کد خبر: 1342528
تاریخ انتشار: ۱۲ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۶:۰۰
گفت‌وگوی «جوان» با پسر شهید محمد نصری از شهدای مردمی تجاوز رژیم صهیونیستی و امریکا به کشورمان
تصویری که از آخرین دیدار بابادر خاطرم نقش بست روز شهادت بابا، تلفنی با مادرم صحبت کرده بودند. ساعت تقریباً ۲ عصر بود که با مادرم حرف می‌زنند. بابا گفته بود، در مترو هستم و می‌خواهم بروم سرکار. بعد که تماس قطع شده بود، بابا از مترو خارج می‌شود و می‌رود در ایستگاه اتوبوس می‌ایستد که ساعت ۳ و ۲۰ دقیقه عصر آنجا بمباران می‌شود
علیرضا محمدی

 جوان آنلاین: شهید محمد نصری اهل قروه کردستان بود. خانه‌اش کیلومتر‌ها با تهران فاصله داشت و اگر در خردادماه امسال یک روز زودتر به شهرش برمی‌گشت، شاید اکنون نامش در میان شهدای جنگ تحمیلی اسرائیل و امریکا به ملت ایران دیده نمی‌شد. اما وقتی خدا بخواهد کسی را با قافله شهدا همراه کند، او را به زمان و مکانی که باید آنجا شهید شود هدایت می‌کند. محمد نصری نیز عصر روز ۲۵ خرداد در میدان قدس تجریش بود که بمباران رژیم صهیونیستی او و تعداد دیگری از هموطنان غیرنظامی‌مان را به خاک‌وخون کشید. نصری که از رزمندگان دفاع‌مقدس بود، جراحاتی نیز از روز‌های حماسه و ایثار به یادگار داشت. در گفت‌و‌گو با فراز نصری، فرزند شهید گذری به خاطرات این شهید جنگ تحمیلی ۱۲ روزه انداختیم. 

شما چند سال دارید و در خانواده چند خواهروبرادر هستید؟
من ۲۲ سال دارم و تنها فرزند خانواده هستم. شاید همین تک فرزندی باعث شده بود ارتباط خیلی صمیمانه‌ای با پدرم داشته باشم. ایشان هم یک پدر دلسوز و مهربانی بود که سعی می‌کرد با کار و تلاش تا آنجا که می‌تواند برای آسایش خانواده تلاش کند. 

شما اهل قروه کردستان هستید، چطور پدرتان هنگام شهادت در تهران حضور داشت؟
بابا هر ماه ۱۵ روز تهران بود و ۱۵ روز هم به قروه برمی‌گشت. روز‌های حضورش در تهران تا عصر سرایدار بود و بعد هم می‌رفت کارگری می‌کرد. شغل خاصی نداشت؛ هر کاری که پیش می‌آمد انجام می‌داد تا رزق حلالی کسب کند. خیلی آدم زحمتکشی بود و خودش را وقف خانواده کرده بود. 

قروه در استان کردستان زمان دفاع‌مقدس خواهی نخواهی درگیر فتنه ضد انقلاب و سپس جنگ تحمیلی شده بود، پدرتان در آن روز‌ها چه کاری انجام می‌داد؟
همانطور که شما هم گفتید قروه در استان کردستان درگیر انواع فتنه‌ها شده بود، اما پدرم غیر از آنکه مثل خیلی از مردم منطقه با این فتنه‌ها روبه‌رو شده بود، خودش هم از طرف ارتش به جزیره مجنون اعزام شده بود. چند ماه از سربازی‌اش را در آنجا گذراند و در بمباران شیمیایی دشمن، ریه‌هایش درگیر شده بود. در تنش هم جای چند زخم ترکش وجود داشت. اما برای تشکیل پرونده جانبازی اقدام نکرد. به همین خاطر رسماً جانباز محسوب نمی‌شد. 

بابا از خاطرات دوران دفاع‌مقدس برای شما تعریف می‌کرد؟
بله، گاهی که فرصتش پیش می‌آمد از خاطرات آن روز‌ها تعریف می‌کرد. می‌گفت همراه چند نفر از اهالی روستای‌مان (روستای جعفر از توابع قروه) به جبهه اعزام شدیم و از میان این جمع چند نفر شهید و مجروح شدند. در جزیره مجنون خیلی شرایط سختی داشتند و گویا آنجا تعداد زیادی از رزمنده‌ها به شهادت رسیده بودند. 

