنبال صدا رفتیم، زیر آوار مردی بود که فقط صورتش کمی مشخص بود. تمام بدنش زیر آوار مانده بود. ۲۰ دقیقه طول کشید تا زنده خارجش کردیم. وقتی بیرون آمد، باورش نمیشد زنده است. ما هم باورمان نمیشد. گاهی هم این معجزهها میتواند تمام خستگی روز را از جان آدم بیرون ببرد.»