کد خبر: 1342409
تاریخ انتشار: ۱۱ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۶:۰۰
گفت‌و‌گوی «جوان» با خانواده شهید فراجا عباس اسدی که در جنایات مزدوران اجنبی امریکایی –صهیونیستی به شهادت رسید
۱۰ عباس دیگر داشتم فدای رهبرم می‌کردم خیلی عاشق رهبر بود. دعای همیشگی‌اش این بود که می‌گفت: «خدایا، از عمر خودم و فرزندانم بگیر و به عمر حضرت آقای خامنه‌ای بیفزا.» این دعا را بار‌ها تکرار می‌کرد و می‌گفت: «دوست ندارم حتی یک تار مو از سر رهبرمان کم شود.»
صغری خیل‌فرهنگ

جوان آنلاین: عباس اسدی، بلندگو را به دست می‌گیرد و می‌رود میان جمعیت، با مردم و جوان‌ها صحبت می‌کند. حتی التماس‌شان می‌کند و می‌گوید: «ببینید! ما هم اعتراض داریم، نمی‌گویم که اعتراض نداریم! ما هم از گرانی ناراضی هستیم، اما نمی‌خواهیم اینطور اعتراض کنیم. می‌خواهیم حرف‌مان را به گوش مسئولان برسانیم، اما این راهش نیست! نه با شکستن و آتش زدن بانک‌ها و مغازه‌ها و کتک زدن جوان‌ها. اینها هم بچه‌های ما، برادران ما و ناموس ما هستند. چرا این کار‌ها را می‌کنید؟ چرا به مردم ضربه می‌زنید؟ به بیت‌المال ضربه می‌زنید! این دارایی‌ها حق مردم و متعلق به مردم است.» اغتشاشگران دور عباس حلقه می‌زنند، او با چرخیدن در میان آنها و صحبت، سعی می‌کند آرام‌شان کند. اما مزدوران اجنبی برای هدف دیگری به میدان آمده‌اند، تعدادی از آنها با لگد عباس را از پشت و ناغافل به زمین می‌زنندو بلافاصله دو نفر روی کمر او می‌نشینند و با چاقو به کمرش ضربه می‌زنند. چاقو‌ها به شدت در بدنش فرو می‌رود و بالا می‌آید، هر مرتبه با ولع بیشتری این کار تکرار و تکرار می‌شود. دو نفر دستان عباس را از پشت گرفته‌اند، تا همه شقاوت‌شان را در حداعلی به بروز برسانند. اشقیا سینه‌اش را از بالا تا زیر ناف می‌شکافند و عباس با زبان روزه به شهادت می‌رسد. اما باز هم دست بردار نیستند و هر کس با هر چه در دست دارد، عباس را می‌زند؛ و نهایتاً هر دو دست عباس را از کتف جدا می‌کنند. مادرش می‌گوید: «وقتی او را در قبر گذاشتم و رفتم برای خواندن تلقین متوجه شدم هر دو دست پسرم را بریده‌اند، آنجا برای لحظه‌ای به یاد حضرت ابوالفضل عباس (ع) افتادم.» اینها را می‌نویسم و بار‌ها می‌خوانم، اما در باورم نیست که همه این حوادث در میان کوچه پس کوچه‌های شهرهای‌مان اتفاق افتاده باشد. این نوشتار تقدیم می‌شود به همه شهدای حافظ امنیت به ویژه خانواده شهید فراجا عباس اسدی... 

مادر شهید 

عباس من عاشق شهادت بود

من فرزند اول یک خانواده هشت نفره هستم که در کنار پنج خواهر و سه برادرم بزرگ شدم. پدرومادر مذهبی و ساده‌ای داشتیم. پدرم مردی بسیار باایمان بود که کارگری می‌کرد و مادرم نیز خانه‌دار بود و به قالی‌بافی مشغول بود. در زمان قدیم، رسم بر این بود که بچه‌های بزرگ‌تر، مراقبت از کوچک‌تر‌ها را بر عهده می‌گرفتند. پدر بیرون از خانه کار می‌کرد و مادرم قالی می‌بافت. تا با هم، زندگی را جمع‌وجور کنند. تا هشت‌سالگی اجازه نداشتیم برای تحصیل بیرون برویم و کنار مادرم قالی می‌بافتیم و کار می‌کردیم. اما وقتی انقلاب شد، شوری در دل‌مان افتاد. معلم‌مان به ما یاد می‌داد که انقلاب و اسلام اینگونه است. با اینکه خودمان در خانواده مذهبی بودیم، اما با شور و اشتیاق دنبال این مسائل می‌رفتیم. با این حال، ما نگرانی‌های خودمان را نیز داشتیم. تعداد زیادی شهید دادیم و برای تشییع این شهدا در مراسمات شرکت می‌کردیم. گاهی صبح‌ها مادر پنج خواهر و برادرم را به امید من رها می‌کرد و می‌رفت راهپیمایی. خوب به یاد دارم می‌گفتند؛ برای کسانی که از راهپیمایی می‌آیند خوراکی یا شربتی آماده کنید تا خستگی‌شان در برود. من با وجود کودکی‌ام، سطل قند را برمی‌داشتم و تا آمدن مادرم شربت آماده می‌کردم. روز‌های پرشوری را پشت سر گذاشتیم و خودمان خیلی این فضا را دوست داشتیم. 

شهدا سفره‌دار عقد ما بودند

من کلاس پنجم را همراه با دوره درس‌های قرآنی به اتمام رساندم و بیشتر از آن ادامه تحصیل ندادم. وقتی کمی بزرگ‌تر شدم و به ۱۴سالگی رسیدم، روز‌های جنگ تحمیلی از راه رسید. یکی از دایی‌هایم در جنگ تحمیلی به شهادت رسید و پیش از شهادتش، واسطه آشنایی من و همسرم شد. روز‌های پر از خاطره‌ای را گذراندیم. سفره عقدمان را با عکس‌های شهیدان آراستیم. آن روز مصادف با سومین روز شهادت شهید کوچه‌مان، شهید محمدی هم بود و خانواده عکس او را در سفره گذاشتند. سفره را ساده چیده بودند؛ آیینه، شمعدان، گل و نان‌های سنگکی که به نیت نذری برای شهدا آماده کرده بودم و به آنها سپرده بودم تا با ماشین پخش کنند. تعدادی از همان لقمه‌های نذری را داخل سفره عقد گذاشتند برای برکت. به واقع آن شب، شهدا سفره‌دار ما بودند. 

عباسی که خدا به من هدیه کرد

یکی، دو روز مانده به تولد پسرم عباس، رفتم امامزاده‌عباس (ع) محل‌مان. آنجا بعد از زیارت گوشه‌ای نشستم و خوابم برد. در عالم خواب، خانمی سیاه‌پوش با چادر و نقاب سیاه دیدم که فقط چشمانش پیدابود. او پسری را میان ملحفه سفید در آغوش گرفته بود. نوزادی بسیار زیبا و درشت‌هیکل. بچه را به من داد و گفت: «عباس را بگیر.» گفتم: «من که بچه ندارم!»، اما او بچه را به من سپرد. من به بچه نگاه کردم؛ بسیار زیبا بود و نورانیتی خاصی داشت که سفیدی ملحفه دیگر به چشمم نمی‌آمد. آن خانم، بچه را به سینه من چسباند و گفت: «این عباس توست.»

آنقدر خوشحال و ذوق‌زده شده بودم که با خود گفتم: «من برای زیارت امامزاده آمدم، حتماً به خاطر همین این خواب را دیدم.» آن زمان سونوگرافی وجود نداشت که جنسیت بچه را مشخص کند و راهی نبود که بدانیم بچه چیست؟! اما من حال‌و‌هوای دیگری داشتم و از بودن این بچه در وجودم بسیار شادمان بودم. در مدت بارداری‌ام با بچه صحبت می‌کردم. حین انجام کار‌های خانه، حین قالی‌بافی و وقت خواندن دعا و قرآن، دائم با او هم‌صحبت می‌شدم. دورانی که برایم بسیار شیرین بود. وقتی به دنیا آمد، دیدم همان خوابی که مدت‌ها پیش دیده بودم، به واقعیت تبدیل شد. واقعاً همان نوزاد درشت و زیبایی بود که در عالم خواب به من سپرده بودند، دقیقاً به همان صورتی که دیده بودم. همه از آن زیبایی و درشتی‌اش شگفت‌زده شدند. حدود شش کیلو وزن داشت و من جرئت نمی‌کردم جلوی همه او را نشان بدهم، نگران بودم چشم بخورد. خدا عباسی به من هدیه کرد که به خاطر داشتنش به خود می‌بالیدم. 

نذر کردیم برای ورود به نظام 

او پسری شاد، بسیار خوش‌اخلاق، خوش‌خنده و خوش‌برخورد بود و همینطور تربیت پیدا کرد. از همان چهار، پنج سالگی در مسجد محله، پایگاه و مسجد امام‌حسن مجتبی (ع) رشد کرد. درس می‌خواند و به کانون بسیج می‌رفت. خودم خیلی پیگیر کار‌ها و فعالیت‌هایش بودم. همیشه تلاش می‌کرد در خانه، ما را شاد کند. بسیار دیدم که با همکلاسی‌هایش به گلزار شهدا می‌رود. در مراسم زیارت عاشورا شرکت می‌کرد. بچه‌های دیگر را تشویق می‌کرد که به کانون و بسیج مسجدمان بیایند. خودش هم علاقه بسیار زیادی به این مسائل داشت. تا اینکه به سال دوازدهم دبیرستان رسید. وقتی می‌خواست برای کنکور و امتحانات آماده شود، رفت سر کار رفت. به او گفتم؛ سر کار نرو، بمان درست را بخوان، اما گفت: «نه، من می‌خواهم بروم نظام.» باور نمی‌کردم آنقدر به نظام علاقه داشته و اینقدر مشتاق باشد! اما چند مرتبه به من گفت: «مادر، اگر می‌خواهی من بروم نظام، باید برایم نذر کنی.» اصرار داشت که حتماً با دعا و نذر و نماز برای امام زمان (عج) پشتیبانی‌اش کنم. من هم نذر کردم که ۴۰روز پیاده به جمکران بروم. ما چند بار این سفر را با هم رفتیم. معمولاً سه‌شنبه‌ها می‌رفتیم او از سر کار اجازه می‌گرفت و می‌آمد و با هم می‌رفتیم جمکران. ۴۰ روز هم روزه گرفتم تا اسمش را بنویسند و الحمدلله پذیرفته شود. یک دوره دو ساله رفت و خدمتش را در سراوان ادامه داد. با شوق و ذوق زیادی خدمت می‌کرد. 

گفته بود شهید می‌شود

عباس من عاشق شهادت بود. او قبلاً به من گفته بود شهید می‌شود. می‌گفت: مادرجان، من در ماه‌رجب شهید می‌شوم. یک شب خواب دیده بود. برایم تعریف کرد و گفت: «مادر خواب دیدم دو، سه همسر شهید و مادر شهید آمدند سمت من و گفتند؛ صبر کنید مادر شهید دیگری دارد می‌آید. من نگاه کردم و دیدم، شما در حال آمدن به سمت ما هستی! آمدم جلو دستت را گرفتم و بردم داخل جایی که مزار من بود. می‌خواستم به تو نشانش دهم. آنجا یک سنگ سفید بود. روی آن سنگ قبر سفید نوشته شده بود: «شهید عباس اسدی»، زمان شهادت ۱۹ رجب. همان روزی که شهید شد، دقیقاً ماه رجب بود و همان جایی دفن شد که خوابش را دیده بود. 

شکم و دستان عباس را بریده بودند

در روز‌های اغتشاش و شلوغی، من مدام با دلشوره چنین روزی را پیش‌بینی می‌کردم. آن شب قرار بود کلانتری را تصرف کنند و کار‌های زیادی انجام دهند. عباس به همکارانش گفته بود: «نگران چه هستید؟ مگر جرئت می‌کنند چنین کاری کنند؟ تا من هستم و ما هستیم، نباید اجازه دهیم این کار‌ها را انجام دهند.» 

شب شهادتش، عباس بلندگو دست گرفت و رفت وسط جمعیت. با مردم و جوان‌ها صحبت کرد و حتی التماس‌شان کرد و گفت: «ببینید! ما هم اعتراض داریم، نمی‌گویم که اعتراض نداریم! ما هم از گرانی ناراضی هستیم، اما نمی‌خواهیم اینطور اعتراض کنیم. می‌خواهیم حرف‌مان را به گوش مسئولان برسانیم، اما این راهش نیست! نه با شکستن مغازه‌ها، آتش زدن بانک‌ها و کتک‌زدن جوان‌ها. اینها هم بچه‌های ما هستند، هم برادران ما و هم ناموس ما هستند. چرا این کار‌ها را می‌کنید؟ چرا به مردم ضربه می‌زنید؟ به بیت‌المال ضربه می‌زنید؛ اینها حق مردم است و مال مردم است.»

اغتشاشگران دور عباس حلقه زدند و او با چرخیدن در میان آنها و صحبت با بلندگو، سعی می‌کرد آرام‌شان کند. اما نفراتی از پشت با لگد عباس را به زمین زدند. آن روز عباس روزه بود و از ساعت ۴:۳۰ تا ۵ که وارد محوطه شده بود، تا ساعت ۷ نتوانسته بود افطار کند و تمام تلاشش را می‌کرد تا آن جمعیت را قانع کند. کسانی که آن صحنه را دیده بودند، می‌گفتند: عباس را به زمین انداختند و بلافاصله دو نفر روی کمر او نشستند و با چاقو به کمرش ضربه زدند. 

چاقو‌ها با شدت در بدنش فرو می‌رفت و دوباره بالا می‌رفتند تا با ولع بیشتر در کمرش فرو رفته و کشیده شوند. در این لحظه دو نفر دستان عباس را از پشت گرفته بودند. یکی از مزدوران اغتشاشگر در اعترافش گفته بود: «وقتی به میان آشوب رسیدم، گفتند آن طرف یک نظامی را می‌زنند. پیش خودم گفتم نکند من عقب بمانم. خودم را رساندم و دو تا چاقو زدم توی سینه‌اش.» آنقدر شدید چاقو زده بود که سینه‌اش را از بالا تا زیر ناف شکافته بود و گویا شکم عباس را دریده بود. 

می‌گفتند در آنجا هر کس با هر چیزی که در دست داشت به عباس می‌زد و در نهایت دستانش را از پشت و روی کتف بریده بودند. وقتی عباس را برای تدفین و خواندن تلقین به داخل قبر بردیم، چون خودم تلقین را می‌خواندم، دیدم دستانش را بریده بودند. آنجا برای لحظه‌ای به یاد دستان بریده ابوالفضل عباس (ع) افتادم. 

نمی‌خواهم خم به ابروی رهبرم بیاید

ما همه جان‌مان را فدای اسلام کردیم. اگر ۱۰عباس دیگر هم داشتم، فدای رهبرم می‌کردم؛ چون نمی‌خواهم خم به ابروی رهبرم بیاید. این راه را خودش خواسته بود. دوست‌دارم رهبرم سربلند باشد و به وجود چنین جوانانی افتخار کند؛ جوانانی که رفتند تا رهبرمان پرچم اسلام را به دست امام زمان (عج) برساند. 

دشمن باید بداند که ما نمی‌میریم و خسته نمی‌شویم؛ تا دم جان کار می‌کنیم. من شخصاً از خانه‌ام بیرون آمده و با پدرومادر‌ها صحبت می‌کنم، آنها را هوشیار و بیدار می‌کنم تا بچه‌هایشان را برای ظهور امام زمان (عج) آماده کنند. وظیفه ما این است. خون عباس و عباس‌های این سرزمین روی زمین ریخت تا مردم بیدار شوند. 

شک نکنید که این خون‌های ریخته شده همگی زمینه‌ساز ظهور امام زمان (عج) است. باید همگی ما دست به دست هم دهیم، زیر پرچم کشورمان و در سایه امام زمان (عج) عاقبت‌بخیر شویم. 

به عنوان مادر شهید، می‌خواهم به ترامپ و نتانیاهو بگویم که هیچ غلطی نمی‌توانید بکنید! بچه‌های‌مان و خودمان ایستاده‌ایم تا با مشت محکم به دهان‌تان بزنیم. هیچ کاری از دست‌تان برنمی‌آید. اگر خیلی زرنگ هستید، مملکت خودتان را نگه دارید. 

همسر شهید

دوست‌داریم پنج فرزندمان در مسیر امام حسین (ع) باشند

من زهره مهدوی هستم، متولد ۱۳۶۹. من و عباس آقا، پسرخاله و دخترخاله بودیم. سال ۱۳۸۸ که ایشان تازه دو سالی بود در فراجا استخدام شده بود، آمدند خواستگاری. از آنجا که اخلاق و رفتارمان تقریباً شبیه هم بود، به ایشان بله گفتم؛ نه خانه‌ای داشتیم، نه ماشینی و نه پولی کنار گذاشته بودیم. فقط ایمان و اخلاق‌اش برایم مهم بود و به خاطر همین همراهش شدم. سال ۱۳۸۹ ازدواج کردیم و سال ۱۳۹۰ آقا حیدر، پسر بزرگم به دنیا آمد. وقتی حیدرم سه ماهه بود، اسم ایشان آمد برای اعزام به مرز زابل در سیستان‌وبلوچستان. از آنجا که منطقه از نظر امنیتی شرایط خاصی داشت، ایشان رفت و ما ماندیم. عباس دو سال در سیستان‌وبلوچستان خدمت کرد. آن روز‌ها بسیار سخت بود. وقتی عباس از مرز برمی‌گشت، آقاحیدر پدرش را نمی‌شناخت. ۱۰ روز اینجا بود و ۲۰ روز می‌رفت محل خدمت و دوباره بچه بی‌تاب می‌شد تا این‌که آن دو سال تمام شد و برگشت. سال ۱۳۹۴ آقا هادی به دنیا آمد. آقا هادی پسر خیلی خوبی بود. عباس آقا اصلاً نگاهش به خانواده این نبود که زن باید در خانه خدمت کند، برعکس، واقعاً از صمیم قلب به ما خدمت می‌کرد، هم به من و هم به بچه‌ها خیلی می‌رسید. از گل کمتر به ما نمی‌گفت و صدایش را برای ما بلند نمی‌کرد. حتی اگر کار اشتباهی هم می‌کردیم، با آرامش ما را راهنمایی می‌کرد. سال ۱۳۹۷ حسن آقا به دنیا آمد. بچه‌ها از همان سال ۹۷ شروع کردند به رفتن در پیاده‌روی اربعین. با وجود سن کم بچه‌ها، در مسیر پیاده‌روی خیلی سختی می‌کشیدیم. خیلی‌ها می‌گفتند: «بچه‌ها کوچک هستند و خودتان بروید»، اما ما می‌گفتیم دوست‌داریم بچه‌های‌مان در مسیر امام‌حسین (ع) باشند و بروند یاد بگیرند. دوست داشتم بچه‌ها بدانند امام حسین (ع) کیست و هدفش چه بوده است؟!

سال ۱۴۰۲ هم زینب خانم به دنیا آمد. اسم بچه‌ها را هم با فکر و تأمل خاصی انتخاب کردیم. اسم آقا حیدر، اسم پدربزرگش بود. آقا هادی هم که در تولد امام هادی به دنیا آمد، حسن آقا فرزند دیگر ماست. ما ۲۵سال است همسایه مسجد امام حسن مجتبی (ع) هستیم و دوست داشتیم نام حسن آقا به یادگار از نام این مسجد و به توصیه پدربزرگش باشد. نام زینب خانم را هم خودشان گذاشتند و گفتند: «زینب یعنی زینت پدر.» چند وقت پیش هم که باردار شده بودم، به من می‌گفتند: «من می‌دانم فرزند تو راهی‌مان، دختر است، چون خیلی خوش‌قدم است.» گفتم از کجا می‌دانی؟ گفت: «خوش‌قدم است و دوست دارم نامش را زهرا بگذاریم.»

عاشق رهبر بود 

عباس‌آقا همیشه به بچه‌ها می‌گفت: «بچه‌ها، من به هر چیزی که رسیدم و هر چیزی که دارم، از دعای پدر و مادرم است؛ خیلی به مادرتان خدمت کنید.» روزی چند بار به بچه‌ها تذکر می‌داد که به مادرتان برسید و اجازه ندهید آب در دل مادرتان تکان بخورد؛ چون معتقد بود همه موفقیتش به برکت دعای پدرومادرش است. همیشه به بچه‌ها می‌گفت برای عاقبت بخیری و خیر دنیا و آخرت‌تان، دو کار را انجام دهید: اول خدمت به پدرومادر و دوم نماز اول وقت. می‌گفت: «من هر چیزی که دارم از نماز اول وقت است.» به نماز جماعت هم خیلی تأکید داشت. به محض اینکه اذان می‌شد، اگر می‌توانستیم می‌رفتیم مسجد و اگر هم شرایطش نبود، در خانه با بچه‌ها نماز جماعت به پا می‌کردیم. خیلی عاشق رهبر بود. دعای همیشگی‌اش این بود که می‌گفت: «خدایا، از عمر خودم و فرزندانم بگیر و به عمر حضرت آقای خامنه‌ای بیفزا.» این دعا را بار‌ها تکرار می‌کرد و می‌گفت: «دوست ندارم حتی یک تار مو از سر رهبرمان کم شود.» برای ظهور امام زمان (عج) هم خیلی دعا می‌کرد. هر چیزی برای خانه می‌خرید، حتی کوچک‌ترین خوراکی، به بچه‌ها می‌گفت: «بچه‌ها، امروز دعای فرج خوانده‌اید؟ این را امام زمان فرستاده، حتماً یک کار خوبی کردید که امام زمان (عج) این را برای ما فرستاده.» دو آرزو داشت: یکی اینکه وقتی امام زمان (عج) و رهبر او را می‌بینند، از او راضی باشند؛ و دومی شهادت. برای رسیدن به شهادت با التماس از دیگران می‌خواست که برایش دعای شهادت کنند. به هر کس می‌رسید می‌گفت: «برای من دعا کنید.»

توبه کنید، خدا شما را در آغوش می‌گیرد

او وصیتنامه یکی از شهدا را روی پروفایل فضای مجازی‌اش گذاشته بود و می‌گفت: «انگار حرف‌های این شهید، حرف دل من است و هر چیزی که من می‌خواهم بگویم، همین است که او نوشته است.» مضمون حرف آن شهید این بود: «با هر تفکری و با هر چیزی که هستید، وقتی در خانه خدا آمدید توبه کنید، خدا شما را در آغوش می‌گیرد. وقتی در آغوش خدا هستید، دیگر از هیچ چیزی نترسید.»

وقتی از من می‌خواست برای شهادتش دعا کنم، می‌گفتم: «الان زود است، بچه‌ها کوچک‌اند.» می‌گفت: «فکر کردی تا الان من و شما بچه‌ها را بزرگ کرده‌ایم؟! تا الان خدا بزرگ‌شان کرده و از این به بعد هم خدا بزرگ‌شان می‌کند. اینها خدا را دارند.» خیلی خوب بود. دوست داشتم بیشتر از این با او زندگی کنم؛ این روز‌ها فقط حسرت این را می‌خورم که نمی‌توانم دیگر در کنار او باشم. 

شما نابودشدنی هستید...

تمام صحبت من خطاب به دشمنان داخلی و خارجی‌مان، سخن رهبر عزیزتر از جانم است که فرمودند: «شما نابودشدنی هستید. به حول و قوه الهی نابود می‌شوید، ولی در حد این نیستید که بخواهید درباره کشور ما حرف بزنید یا نظر بدهید.» عباس من رفت، اما خودم و پنج فرزندم فدای رهبرم. دشمنان ما فکر نکنند اگر یکی از ما شهید شد، تمام می‌شود؛ همه ما فدای ایران هستیم تا ان‌شاءالله امام زمان‌مان بیاید. 

او در بیوگرافی فضای مجازی‌اش نوشته بود: «در امر فرج تأثیرگذار باشید.» من دعا می‌کنم که ان‌شاءالله بتوانیم همه ما در مسیر ظهور امام زمان (ع) تأثیرگذار باشیم و وقتی امام زمان (عج) را می‌بینیم، از ما راضی باشند و در این مسیر عاقبت‌بخیر شویم؛ و اگر همین حالا که با شما صحبت می‌کنم، عباس من از در وارد شود، به او می‌گویم: خیلی خوشحالم که به آرزویت رسیدی! دعا کن من هم به آرزویم برسم و مثل تو شوم. ما بر این باوریم که شهدا نمرده‌اند، زنده‌اند و با ما زندگی می‌کنند.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار