ساعت ۷ عصر است. ایستگاه مترو شلوغتر از همیشه. دختری حدود ۲۰ ساله کنار ستــون ایستاده، هندزفری در گوش، چشم به صفحه گوشی جوان آنلاین: ساعت ۷ عصر است. ایستگاه مترو شلوغتر از همیشه. دختری حدود ۲۰ ساله کنار ستــون ایستاده، هندزفری در گوش، چشم به صفحه گوشی. انگشت شستش بیوقفه بالا و پایین میرود. ویدئوها یکییکی رد میشوند، خنده، خشم، خبر، شوخی، تبلیغ، اعتراض. هیچکدام بیش از چند ثانیه دوام نمیآورند. وقتی قطار میرسد، گوشی را در جیب میگذارد، اما انگار چیزی هنوز در ذهنش اسکرول میشود. بعدتر میگوید: «انگار مغزم همیشه شلوغه، حتی وقتی هیچ کاری نمیکنم.» این جمله شاید ساده باشد، اما توصیفی دقیق از زیست نسلی است که به آن نسل Z میگویند؛ نسلی که در ایران امروز، میان انبوه صداها، تصویرها و روایتها، بیش از هر چیز با یک احساس مشترک زندگی میکند: تعلیق.
نسل Z در ایران نسلی نیست که بتوان آن را صرفاً با سال تولد تعریف کرد. این نسل تجربه مشترکی دارد؛ تجربه بزرگ شدن در جهانی که همزمان بیش از حد باز و بهشدت بسته است؛ جهانی که در آن همهچیز قابل دیدن است، اما همهچیز قابل دسترس نیست. این شکاف میان دیدن و داشتن، میان دانستن و توانستن، به تدریج به بحران معنا تبدیل میشود. جوان میبیند، مقایسه میکند، آرزو میکند، اما اغلب نمیتواند همان چیزی باشد که میبیند. نتیجه، نوعی خستگی پنهان است؛ خستگیای که لزوماً با فریاد همراه نیست.
این نسل بیش از هر نسل دیگری در معرض روایتهای متناقض قرار گرفته است. روایت رسمی میگوید آینده روشن است، روایت غیررسمی میگوید آینده مبهم است، روایت شبکههای اجتماعی آینده را یا رؤیایی و لوکس نشان میدهد یا آخرالزمانی و فروپاشیده. جوان میان این روایتها نهتنها سردرگم، بلکه به اصل روایت بدبین میشود. دیگر سؤال اصلی این نیست که کدام روایت درست است؛ سؤال این است که آیا اصلاً میشود به روایتی تکیه کرد؟ این تردید دائمی، آرامآرام به بخشی از هویت تبدیل میشود.
نسل Z در ایران با بیاعتمادی بزرگ شده است؛ بیاعتمادی نه بهعنوان یک موضع سیاسی روشن، بلکه بهعنوان یک عادت ذهنی؛ وعدههایی که عملی نشدهاند، الگوهایی که فرو ریختهاند، مسیرهایی که ناگهان بسته شدهاند. جوان یاد میگیرد زیاد امیدوار نشود، زیاد دل نبندد و همیشه یک برنامه جایگزین در جیب داشته باشد. این احتیاط شاید منطقی به نظر برسد، اما هزینه دارد. هویت برای شکل گرفتن به نوعی اعتماد نیاز دارد؛ اعتماد به فردا، به مسیر، به امکان تداوم. وقتی این اعتماد مدام تضعیف میشود، هویت هم ناپایدار میشود.
شبکههای اجتماعی، بهویژه اینستاگرام، نقش دوگانهای در زندگی این نسل دارند. از یک سو، امکان دیده شدن، بیان خود و ارتباط را فراهم میکنند، از سوی دیگر، معیارهایی غیرواقعی از موفقیت، زیبایی و خوشبختی میسازند. جوان هر روز با نسخههای براق و صیقلی از زندگی دیگران مواجه میشود، حتی وقتی میداند این تصاویر واقعی نیستند، باز هم تأثیرشان را میگذارند. مقایسه دائمی، احساس عقبماندگی و ناکافی بودن را تقویت میکند. هویت به جای آنکه درونی و آرام شکل بگیرد، به پروژهای نمایشی تبدیل میشود که باید دائماً بهروزرسانی شود.
در این میان، سیاست و زبان رسمی کمتر توانستهاند با این نسل ارتباط برقرار کنند. فاصله فقط در محتوا نیست، در زبان است. زبان رسمی اغلب کلی، شعاری و فاقد تجربه زیسته است، در حالی که نسل Z با روایت شخصی، مثال ملموس و صداقت خام ارتباط برقرار میکند. وقتی جوان خود را در زبان رسمی نمیبیند، احساس حذف میکند. این حذف الزاماً به کنش سیاسی مستقیم منجر نمیشود؛ گاهی فقط به کنارهگیری، بیتفاوتی یا طنز تلخ ختم میشود، اما همین واکنشهای ظاهراً منفعل، نشانه شکاف عمیق هویتی هستند.
