کد خبر: 1342530
تاریخ انتشار: ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۳:۲۰
گزارش «جوان» از حضور در منزل شهید پاسدار امیرحسین طاووسی از شهدای جنگ ۱۲ روزه
امیرحسین با دعای مادر به عرش رسید از نوجوانی عاشق بسیج بود. خودش پایگاه علوی را انتخاب کرد و دیگران را هم برای فعالیت در پایگاه بسیج دعوت می‌کرد. پول توجیبی‌هایش را جمع می‌کرد تا خرج کار‌های خیر و فرهنگی کند. وسایل و عکس‌هایش هنوز هم نشان‌دهنده این علاقه قلبی اوست
صغری خیل‌فرهنگ

جوان آنلاین: به منزل والدین شهید پاسدار امیرحسین طاووسی می‌روم. قاب عکس‌های شهید بر درو دیوار این خانه زیبایی خانه‌شان را دو صد چندان کرده است. میزبانانی بس مهربان و دوست‌داشتنی که واگویه‌های شنیدنی‌شان شاید در همه این نوشتار جمع نشود و نتواند حق مطلب را به خوبی ادا کند، اما روایتی ماندنی از شهیدپاسدار امیرحسین طاووسی در کلام مادر و پدرش است: «همیشه از ما می‌خواست که برایش دعا کنیم و ما هم می‌گفتیم که همیشه او را دعا می‌کنیم. مادرش همیشه در دعایش می‌گفت، الهی از فرش به عرش برسی. یک‌بار به همسرم گفتم چرا فقط این دعا را برای امیرحسین می‌کنی و برای بقیه بچه‌ها نمی‌گویی؟! گفت نمی‌دانم این دعا فقط برای امیرحسین بر زبانم می‌آید و همین دعا در حقش اجابت شد.» با هم بخوانیم.

مادر شهید

علاقه به قران، دعا و هیئت از دوران کودکی

خانم اقدس رضوانی، مادر شهید متولد ۱۳۴۲ است، او می‌گوید: «امیرحسین متولد سال ۱۳۶۸ و بچه چهارمم بود، هر چقدر از او بگویم کم است. از همان کودکی بچه‌ای آرام، مؤدب و خاص بود. پنج ـ شش ساله بود که در خانه‌مان جلسات قرآن ماه رمضان برگزار می‌شد، گاهی پیش از شروع جلسه در پذیرایی خوابش می‌برد و من بغلش می‌کردم و به اتاق می‌بردم، اما هیچ‌وقت اعتراض و بهانه‌جویی نمی‌کرد، جلسات معمولاً تا ظهر ادامه داشت و او بی‌سرو‌صدا کنارمان می‌ماند و با اسباب‌بازی‌هایش بازی می‌کرد. سال‌ها این جلسات در خانه‌مان بود. یک روز استاد جلسه، قرآنی بزرگ با خودش آورد و گفت، چون ما در این ایام مزاحم بازی و تفریح امیرحسین در خانه بودیم، اما او بسیار مؤدب و آرام بود، می‌خواهم این قرآن را به وی هدیه بدهم. هرچه بزرگ‌تر می‌شد علاقه‌اش به قرآن و فهم آیات بیشتر می‌شد، وقتی در جلسه گفته می‌شد فلان آیه برای چه کاری مفید است، بلافاصله می‌گفت بدهید من بنویسم. بعد آیه را می‌نوشت و به همه اعضای جلسه می‌داد تا استفاده کنند. 

در ماه محرم هم در خانه هیئت داشتیم. روحانی جلسه می‌گفت، خانه شما حکم حسینیه و هیئت را دارد. از آن پس پرچم‌های امام‌حسین (ع) را در پذیرایی خانه نصب می‌کردم و همیشه نگران حرمت پرچم‌ها بودم تا جایی که اجازه نمی‌دادم کسی شب‌ها در پذیرایی که پرچم هیئت نصب شده بود، بخوابد تا مبادا به پرچم‌ها بی‌احترامی شود. 

امیرحسین از همان دوران کودکی به دعا و هیئت علاقه زیادی داشت. سه‌شنبه‌شب‌ها که برنامه دعای توسل بود، خودش هم مشارکت می‌کرد و در آپارتمان ۹ طبقه‌ای که ما ساکن بودیم، طبقه به طبقه می‌رفت و به همسایه‌ها خبر می‌داد. آن موقع شبکه‌های اجتماعی و فضای مجازی نبود، برای همین دعوت‌نامه را روی کاغذ می‌نوشت و بین ۱۸خانواد‌ها ساکن مجتمع توزیع می‌کرد. پنج‌شنبه شب‌ها هم دعای‌کمیل و زیارت عاشورا برگزار می‌کردیم. از همان بچگی که او را به جلسات قرآن و زیارت حرم اهل بیت می‌بردم، شوق و عشق به قرآن و اهل‌بیت در چهره‌اش پیدا بود و این عشق و علاقه به تدریج بیشتر هم شد.»

احترام به خانواده

«امیرحسین از کودکی احترام زیادی برای خانواده قائل بود. وقتی در سن دبستان بود، حتی اگر موقع خواب یادش می‌افتاد که ذکر روز را نگفته است مرا بیدار می‌کرد و می‌گفت مامان ذکر امروز یادم رفته است، بگو تا بگویم و تا نمی‌گفت خوابش نمی‌برد. 

از همان زمان عاشق بسیج بود. خودش پایگاه علوی را انتخاب کرد و دیگران را هم برای فعالیت در پایگاه بسیج دعوت می‌کرد. پول توجیبی‌هایش را جمع می‌کرد تا خرج کار‌های خیر و فرهنگی کند. وسایل و عکس‌هایش هنوز هم نشان‌دهنده این علاقه قلبی اوست. زمان ازدواج هم روحیه بسیجی‌اش را حفظ کرد. حتی مراسم عروسی‌شان هم ساده و با رعایت همه جوانب شرعی برگزار شد. همیشه می‌گویم خدایا شکر راضی‌ام از او و می‌دانم که او هم از ما راضی است. برادر‌های بزرگ‌ترش هم خیلی دوستش داشتند و با هم کار‌های خیر انجام می‌دادند. پنج‌شنبه‌شب‌ها زیراندازی در پارک پهن می‌کردند، چای یا حلوا درست و میان دوستان پخش می‌کردند. هر هفته چند نفر از دوستان‌شان جمع می‌شدند، یکی شله زرد می‌آورد، یکی برنج یا خورشت. کم‌کم همین جمع کوچک تبدیل شد به هیئت بزرگ حضرت علی‌اکبر (ع) که بعد‌ها در شهرری یک هیئت شناخته شده و فعال شد.»

آمدیم به کوری چشم اسرائیل!

در آستانه عیدغدیرخم که روز یک‌شنبه ۲۳ خرداد بود، همه ما در تدارک جشن بودیم. امیرحسین به عیدغدیر خیلی اهمیت می‌داد، روز قبل از عید اعضای خانواده را جمع کرد و دم در ایستاد و گفت، می‌خواهم اولین نفری باشم که به همه سلام و تبریک می‌گوید. شب بیست‌وسوم دور هم بودیم و جشن گرفتیم که بعد از آن ناگهان همه چیز تغییر کرد. با شنیدن خبر شهادت سرداران و دانشمندان خیلی ناراحت شدیم با خودم گفتم این سرداران مردان ارزشمندی برای کشور بودند که با اخلاص برای انقلاب زحمت می‌کشیدند، ولی دشمن آنها را ناجوانمردانه از ما گرفت. در آن روز فضای خانه سنگین و غمگین بود. با این حال عصر که شد، امیرحسین بچه‌ها را برداشت و به راهپیمایی رفت. شب برایم عکس فرستاد و نوشت، آمدیم اینجا به کوری چشم اسرائیل!

با اینکه جنگ در جریان بود، اما من و پدر امیرحسین آرامش عجیبی داشتیم. شب امیرحسین تماس گرفت و گفت اگر شما خانه هستید می‌خواهم بچه‌ها را به خانه شما بیاورم. 

به دلم افتاد که امیرحسین شهید شده است

روز دوشنبه که مرکز سپاه را زدند، من فکر می‌کردم امیرحسین در سپاه نبوده، چون در آن ایام همیشه در خارج از سپاه مأموریت داشت و کار می‌کرد. آن روز نهار میهمانی داشتیم و خواهرش که معلم قرآن است از حوزه آمد. فامیل همه آمدند و آنها می‌دانستند که چه اتفاقی افتاده است. تا اینکه شب شد و ما در فکر تهیه شام شدیم، چون من می‌دانستم که امیر حسین مرغ دوست دارد، برایش مرغ درست کردیم. منتظرش شدیم تا بیاید، اما هر بار با تلفن همراهش تماس گرفتیم جواب نداد. ابتدا گوشی‌اش روشن بود، اما جواب نمی‌داد و در ادامه گوشی‌اش هم خاموش شد و ما هیچ خبری از او نداشتیم. 

خیلی نگران شدم، رفتم دو رکعت نماز خواندم. بعد از آن به دلم افتاد که امیرحسین شهید شده است. ابتدا عروسم آمد و گفت انگار امیرحسین زخمی شده، اما من گفتم نه او شهید شده است. گفتم می‌دانم شهید شده و این شهادت مبارکش باشد. بعد هم دو رکعت نماز شکر خواندم و گفتم صفر تا ۱۰۰ امیرحسین برای خدا بود و به شهادت رسید؛ یک روز امانتی به ما داد و یک روز هم از ما پس گرفت. 

مردم ما را شرمنده کردند

واقعاً دلتنگش هستم. او هر شب یا یک شب در میان به دیدنم می‌آمد. حتی اگر دیروقت بود، پیام می‌داد که مامان بیداری یا نه و اگر بیدار بودم برای چند دقیقه هم شده به دیدنم می‌آمد، می‌نشست و می‌رفت. اگر وقت نداشت، همانجا دم در یکدیگر را می‌دیدیم و عذرخواهی می‌کرد که مثلاً نتوانستم به شما تلفن کنم یا فرصت ندارم که بیایم و در خانه کنارت بنشینم، می‌رفت و من هم دعایش می‌کردم. 

روز‌های تشییع و تدفین شهیدم مردم ما را شرمنده محبت‌های خود کردند. در آن شرایط سخت کنارمان بودند، می‌آمدند و می‌رفتند، تبریک و تسلیت می‌گفتند. 

ضعفی از خود نشان ندادیم

وقتی برای دیدن پیکر امیرحسین به معراج‌الشهداء رفتیم، انگار در آسمان‌ها بودم، باورم نمی‌شد روی زمین هستم، احساس می‌کردم روحم در پرواز است. گفتم خدایا! اینجا کجاست؟! خوابم یا بیدار، حال مرا در این لحظات فقط خودت می‌دانی. هیچ‌وقت آنجا را از نزدیک ندیده بودم. 

آن روز جز زیبایی چیزی ندیدم. امیرحسین همچون جوان ۱۸ساله بود. آنقدر نورانی که قابل توصیف نبود، حتی سربندی که بسته بود پر از نور بود، فقط خطاب به او گفتم بخواب. راحت بخواب. شهادتت مبارک. بقیه افراد فامیل را هم دعوت به آرامش کردم، چون نمی‌خواستم تصویری از ضعف دست دشمن بیفتد و از داغ ما سوءاستفاده کنند. گفتم نگذارید صدای گریه و ناله بلند شود، چون دشمنان وقتی ببینند ما داغداریم، شادی می‌کنند. 

۲ دانه تسبیح یادگاری

امیرحسین من خیلی اهل ذکر بود. وقتی فرمانده‌اش خانه ما آمد، دو دانه تسبیح به من داد و گفت، همیشه یک تسبیح آبی دستش بود و ذکر می‌گفت. حتی زمانی که موشک به مرکز سپاه اصابت کرد و امیرحسین به شهادت رسید، تسبیحی که دستش بود پاره شد و فقط همین دو دانه در کف دستش مانده بود و سردار همان را به من داد. گفتم این دو تا دانه تسبیح را به عنوان یادگاری برای فرزندانش نگه می‌دارم. امیرحسین اهل نماز و ذکر بود و پسرهایش محمد و مهدی هم می‌گویند ما مثل بابا وقت اذان صبح بیدار می‌شدیم و با ایشان نماز می‌خواندیم. 

او از شهادتش هم گفته بود

وقتی تصمیم گرفت خانه‌ای بخرد، خیلی دوندگی کرد، پدر و برادرانش هم کمک می‌کردند تا خانه‌ای مناسب پیدا کند، ولی هر بار که برای معامله می‌رفت، اتفاقی می‌افتاد. مثلاً فروشنده پشیمان می‌شد و موفق نمی‌شد، کمی عجیب بود تا اینکه یک روز آمد و گفت مامان! یک خانه که خانه شهید هم هست جور شده است. گفتم آنچه مورد نظرت بوده را دارد و کم و کسری ندارد؟ گفت اگر هم کم و کسری داشته باشد درستش می‌کنم، چون خانه شهید است، برکت دارد. امیرحسین زیاد درباره شهادت صحبت نمی‌کرد، اما گمان می‌کنم با همسرش در این خصوص صحبت کرده بود، چون احساس می‌کنم همسرش آمادگی داشت. وقتی خبر شهادتش را شنید، ما تعجب کردیم، اما او گفت از قبل نشانه‌های شهادت همسرش را حس کرده است. حتی شب قبل از شهادت هم در این خصوص با هم صحبت کرده بودند. امیرحسین به همسرش گفته بود، در این اوضاع جنگی بهتر است به خانه پدرش یا خواهرش برود، اما او مخالفت می‌کند و در ادامه از احتمال شهادت خودش گفته بود. همان شب در بازی با فرزندانش، عکس حاج‌قاسم سلیمانی را گذاشته و گفته بود باید تفنگ خودمان را برداریم و به جنگ برویم. همیشه خانه آنها حال و هوای خاصی داشت، الان هم اگر به آن خانه بروید، چنین حسی به شما دست می‌دهد. 

پدرشهید امیرحسین طاووسی

رضا طاووسی پدر امیرحسین اهل نیک‌آباد اصفهان است که از چند دهه قبل مقیم شهرری شده است. او که الان ۷۲ سال دارد، معلم دوره ابتدایی بود. سه پسر و یک دختر دارد که امیرحسین کوچک‌ترین آنها بود. او می‌گوید: «خودم حدود شش ماه در سال‌های اول دوران دفاع‌مقدس در جبهه حضور داشتم و می‌دانم که امکانات الان کشور اصلاً قابل مقایسه با آن دوران نیست. تجهیزات نظامی در آن دوران خیلی محدود بود، واقعاً کمبود داشتیم، کشور‌های دیگر هم با ایران همکاری نمی‌کردند، حتی حاضر نبودند سیم خاردار به ایران بفروشند. اما امروز ایران آنقدر قدرتمند و مجهز شده که در برابر صهیونیست‌ها و امریکا با قدرت می‌ایستد.» 

دعایی که اجابت شد

همیشه از من و مادرش می‌خواست که برایش دعا کنیم. ما هم می‌گفتیم که همیشه او را دعا می‌کنیم. مادرش همیشه در دعایش می‌گفت الهی از فرش به عرش برسی. یک‌بار به همسرم گفتم چرا فقط این دعا را برای امیرحسین می‌کنی و برای بقیه بچه‌ها نمی‌گویی؟ گفت نمی‌دانم این دعا فقط برای امیرحسین بر زبانم می‌آید و همین دعا در حقش اجابت شد. روزی که امیرحسین شهید شد، به مادرش گفتم مگر دعا نمی‌کردی از فرش به عرش برسد؟ خب رسید، امیرحسین به عرش رسید. 

به صله‌رحم اهمیت می‌داد

در کارش خیلی جدی بود، به ویژه در فعالیت‌های بسیج پیشرفت خوبی داشت. مدیر بخش فرهنگی بود، اما هیچ‌وقت مقام و موقعیت خود را به رخ دیگران نمی‌کشید و برای خودش هیچ امتیاز ویژه‌ای قائل نبود و خودش را بالاتر از دیگران نمی‌دید. مهربان و دل رحم بود، همیشه خندان و باصفا بود. هر وقت پیش ما می‌آمد با مهربانی و لبخند با ما صحبت می‌کرد. به صله‌رحم خیلی اهمیت می‌داد و در میهمانی‌های خانوادگی همیشه حضور پیدا می‌کرد. چند بار به مادرش گفته بود، باریکلا چه کار کردی که ۶۰، ۷۰ نفر از فامیل و دوستان گردهم می‌آیند و این کار چقدر خوب است و خودش هم از اینگونه دورهمی‌ها استقبال می‌کرد و خوشحال می‌شد. 

یک خصوصیت خوبش این بود که با هر جمعی سازگار بود، فرقی نمی‌کرد بین بزرگ‌تر‌ها باشد یا بچه‌ها یا افراد معمولی، همیشه با همه راحت و صمیمی رفتار می‌کرد. هر وقت می‌دیدیم خبری ازش نیست می‌دانستیم بچه‌ها را جمع کرده و با آنها بازی می‌کند و آنها را سرگرم کرده است. 

جالب اینجاست که در کودکی وقتی فقط ۲۰ روزه بود، به شدت بیمار شد و پزشکان امیدی نداشتند. همان موقع نذر کردم برای سلامتی‌اش هیئتی به نام حضرت‌ابوالفضل (ع) در روستای‌مان راه بیندازم. خدا خواست و حالش خوب شد. حالا که نگاه می‌کنم، می‌بینم همان نذر‌ها و برکت آن سلامتی، مسیر زندگی‌اش را به سمت شهادت برد؛ امیرحسین در ۳۶ سالگی به مقام رفیع شهادت نائل شد. 

از خدمت به مردم خسته نمی‌شد

امیرحسین وقتی کار‌های سختی داشت، هیچ‌وقت از خدمت و کمک به دیگران خسته نمی‌شد، حتی شب‌ها گوشی را روشن می‌گذاشت تا اگر کسی کاری دارد بتواند جوابش را بدهد. یک شب به او گفتم بابا چرا گوشی ات را خاموش نمی‌کنی؟ با لبخند گفت شاید یکی در این ساعت به کمک من احتیاج داشته باشد. همین روحیه مسئولیت‌پذیری و دلسوزی باعث شد در هر جایی که است همه دوستش داشته باشند. 

خواب شهادت دیده بود

او دوبار خواب شهادتش را دیده بود. یک‌بار در پادگان همدان که در خواب نور عجیبی دیده بود و حدس زد که به شهادت خواهد رسید، اما آن خواب را برای ما تعریف نکرد تا ناراحت نشویم، فقط به همسرش گفته بود، بار دوم هم در خانه خواب دیده بود که به مرحله شهادت رسیده، اما در خواب گفته بود دو تا بچه دارم، دلم نمی‌آید بروم و برگشته بود، بعد‌ها خودش گفت که دیگر کاملاً راضی و آماده شهادت شده است. 

مدیر موفقی بود

ما به عنوان پدر و مادر در تربیت فرزندان‌مان همیشه صادق و یک‌دل بودیم، مادرش برای بچه‌ها خیلی زحمت کشید و همه زندگی‌اش را وقف تربیت آنها کرده است، خداراشکر که همسر امیرحسین مؤمن، محجبه و از خانواده‌ای اصیل است. او نیز در مسیر شهادت همراه و حامی بود، هیچ‌وقت مانع رفتن او نشد، بلکه مشوقش بود. 

در دوران جنگ ۱۲روزه، امیرحسین تقریباً هر شب در محل خدمت می‌ماند، خودش مدیر بود، اما پا به پای بقیه افراد کار می‌کرد، اگر مدیری می‌گفت فلان نیرویم ضعیف است، کار نمی‌کند و خلاصه از نیرویش شاکی بود و می‌خواست تغییرش بدهد، می‌گفت پیش من بفرستید. یکی از فرماندهان تعریف می‌کرد همان نیرو با محبت و رفتار خوب امیرحسین به فردی پرتلاش و مؤثر تبدیل شد. 

آماده شهادت بود

چند روز پیش از شهادتش به خانه ما آمد، خودش کمتر درباره رفتن و شهادت حرف می‌زد، ولی مادرش آهسته گفت احساس می‌کنم امیرحسین رفتنی شده است، همین‌طور هم شد او مدت‌ها بود دلش را از دنیا بریده و روحش آماده پرواز بود. 

شبی که سردار سلامی شهید شد، امیرحسین به‌شدت ناراحت بود، با ناراحتی گفت بابا آقای سلامی چه لیاقتی داشت که به شهادت رسید، خیلی دلم گرفته است، کاش یک تفنگ داشتم و با اسرائیلی‌ها می‌جنگیدم. روحیه ضدصهیونیستی عجیبی داشت، همیشه می‌گفت آرزو دارم تن‌به‌تن با سربازان رژیم‌صهیونیستی بجنگم. غیرتش نسبت به اسلام و مردم وصف‌ناشدنی بود. حتی وقتی من از دوران جبهه حرف می‌زدم، با دقت گوش می‌کرد و ذوق و اشتیاق فراوانی برای شنیدن از خود نشان می‌داد. از همان موقع می‌شد فهمید روحیه جهادی و رزمندگی دارد. واقعاً شهادت حق امیرحسین بود، خودش هم همیشه می‌گفت این راهِ شهیدانی مثل باقری و حاجی‌زاده است و با احترام از آنها یاد می‌کرد. آن شب مفصل با من حرف زد، انگار می‌خواست مرا برای شنیدن خبر شهادتش آماده کند. گفتم بابا دیگر دیروقته و زن و بچه ات منتظر شما هستند، اما او گفت بابا، کمی خسته‌ام، همین‌جا چند دقیقه‌ای می‌خوابم. مدتی کنارم نشست، شوخی می‌کرد و حرف می‌زد، مثل همیشه با محبت بود. حدود یک ساعت و نیم ماند. حس می‌کردم در دلش حرف‌هایی دارد، ولی نمی‌خواست بگوید تا من و مادرش ناراحت نشویم. بعد از شهادتش به خواب مادرش آمد و گفت چرا ناراحتی؟ چرا گریه می‌کنی؟ ما خیلی جای خوبی هستیم. جالب اینجاست که خواهرش هم دو روز قبل از شهادتش خواب دیده بود که او شهید شده است. همان روز آمد و گفت بیا برویم خانه‌امیرحسین، اما من حال نداشتم و نرفتم و این افسوس برایم ماند، اما همان روز امیرحسین با مادرش به دیدن خواهرش رفت. خواهرش می‌خواست به او بگوید که چند شب قبل خواب شهادتش رو دیده است، اما هنوز چیزی نگفته بود که امیرحسین گفت می‌دانم خواب دیدی که من شهید شده‌ام. خواهرش با تعجب گفت از کجا فهمیدی؟ لبخند زد و گفت، چون خودم چنین احساسی دارم. صبح روز بعد دوباره به خانه خواهرش رفت و حدود یک ساعت با او حرف زد. از جمله گفت من عاشق شهادتم، هر روز غسل شهادت می‌کنم، دلم واقعاً برای شهید شدن پر می‌کشد. به همسرش هم وصیت کرده بود که او را حلال کند و اگر شهید شد در امامزاده عبدالله به خاک سپرده شود، چون با خانه‌شان فقط چند صد متر فاصله دارد و خودش هم چند روز قبل بچه‌ها را با دوچرخه به همان محل برده و قبرش را نشان داده بود.

پدر در پاسخ به این پرسش که امیرحسین چطور به چنین جایگاهی رسید، می‌گوید: او روحیه شهیدشدن را دو سال قبل از شهادتش پیدا کرده بود. زندگی او کاملاً جهادی و ساده بود. درست مثل رزمنده‌های دوران جنگ هشت ساله. با همه مهربان بود، خانواده‌دوست و آرام بود. ما هر چند همه بچه‌های‌مان را یکسان دوست داریم، ولی امیرحسین دل همه را با صفای خاص خودش جذب می‌کرد، او واقعاً اهل عمل بود و به گفته شهید سلیمانی تا زندگی شهادت‌گونه نداشته باشی شهید نمی‌شوی.

شرکت در پیاده‌روی اربعین

ما هر سال اربعین همراه خانواده به کربلا می‌رفتیم، امیرحسین چه زمانی که مجرد بود و چه بعد از ازدواج، همیشه همراه‌مان بود. سال آخر من گفتم دیگر سنم بالا رفته و توانش را ندارم، اما مادرش گفت نه باید بیایی. مثل همیشه که دنبال بچه‌ها رفتی این بار هم باید با امیرحسین بروی. همین هم شد، رفتیم سفری که بعد‌ها فهمیدیم آخرین سفرمان با او بود.

برچسب ها: پاسدار ، شهید ، جنگ
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار