در روزگاری که جامعه ایرانی زیر بار فشارهای همزمان اقتصادی روانی نفس میکشد، خانواده بهعنوان نخستین و مهمترین نهاد اجتماعی، بیش از هر زمان دیگری در معرض فرسایش و آسیب قرار گرفته است. تنگناهای معیشتی، تورم افسارگسیخته، ناامنی شغلی و نگرانیهای مداوم از آینده، بهویژه احتمال درگیریهای نظامی و بیثباتی منطقهای، فضای زیست روانی خانوادهها را بهشدت متأثر کردهاست. در چنین شرایطی، بیشترین آسیب متوجه بدنه آسیبپذیر خانواده، یعنی کودکان، زنان و سالمندان است؛ گروههایی که کمترین ابزار دفاعی را در برابر بحرانها در اختیار دارند.
فشار اقتصادی، نخستین و آشکارترین عامل تضعیف بنیان خانواده است. کاهش قدرت خرید، ناتوانی در تأمین نیازهای اولیه، بدهیهای انباشته و اضطراب ناشی از بیکاری یا درآمد ناپایدار، والدین را در وضعیت فرسودگی مزمن قرار میدهد. این فرسودگی، بهتدریج خود را در قالب پرخاشگری، بیحوصلگی، کنارهگیری عاطفی و کاهش کیفیت روابط خانوادگی نشان میدهد. زمانی که والدین گرفتار بقا میشوند، فرصت و توان لازم برای گفتوگو، همدلی و تربیت عاطفی فرزندان به حاشیه رانده میشود.
در کنار بحران معیشتی، گسترش گفتمان جنگ و آشوب در فضای رسانهای و خانوادگی، لایهای مضاعف از اضطراب را به زندگی مردم تحمیل کرد. طرح مداوم احتمال جنگ، تهدیدهای خارجی و تصاویر خشونتبار، ذهن خانوادهها را در حالت آمادهباش دائمی قرار میدهد. این وضعیت، بهویژه برای کودکان، بسیار مخرب است. کودکانی که هنوز ابزار تحلیل واقعیت را نیاموختهاند، با شنیدن مکرر اخبار جنگ و فروپاشی، دچار ترسهای عمیق، کابوسهای شبانه، افت تحصیلی و اضطراب مزمن میشوند. زنان نیز بهعنوان ستون عاطفی خانواده، بار سنگین این نگرانیها را بر دوش میکشند و اغلب در سکوت فرسوده میشوند.
از سوی دیگر، کاهش روابط عاطفی درون خانواده یکی از پیامدهای پنهان، اما خطرناک این شرایط است. وقتی گفتوگو جای خود را به سکوت، نگرانی یا مشاجره میدهد، پیوندهای عاطفی سست میشود. خانوادهای که نتواند درون خود پناهگاه روانی ایجاد کند، به تدریج کارکرد حمایتیاش را از دست میدهد. در چنین فضایی، خشونت خانگی، افسردگی، انزوای اجتماعی و حتی گرایش به رفتارهای پرخطر افزایش مییابد. آسیبپذیرترین اعضا، یعنی کودکان و زنان، نخستین قربانیان این فروپاشی تدریجی هستند.
نکته نگرانکنندهتر، احساس رهاشدگی اجتماعی است. بسیاری از خانوادهها این تصور را دارند که در برابر موج گرانی، ناامنی روانی و فشارهای اجتماعی، تنها ماندهاند. نبود سیاستهای حمایتی مؤثر، ضعف شبکههای خدمات روانی و اجتماعی و فاصلهگرفتن ساختار مدیریتی از واقعیت زندگی مردم، این احساس را تشدید میکند. وقتی شهروندان احساس کنند صدایشان شنیده نمیشود، تابآوری اجتماعی کاهش مییابد و ناامیدی جای امید را میگیرد.
در چنین شرایطی، حمایت از بدنه آسیبپذیر خانواده باید به یک اولویت ملی تبدیل شود، نه یک شعار مقطعی. نخستین گام، بازسازی گفتمان عمومی با محوریت آرامش، همدلی و واقعگرایی است. مدیریت جامعه موظف است به جای تزریق ترس و ابهام، با مردم صادقانه، شفاف و مسئولانه سخن بگوید. جامعه خسته از جنگ و آشوب، بیش از هر چیز به امنیت روانی نیاز دارد. در سطح عملی، توسعه خدمات حمایتی برای کودکان و زنان ضروری است. گسترش مراکز مشاوره رایگان، تقویت مددکاری اجتماعی، حمایت از خانوادههای کمدرآمد و ایجاد بستههای حمایتی هدفمند میتواند بخشی از فشار روانی را کاهش دهد. آموزش مهارتهای زندگی، مدیریت استرس و گفتوگوی خانوادگی نیز باید در نظام آموزشی و رسانهای جدی گرفته شود.
از سوی دیگر، رسانهها نقش تعیینکنندهای در شکلدهی به فضای روانی جامعه دارند. بازنمایی مسئولانه اخبار، پرهیز از بزرگنمایی تهدیدها و تمرکز بر راهحلها و امید اجتماعی، میتواند به ترمیم روان جمعی کمک کند. خانوادهای که در معرض بمباران خبری ناامیدکننده قرار دارد، توان بازسازی درونی خود را از دست میدهد.
در نهایت، باید پذیرفت که سلامت جامعه از سلامت خانواده آغاز میشود. خانوادهای که زیر بار فشار اقتصادی، اضطراب جنگ و بیتوجهی مدیریتی فرسوده شود، نمیتواند نسل سالم و امیدوار تربیت کند. حمایت از کودکان و زنان، سرمایهگذاری برای آینده کشور است، نه هزینه اضافی. ساختار مدیریتی جامعه باید بدون لکنت، با مردم وارد گفتوگو شود، مسئولیت بپذیرد و سیاستهایی اتخاذ کند که رنج مضاعف از دوش خانوادهها برداشته شود.
اگر امروز برای ترمیم زخمهای پنهان خانوادهها اقدامی جدی صورت نگیرد، فردا با جامعهای روبهرو خواهیم شد که نهتنها از نظر اقتصادی، بلکه از نظر روانی و اخلاقی نیز فرسوده است. حفظ کرامت، آرامش و امنیت روانی خانواده، مهمترین وظیفه هر نظام اجتماعی مسئول است؛ وظیفهای که تعلل در آن، بهای سنگینی برای نسلهای آینده خواهد داشت.