خانواده نیز دیگر نقش پیشین خود را در هویتبخشی ایفا نمیکند. نه به این معنا که بیاهمیت شده، بلکه به این معنا که خودش دچار بحران است. والدینی که با نااطمینانیهای اقتصادی، اجتماعی و فرهنگی دستوپنجه نرم میکنند، نمیتوانند قطعیت گذشته را منتقل کنند. شکاف نسلی امروز بیشتر شکاف تجربه جهان است تا اختلاف ارزشها. فرزند در جهانی رشد کرده که سرعت، پیچیدگی و نااطمینانیاش برای والدین قابل تصور نبوده است. نتیجه، نوعی تنهایی نسلی است؛ جوان باید بسیاری از پرسشهای بنیادین را بهتنهایی پاسخ دهد.
نظام آموزشی نیز سهم قابل توجهی در این وضعیت دارد. مدرسه و دانشگاه بیشتر بر انتقال محتوا و ارزیابی تمرکز کردهاند تا ساخت معنا. دانشآموز یاد میگیرد چگونه امتحان بدهد، اما کمتر یاد میگیرد که خودش را بفهمد. مهارتهای هویتی، گفتوگو، تفکر انتقادی و خودشناسی در حاشیه قرار میگیرند. این خلأ، بعدها در بازار کار و زندگی اجتماعی خود را نشان میدهد.
بازار کار برای نسل Z وعده استقلال و هویت میدهد، اما اغلب با بیثباتی و فرسودگی همراه است. شغلهای موقت، درآمدهای نامطمئن و آیندههای مبهم، امکان برنامهریزی بلندمدت را محدود میکنند. وقتی کار فقط ابزاری برای بقا باشد و نه معنا، نمیتواند نقشی هویتبخش ایفا کند. جوان کار میکند، اما خود را در کاری که انجام میدهد نمیبیند. این گسست میان کار و هویت، احساس بیتعلقی را تشدید میکند.
در چنین شرایطی، بدن و سبک زندگی به ابزارهای مهم بیان هویت تبدیل میشوند. پوشش، ظاهر، موسیقی و شیوه زیست، زبانهایی هستند برای گفتن چیزهایی که امکان گفتنشان در عرصههای رسمی وجود ندارد. این انتخابها همیشه آگاهانه یا سیاسی نیستند، اغلب واکنشی هستند به نادیده گرفته شدن. بدن آخرین قلمروی است که فرد میتواند بر آن کنترل داشته باشد.
مهاجرت برای بخشی از نسل Z، بیش از آنکه تصمیمی صرفاً اقتصادی باشد، واکنشی هویتی است. جستوجوی جایی که بتوان بدون توضیح اضافه زندگی کرد؛ جایی که روایت غالب زندگی با تجربه زیسته فرد فاصله کمتری داشته باشد، حتی اگر این مهاجرت فقط در حد رؤیا باقی بماند، خودِ میل به آن نشاندهنده بحران تعلق است. جوانی که احساس تعلق نکند، بهسختی میتواند هویت پایدار بسازد.
در غیاب نهادهای مؤثر هویتبخش، الگوریتمها نقش پررنگتری پیدا میکنند. پیشنهاد محتوا، شکلدهی سلیقه و حتی هدایت احساسات، به دست سیستمهایی میافتد که هدفشان نه معنا، بلکه تعامل بیشتر است. الگوریتمها مسئولیتپذیر نیستند، اما اثرگذارند. آنها میتوانند خشم را تشدید کنند، امید را تقلیل یا واقعیت را تکهتکه نمایش دهند. جوان در این میان، ناخواسته به مصرفکننده هویتهای آماده تبدیل میشود، با این همه، نسل Z صرفاً قربانی شرایط نیست. این نسل ظرفیتهای قابل توجهی برای بازتعریف معنا دارد؛ خلاقیت، انعطافپذیری و حساسیت اجتماعی بالا، اما این ظرفیتها بدون شنیده شدن، بدون مشارکت واقعی و بدون اعتماد، به فرسودگی تبدیل میشوند. هویتبخشی به این نسل با نسخههای دستوری، شعار و نصیحت ممکن نیست. باید فضاهایی برای گفتوگو، تجربه و روایت مشترک ایجاد شود.
نسل Z آیینه جامعه است. تصویری که در این آیینه دیده میشود، شاید ناآرام، متناقض و خسته باشد، اما واقعی است. اگر این تصویر نگرانکننده به نظر میرسد، شاید مسئله از نسلی که در آیینه دیده میشود نباشد، بلکه از شرایطی باشد که آن را ساخته است. فهم این نسل، نه از سر ترحم یا نگرانی، بلکه به عنوان ضرورتی اجتماعی، اولین گام برای بازسازی معنا در جامعهای است که همه، کموبیش در آن معلق ماندهایم.