در اخلاق و رفتار بابا، کدام خصوصیت را بارزتر می‌دیدید؟ 
ایشان آدم خیلی دیندار و مردمداری بود. همین الان که شش ماه از شهادتش می‌گذرد، هنوز نامش بین خیرین مسجد محله‌مان دیده می‌شود. بعد از شهادت بابا هر کسی که می‌آمد به ما تسلیت بگوید، می‌گفت اگر آقای نصری طور دیگری از دنیا می‌رفت ما به عبادت‌هایش شک می‌کردیم. یا به کار‌های خیری که انجام می‌داد. این حرف مردم نشان می‌دهد، بابا در زندگی‌اش تلاش کرده بود تا کسی از او ناراضی نباشد و شاید راز شهادتش هم همین مردمداری در عین دینداری‌اش بود. 

به عنوان یک پدر چه توصیه‌های به شما داشت؟ 
بیشتر روی سلامت اخلاقی و مسائل دینی تأکید داشت. همیشه توصیه به نماز می‌کرد و از دروغ بدش می‌آمد. می‌گفت اگر قرار است کاری را شروع کنی و به درستی آن راه اعتقاد داری، پای کارت بمان و میانه مسیر، کارت را ترک نکن. من در طول زندگی خیلی چیز‌ها از پدرم یاد گرفتم. آدم سربه زیری بود و آزارش به کسی نمی‌رسید. یک عمر زحمت کشید و تلاش کرد و مزد چنین پدری این است که من سعی می‌کنم همیشه قدردان زحمات او و مادرم باشم. 

چه خاطراتی از بابا دارید؟
همه سال‌های عمرم با او خاطره دارم. ولی یادم است کلاس اول ابتدایی بودم که همراه بابا به مشهد رفته بودیم. آنجا من دائماً کنار او بودم. دستش را رها نمی‌کردم و همه جا با هم می‌رفتیم. یک سفر خیلی خاصی بود. سراسر این خاطره شیرین، حس و حالی دارد که فراموش شدنی نیست. هم سفر زیارتی بود و هم اینکه مهر بابا را هیچ وقت اینطور تجربه نکرده بودم. 

گفتید که پدرتان هرماه ۱۵ روز در تهران کار می‌کرد، چقدر مانده بود به قروه برگردد که شهید شد؟
روز ۲۵ خرداد که شهید شد، روز بعدش باید به قروه برمی‌گشت. اما قسمت بود که قبل از عزیمت به خانه، در تهران و میدان قدس به شهادت برسد. 

ایشان هم از شهدای بمباران میدان قدس تهران هستند؟ 
بله، تصاویر این بمباران را صداوسیما پخش کرد. گویا دو انفجار صورت گرفته بود، یکی سرچهارراه و یکی هم در ساختمانی که روبه‌رویش ایستگاه اتوبوس بود. بابا درست در همان لحظه در ایستگاه اتوبوس بود که انفجار صورت می‌گیرد و ایشان به اتفاق تعداد زیادی افراد بیگناه به شهادت می‌رسند. 

شما چطور از شهادتش مطلع شدید؟
به خاطر شرایط جنگی که در تهران بود، ما زیاد با ایشان تماس می‌گرفتیم. روز قبل از شهادتش من با پدرم تماس گرفتم و از حالش جویا شدم. پرسیدم چه روزی برمی‌گردی که گفت پس‌فردا می‌آیم. وقتی گفتم نگران وضعیت شما هستم، گفت دشمن با ما که غیرنظامی هستیم کاری ندارد. مراکز نظامی را می‌زند. اینطور می‌گفت که من نگران نشوم. روز شهادتش هم مادرم با او تلفنی صحبت کرده بود. ساعت تقریباً ۲ عصر بود که با مادرم حرف زده بودند. بابا گفته بود در مترو هستم و می‌خواهم بروم سرکار. بعد که تماس قطع شده بود، بابا از مترو خارج می‌شود و می‌رود در ایستگاه اتوبوس می‌ایستد که ساعت ۳ و ۲۰ دقیقه عصر آنجا بمباران می‌شود و پدرم به شهادت می‌رسد. ساعتی بعد وقتی با او تماس گرفتیم جواب نمی‌داد و نگراش شده بودیم. از آن طرف صاحبکار بابا که آقای دکتری هستند وقتی مطلع می‌شود که بابا در بیمارستان شهدای تجریش است به آنجا می‌رود. پدرم همان لحظه شهید نشده بود، بلکه مجروح شده و شب در بیمارستان به شهادت رسیده بود. بعد از آن صاحبکار پدرم به خانه‌اش برمی‌گردد و از آنجا با ما تماس می‌گیرد. ایشان آن شب واضح به ما نگفت پدرم شهید شده است. گفت من رفتم بیمارستان را گشتم و آقای نصری را پیدا نکردم. احتمال دارد در سردخانه باشد، اما من به آنجا دسترسی ندارم. باید شما که خانواده‌اش هستید بیایید و حتماً با خودتان شناسنامه و اطلاعات هویتی بیاورید. ما شب راه افتادیم و صبح زود به تهران رسیدیم. وقتی به سردخانه بیمارستان رفتیم، دیدیم پدرم به شهادت رسیده است. 

پیکرشان سالم بود؟ 
بله ظاهراً بر اثر شدت انفجار ایشان پرت شده و سرش به جایی خورده بود. بر اثر همین ضربه نیز به شهادت رسیده بود. 

پیکر را در قروه دفن کردید؟ واکنش مردم به شهادت ایشان چه بود؟
پیکر پدرم را بعد از اینکه تحویل گرفتیم به قروه بردیم و روز ۲۸ خرداد تشییع و در قسمت شهدا دفن شد. البته، چون هنوز جنگ بود، نباید زیاد جمعیت می‌آمد. با این وجود آنهایی که پدرم را می‌شناختند آمده بودند و جمعیت قابل توجهی جمع شده بود. مردم به شهدا توجه دارند و به‌رغم شرایط جنگی، تعداد زیادی از مردم در مراسم شهید شرکت کرده بودند. 

 در صحبت‌های‌تان گفتید، بابا در آخرین تماس‌تان به شما گفته بود دشمن با غیرنظامی‌ها کاری ندارد. ولی شهادت ایشان گواهی است بر اینکه صهیونیست‌ها غیرنظامی‌ها را هم هدف قرار می‌دهند. 
بله همینطور است. پدرم بیشتر از هر کسی واقف بود که صهیونیست‌ها نه تنها غیرنظامی‌ها را می‌کشند که به زن‌ها و حتی کودکان نیز رحم نمی‌کنند. غزه بیشتر از دو سال زیر شدیدترین بمباران اسرائیل بود و هنوز هم آنجا آدم‌های بیگناه را می‌کشند. پدرم آن روز پشت تلفن اینطور به من می‌گفت که نگران نشوم. وگرنه خودش ماهیت صهیونیست‌ها را به خوبی می‌دانست. یادم است وقتی که از تلویزیون جنایات در غزه را می‌دید، خیلی ناراحت می‌شد. یکبار که به شدت متأثر شده بود، از خدا گلایه کرد که چرا آنها را نجات نمی‌دهد. گویا خدا با اینها کاری ندارد. فردای آن روز بابا می‌گفت در خواب دیدم کسی به من می‌گوید چرا اینطور صحبت می‌کنی. خدا همه چیز را می‌بیند و می‌داند که چطور با ظالمان رفتار کند... از طرف خودم هم بگویم من به عنوان کسی که پدرش را در بمباران صهیونیست‌ها از دست داده است، بیشتر از هرکسی واقف هستم که تمام ادعا‌های آنها پوچ است و برای اینکه به اهداف‌شان برسند به هیچ‌کسی رحم نمی‌کنند. چه نظامی چه غیرنظامی و چه مردم بیگناه و حتی بچه‌های کوچک. 

آخرین بار که بابا را دیدید چه مدت قبل از شهادتش بود؟ 
چون ایشان ۱۵ روز به تهران می‌رفت، آخرین بار تقریباً ۱۵ روز قبل از شهادتش بود. من هر بار که بابا به تهران می‌رفت، چون صبح زود می‌رفت، معمولاً خواب بودم. بار آخر بیدار شدم و بدرقه‌اش کردم. حتی وقتی از کوچه می‌رفت با نگاه مشایعتش کردم. یکی، دو بار برگشت و به ما نگاه کرد. این تصویر مثل قاب عکسی در ذهنم نقش بست. هیچ وقت نفهمیدم چرا آن روز چشم از او برنمی داشتم و چرا او موقع رفتن برمی‌گشت و ما را نگاه می‌کرد. این تصویر هیچ‌وقت از ذهنم نمی‌رود. این آخرین دیدار ما بود و بابا برای همیشه رفت.

برچسب ها: شهادت ، جنگ ، کردستان
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار