کد خبر: 1341381
تاریخ انتشار: ۰۵ بهمن ۱۴۰۴ - ۰۰:۲۰
گفت‌وگوی «جوان» با خانواده شهید فراجا محمد قاسمی هماپور که در جنایات مزدوران اجنبی امریکایی‌-صهیونیستی به شهادت رسید 
شهادت او به دست شقی‌ترین اشقیا تجسم روضه عاشورایی بود یک روز مانده به شهادتش خیلی دلم برایش تنگ شده بود، رفتم جلوی در ایستادم. وقتی بیرون آمد، او را دیدم و خیلی بوسیدم. مدام او را بوسیدم. هنگام بوسیدنش سرش را پایین می‌آورد، چون قد و قامت بلندی داشت و قد من به او نمی‌رسید. گفت: «مامان گل! سیر شدی؟» گفتم: «من هیچ‌وقت از تو سیر نمی‌شوم. محمد چند روز است ندیدمت، دلم برایت تنگ شده.» 
صغری خیل فرهنگ

جوان آنلاین: اینجا قم است، نه لاذقیه، حلب و دیرالزور. تاریخ ۱۸ دی ۱۴۰۴ را نشان می‌دهد. روز اغتشاش، روزی که عده‌ای اغتشاشگر و مزدور صحنه‌های وحشتناک و داعش‌گونه را خلق کردند. محمد آن شب، ترک موتور همکارش در حال تردد بود که اغتشاشگران محاصره‌شان می‌کنند. از پشت محمد را می‌کشند و روی زمین می‌اندازند. اسلحه را از او می‌گیرند، جلیقه ضدگلوله را از تنش بیرون می‌آورند و شروع می‌کنند به زدن ضربات چاقو. نه یکی و دو تا، بلکه ۵۸ ضربه چاقو که رمق از جان محمد می‌گیرد. اما این همه وحشی‌گری‌شان نبود. جایی برای زدن چاقو که پیدا نمی‌کنند، دست به چوب و زور بازویشان می‌شوند. آن‌قدر محمد را می‌زنند که تمام استخوان‌هایش خرد شود. هر کسی با هر چه در دست داشت، محمد را می‌زند. یکی با قمه، آن دیگری با سنگ، آهن و... این روایت روضه باز است که پیش از این میان روضه‌های روز عاشورا شنیده بودید، اما مزدوران اجنبی دست بردار نبودند. محمد نیمه‌جان را روی آسفالت می‌کشند و می‌نشینند روی سینه‌اش تا سر از بدنش جدا کنند. چند لحظه مانده به سر بریدنش، همکاران محمد از راه می‌رسند. مزدوران پا به فرار می‌گذارند. نفس‌های محمد به شماره می‌افتد. آمبولانس امکان تردد در خیابان را ندارد. به زحمت یک وانت پیدا می‌کنند و محمد را پشت وانت می‌گذارند. محمد چند لحظه مانده به شهادتش به سختی به دوستش از سوزش پشتش و تشنگی می‌گوید و کمی بعد هنوز به بیمارستان نرسیده، جان می‌دهد. شهید محمد قاسمی هم غم نان داشت، سفره‌اش کوچک شده بود و شاید همه حقوقی که از نیروی انتظامی دریافت می‌کرد، نمی‌توانست حلال همه مشکلاتش باشد، اما همیشه می‌گفت: «تا آخرین قطره خونم فدای کشور و خاکم.» همین هم شد. خون محمد تا آخرین قطره‌اش ریخت روی خاکی که برای امنیتش قسم خورده بود و وای بر مردمانی که آن روز‌ها مزدور اجنبی شدند. شهید محمد قاسمی، روایت امروز ما، متولد ۲۲ خرداد ۱۳۷۸ بود و تنها پنج سال از خدمتش در یگان ویژه پلیس می‌گذشت. سبک و سیاق زندگی شهیدانه‌اش را از زبان پدر، مادر و همسرش می‌خوانید. 

پدر شهید

خدا را شاکرم

من پدر شهید محمد قاسمی اهل یکی از روستا‌های همدان هستم و در همان روستا بزرگ شده‌ام. پدرم کشاورز بود. به خوبی به یاد دارم در دوران نوجوانی، اوایل انقلاب، همراه با خانواده به قم آمدیم و در تظاهرات علیه رژیم شاهنشاهی شرکت کردیم و الحمدلله شاهد پیروزی انقلاب اسلامی بودیم. زمانی که خدمت سربازی‌ام فرا رسید به جبهه اعزام شدم و توفیق چند مرحله خدمت و جهاد در جبهه را داشتم. کمی بعد به خواستگاری رفتم. من و برادرم با هم باجناق شدیم. پدر همسرم امام جماعت روستایمان بود. 

ثمره همه زندگی‌مان سه فرزند پسر شد. من حدود ۲۱ سال در حرم حضرت معصومه (س) به عنوان راننده جرثقیل کار کردم و در حال حاضر بازنشسته هستم. 

محمد دوران ابتدایی را در مدرسه «نجفی» درس خواند. بچه خوب و درسخوانی بود و تحصیلاتش را ادامه داد تا وارد دانشگاه شد. فوق‌دیپلمش را که گرفت به یکباره تصمیم گرفت وارد نظام شود. خیلی علاقه داشت و ما هم راضی بودیم به رضایت خدا و خودش. خودم شرایط افراد نظامی را خوب درک می‌کردم. زمانی که در جبهه بودم در چهار عملیات بزرگ والفجر ۸، عملیات بدر، کربلای ۴ و ۵ شرکت کردم. چون خودش علاقه‌مند بود به کشور و مردمش خدمت کند و ما هم همین را می‌خواستیم، همراهی‌اش کردیم. محمد حدود پنج سالی خدمت کرد تا به شهادت رسید. 

باور قلبی من این است که دشمن در خیال باطل خود فکر می‌کند می‌تواند با کمک عده‌ای فریب‌خورده و مزدور خارجی، کشورمان را مثل برخی کشور‌های منطقه غارت و تقسیم کند، اما سخت در اشتباه است. جوانان این مرز و بوم همانند پسرم محمد تا آخرین نفس در برابر این فریب‌خوردگان خواهند ایستاد. 

آتش افروزی به بهانه معیشت مردم

عده‌ای به بهانه گرانی و معیشت آتش‌افروزی کردند و خسارت‌های زیادی به بار آوردند. اگر واقعاً مشکلی دارند، باید آرام به خیابان بیایند و مطالبات‌شان را مطرح کنند. من بازنشسته هستم و حقوق ثابتی دارم. اگر اعتراضات واقعاً اقتصادی بود، مردم از آنها حمایت می‌کردند. اگر دغدغه‌شان معیشت بود، شب‌ها به خیابان نمی‌ریختند تا بانک‌ها و مغازه‌های مردم را آتش بزنند و با نیروی انتظامی درگیر شوند. این کار‌ها بهانه بود و ربطی به گرانی نداشت. اسمش از گرانی شروع شد، اما کسانی که شب‌ها به خیابان می‌ریزند کار درستی نمی‌کنند. به نظر من این افراد دست‌نشانده امریکا و اسرائیل هستند و غیر از این چیز دیگری نمی‌تواند باشد. 

خدا را شاکرم که فرزندی به من داد که در راه امنیت کشورم به شهادت رسید. من در جنگ بودم و سعادت شهادت نصیبم نشد، اما خداوند این افتخار بزرگ را به اولادم عنایت کرد. از خدا می‌خواهم به همه جوانان ما عاقبت بخیری دهد، کشورمان را پایدار نگه دارد و به رهبر عزیزمان طول عمر با عزت عنایت فرماید تا ما همیشه در رکاب ایشان باشیم. 

مادر شهید

تنها چیزی که ناراحتم می‌کند نحوه شهادتش است

پدرم روحانی بود و در اطراف همدان زندگی می‌کرد. نام پدرم محمدعلی بود. ما از کودکی در قم بزرگ شدیم. چهار خواهر و سه برادر دارم و از همان ابتدا خانواده‌ای مذهبی بودیم. مادرم از همان بچگی به ما قرآن یاد داد و ما همواره در فضای روضه‌های اهل بیت (ع) پرورش پیدا کردیم. 

آشنایی من با همسرم نیز در همین حضور‌های مسجدی شکل گرفت. خداوند به من سه فرزند پسر به نام‌های علیرضا، مسعود و محمد عطا فرمود که محمدجان در تاریخ ۲۲ خرداد ۱۳۷۸ به دنیا آمد. 

قبل از تولد محمد، در مجلس روضه شنیده بودم هر کس نام یکی از پسرانش را محمد بگذارد، زندگی‌اش پر برکت می‌شود. به همین دلیل، نام فرزندم را همانجا در روضه انتخاب کردم. وقتی به همسرم گفتم، او هم استقبال کرد و گفت بسیار خوب است. پسرم در بیست و هشتم صفر در شهر مقدس قم به دنیا آمد و نامش را محمد گذاشتیم. اگرچه اعضای فامیل اصرار داشتند نامش را محمدحسن بگذاریم، اما ما همان محمد را ترجیح دادیم. او پسر بسیار مهربانی بود و اگر در حال حاضر از بستگان هم بپرسید، همه این حرف مرا تأیید می‌کنند. او در مهربانی تک بود. به این معنا که در میان فامیل و دوستان، محمد نماد مهربانی محسوب می‌شد. من علاقه بسیار زیادی به او داشتم و همیشه می‌گفتم خط قرمز من محمد است. اگر کسی حال او را از من می‌پرسید، نشان از محبت او به من داشت و من نیز او را دوست می‌داشتم و در غیر این صورت نه! به شدت به او وابسته و شیفته‌اش بودم. او در یگان ویژه خدمت می‌کرد و هر زمان با آن لباس به خانه می‌آمد، با دیدن قد و قامتش گویی تمام دنیا را به من هدیه داده‌اند. 

محمد شیر بود

همان روز اول که برای دیدار با پیکر پسرم رفته بودیم، فرمانده‌شان پیش تابوت محمد به من گفت: «شما یک پسر از دست داده‌اید و من یک شیر. محمد شیر بود.»

وقتی شنیدم محمد چاقو خورده، اصرار کردم و گفتم باید او را ببینم. می‌خواستم ببینم چه کسی جرئت کرده است از روبه‌رو به محمد چاقو بزند. محمد واقعاً شجاع و نترس بود. 

نحوه شهادتش را هم برایم روایت کردند، فدای علی اکبر امام حسین (ع). من قربان امام حسین (ع) شوم، گفتند او را با ۵۸ ضربه چاقو و قمه از پای درآوردند و استخوان‌هایش را هم خرد کردند و می‌خواستند سرش را از بدنش جدا کنند که دوستانش از راه می‌رسند. وقتی پوتین‌ها و لباس‌های محمد را نشانم دادند، تازه متوجه شدم محمدم چقدر جانانه جنگیده و چطور با لب‌های تشنه به شهادت رسیده است. 

یک روز مانده به شهادتش خیلی دلم برایش تنگ شده بود، رفتم و جلوی در ایستادم. وقتی بیرون آمد، او را دیدم و بوسیدم. مدام او را می‌بوسیدم و هنگام بوسیدنش سرش را پایین می‌آورد، چون قدو قامت بلندی داشت و قد من به او نمی‌رسید. گفت: «مامان گل! سیر شدی؟» گفتم: «من هیچ‌وقت از تو سیر نمی‌شوم. چند روز است ندیدمت، دلم برایت تنگ شده.» هر روز زنگ می‌زد و با هم حرف می‌زدیم. پدرش هم کمی مریض بود و دو، سه روز به من گفته بود: «از آقا معذرت می‌خواهم، وقت ندارم بیایم بالا حالش را بپرسم.» پدرش هم گفته بود: «تو نگران من نباش، مواظب خودت باش.» راهش انداختم و سوار ماشین شد. همیشه پشت سرش آیت‌الکرسی می‌خواندم. 

همه آنها محمد من بودند

لیاقت محمد من شهادت بود. محمد واقعاً استثنا بود و باید شهید می‌شد، نه اینکه به مرگ طبیعی از دنیا برود. تنها چیزی که ما را ناراحت می‌کند، نحوه شهادتش است؛ آن ظلمی که به او روا داشتند، نه خودِ شهادتش. 

در پایان هم خطاب به دشمنان قسم خورده کشور می‌گویم که فکر می‌کنند با کشتن کسانی مثل محمد، همه چیز تمام می‌شود، در حالی که کشور ما پر از محمد است. در روز تشییع جنازه‌اش می‌دیدم چقدر جوان همسن و سال محمد و با همان لباس‌ها و کاملاً شبیه او آمده بودند. من به آنها نگاه می‌کردم، انگار همه آنها محمد من بودند. به همه آنها می‌گفتم: «الهی قربون قد و بالایتان شوم!» مثل محمد فراوان است و فراوان، تمام شدنی نیست. امیدوارم همه آنها عاقبت‌بخیر شوند و راه محمد من را ادامه دهند. من به نماینده قوه قضائیه که به خانه‌مان آمده بود هم گفتم من از عاملان شهادت پسرم نمی‌گذرم. باید دقیقاً همانجایی که محمد را کشتند و به شهادت رساندند، مجازات شوند. 

همسر شهید

من همسر شهید محمد قاسمی هستم. ۱۳ خرداد ۹۹ بود که عقد کردیم و تقریباً ۹ ماه هم نامزد ماندیم. اسفند امسال پنجمین سالگرد ازدواج‌مان می‌شد. وقت همسنگر شدن‌مان، محمد ۲۰ سالش بود و من ۱۸- ۱۷ سالم. با هم بزرگ شدیم و همه چیز را با هم تجربه کردیم. کسی نبود که به ما بگوید چه کار کنیم؟! ما خودمان صفر تا صد زندگی‌مان را ساختیم. البته کمک‌های پدر و مادرمان هم بود، اما اصل کار خودمان بود. 

وقتی برای خواستگاری آمد، گفت من دوست دارم روی پای خودم بایستم. تنها حرفی که به من زد این بود: «من هیچ محدودیتی برایت نمی‌گذارم و هیچ چیزی هم از تو نمی‌خواهم، فقط این را بدان که تو همسر یک نظامی می‌شوی؛ همسر نظامی شدن دل شیر می‌خواهد.»

گفت: «فردا روزی اگر مرا بفرستند به مرز یا جایی که باید بروم، تو باید با من بیایی، غر نزنی و نگویی من می‌ترسم و نمی‌توانم.» محمد اهل باشگاه و ورزش بود و خیلی دوست داشت ورزش کند. می‌گفت هرگز به من نگو به نرو باشگاه. همین دو تا خواسته را دارم. زندگی‌مان را شروع کردیم. وقتی رفتیم قم با هم درس می‌خواندیم. محمد دو ترمش مانده بود تا لیسانسش را بگیرد. قرار بود تقریباً یک سال دیگر به تاکستان برویم. 

امشب هم بخیر گذشت

این یکی دو ماه آخر، نمی‌دانم انگار می‌دانستیم وقت کم است. هیچ‌جا جدا نمی‌رفتیم، هرجا می‌رفتیم با هم می‌رفتیم. طوری شده بود که مثلاً می‌خواست آب بگیرد و بیاید، می‌گفت بیا با هم برویم. 

آخرین باری که با هم حرم رفتیم، تقریباً یک هفته تا ۱۰ روز قبل از شهادتش بود، همان شبستانی که برایش مجلس شهادتش را گرفتند. همیشه آنجا می‌رفتیم، می‌نشستیم و بچه‌هایی را که بازی می‌کردند نگاه می‌کردیم. او خیلی بچه‌دوست داشت. قرار بود وقتی درس‌مان تمام شد و شرایط زندگی‌مان کمی مساعد شد، بچه‌دار شویم. همیشه به من می‌گفت: «تو فقط همسر من نیستی، تو رفیق من هستی.» همه حرف‌هایش را به من می‌گفت و واقعاً همانند دو رفیق بودیم. در هفته آخر که این اتفاق افتاده بود، او خیلی دیر به خانه می‌آمد. من تقریباً تا ساعت ۳ و ۴ صبح منتظر می‌ماندم تا محمد بیاید. وقتی صدای کلید را می‌شنیدم، می‌گفتم: «خدا را شکر امشب هم بخیر گذشت.» همان شب قبل هم دیر آمده بود. وقتی رسید، دویدم دم در و گفتم: «خدا سایه تو را از سر این خانه کم نکند! صدای تو که در این خانه نیست، من دیوانه می‌شوم.» خندید و گفت: «دلت تنگ شده که این حرف را می‌زنی؟» گفتم: «آره.» دستش را بالا برد و گفت: «الهی آمین.» شب آخر که به خانه آمد، پدرش کمی ناخوش بود. خودش هم که آمد، حالش خیلی بد بود. او خیلی از آن چند روز برایم تعریف می‌کرد و توضیح می‌داد که چه اتفاقی افتاده است. می‌گفت: «دو روز اول فقط مردم اعتراض داشتند، ولی این سری خیلی شلوغ شد. اینها مردم عادی نیستند.»

خیلی دوستت دارم

صبح روز آخر که ساعت ۶ صبح بیدار شدم، محمدم سرکار رفته بود. بعدازظهر، ساعت ۵/ ۶ تا ۷ با من تماس گرفت و گفت: «چه خبر؟ چه کار می‌کنی؟» گفتم: «خونه نشستم.» گفت: «من آماده شدم، داریم کم‌کم بیرون می‌رویم.» گفتم: «امروز می‌گویند خیلی شلوغ است، مواظب خودت باش.» خندید و گفت: «آن‌ها باید مواظب خودشان باشند، از چه می‌ترسی؟ شما مواظب خودتان باشید، من هم مواظب خودم هستم.» بعد گفت خیلی دوستت دارم»، اما خداحافظی نکرد. 

همان شب حدود ساعت ۵/۱۰ او را به شهادت رساندند و ما بی‌خبر بودیم. وقتی فرمانده‌اش در جنگ ۱۲ روزه شهید شد، می‌گفت: «ان‌شاءالله من هم شهید شوم.» این اولین و آخرین باری بود که از شهادت حرف زد. گفت: «من بی‌لیاقت‌تر از این حرف‌ها هستم.» گفتم: «خدا نکند، تو مگر چند سال داری؟ ما اول زندگی‌مان هستیم.» رو به من کرد و گفت: «فکر کردی با یک بار گفتن من، خدا مرا شهید می‌کند؟ نگفتم که الان، هر وقت وقتش شد. من دوست ندارم عادی بمیرم، دوست دارم شهید شوم و از دنیا بروم.»

آرزو‌هایی که محال شد

من و محمد آرزو‌های زیادی داشتیم. هر شب از آینده‌مان حرف می‌زدیم. آرزو داشت خانه بخریم، بچه‌دار شویم و به آینده خیلی امید داشت. خدا لعنت‌شان کند که نگذاشتند به آرزو‌هایمان برسیم و همه آرزو‌هایمان محال شدند. آرزوی داشتن خانه کوچک و نقلی و داشتن فرزندانی که ما را صدا کنند و دل‌مان برای خنده‌هایشان غنج برود... 

دو روز قبل از شهادتش مرا با خودش بیرون برد! گفت: «می‌خواهم حرفی به تو بزنم که هیچ وقت نگفتم.» گفتم: «چی محمد؟» گفت: «من از بچگی ترس از دست دادن عزیزانم را دارم. من نمی‌دانم، فکر می‌کنم من از همه شما زودتر می‌میرم.» گفتم: «این حرف‌ها را چرا می‌زنی؟» گفت: «نه نازنین، این دفعه خیلی فرق می‌کند.» انگار خودش می‌دانست که این اتفاق می‌خواست برایش بیفتد. روز آخر هم به دوستش گفته بود: «مردن، مردن با افتخار است، اما من یک نگرانی دارم. پدرم مریض است و همسرم هم در این شهر غریبه و تنهاست.» هفته‌ای تقریباً یکی دو بار می‌گفت: «می‌گویند زن آدم اگر از شوهرش راضی باشد، جای شوهرش در بهشت است. من خیلی از آن دنیا می‌ترسم، تو از من راضی باش.»

جانم برای وطن تا قطره آخر خونم

محمد ما از دست رفت، اما می‌خواهم بگویم اگر یک، دو، ۱۰ یا هزار نفر همانند محمد را از خانواده‌هایشان بگیرند، تمام نمی‌شوند. این ملت همیشه بیدار است و مردم می‌دانند چه کسی واقعاً دوست‌شان دارد و چه کسی برایشان برنامه دارد! این مملکت بید نیست که با این باد‌ها بلرزد. 

همیشه محمد می‌گفت: «من برای این خاک جانم را می‌دهم. شاید جان من کم باشد که با یک نفر نتوان این خاک را نگه داشت، اما من جانم را برای وطنم می‌دهم تا قطره آخر خونم.» واقعاً هم همان‌طور شد. 

ببخش تا خدا تو را ببخشد‌

می‌گفت: «دل گنده به این نیست که خیلی پولدار باشی و مقداری از آن را خرج کنی. دل گنده این است که خودت هم نیاز داشته باشی و به مردم کمک کنی.» می‌گفت: «من برای خود طرف به او کمک نمی‌کنم، برای رضای خدا کمک می‌کنم.» نذری آماده و پخش می‌کردیم و می‌گفت نیاز نیست کسی از این کار ما خبر داشته باشد، آنکه باید ببیند می‌بیند. به من می‌گفت: «همه را ببخش.» می‌گفتم: «آخه بعضی‌ها را نمی‌شود بخشید، چرا فلانی را می‌بخشی؟ پشت سرت حرف زده، اذیتت کرده.» می‌گفت: «ببخش تا خدا تو را ببخشد.»

آنقدر مهربان بود که از هیچ‌کس چیزی به دل نمی‌گرفت. همیشه خنده‌رو، شاداب و سرزنده بود. اصلاً وقتی در جمعی وارد می‌شد، همه می‌خندیدند. با همه شوخی می‌کرد، با بچه‌ها بچه‌گونه و با بزرگ‌ها بزرگوار. در هر جمعی که می‌رفت، خودش را با آن جمع هماهنگ می‌کرد. من همیشه به او می‌گفتم: «بیا بیرون از این بخش، خطرناک است.» می‌گفت: «نه، من آدم کف خیابانم، آدم پشت میز نیستم. هر کسی را برای چیزی ساخته‌اند و مرا هم برای این ساخته‌اند.» 

بخوانید روضه علی اکبر (ع) ... 

همکارانش نحوه شهادتش را اینگونه روایت کردند و گفتند آن شب اطراف میدان نبوت شلوغ شد، اغتشاشگران او را از روی موتور پایین کشیدند. اول اسلحه‌اش را از دستش گرفتند، بعد دست‌هایش را نگه داشتند. آن لباس و جلیقه ضدگلوله‌ای که داشت از تنش درآوردند و شروع کردند به زدن ضربات چاقو. نه یکی و دو تا، بلکه ۵۸ ضربه چاقو که رمق از جان محمد بگیرند. اما این همه وحشی‌گری‌شان نبود. گویا وقتی جایی برای زدن چاقو پیدا نمی‌کنند، دست به چوب و زور بازویشان می‌شوند. آن‌قدر محمد را می‌زنند که تمام استخوان‌هایش خرد شود. هر کس با هر چه در دست داشت، محمد را می‌زند: یکی با قمه، آن دیگری با سنگ، آهن و... روایت‌هایشان روضه باز بود که پیش از این میان روضه‌های روز عاشورا شنیده بودیم، اما مزدوران اجنبی و شقی‌ترین اشقیا دست بردار نبودند. محمد نیمه‌جان را می‌کشند روی آسفالت و می‌نشینند روی سینه‌اش تا سر از بدنش جدا کنند. چند لحظه مانده به سر بریدنش، همکاران محمد از راه می‌رسند. مزدوران پا به فرار می‌گذارند. مأموران به زحمت محمد را از زیر دست و پای مردمی که غم «نان» داشتند، بیرون می‌کشند. نفس‌های محمد به شماره می‌افتد. آمبولانس امکان تردد در خیابان را ندارد! به زحمت یک وانت پیدا می‌کنند و محمد را پشت وانت می‌گذارند. محمد چند لحظه مانده به شهادتش به سختی به دوستش از سوزش پشتش و تشنگی می‌گوید و کمی بعد هنوز به بیمارستان نرسیده، جان می‌دهد. همسر من هم غم نان داشت، سفره‌اش کوچک شده بود و شاید همه حقوقی که از نیروی انتظامی دریافت می‌کرد، نمی‌توانست حلال همه مشکلات‌مان باشد، اما وای بر مردمانی که آن روز‌ها مزدور اجنبی شدند. 

دلم برایش تنگ شده

حالا خیلی دلم برایش تنگ شده است، هیچ‌وقت مرا تنها نمی‌گذاشت. طوری بود که هرجا می‌رفت مرا هم با خودش می‌برد. پدر و مادر خودم و پدر و مادر خودش می‌گفتند: «آقا هرجا می‌رود، خانمش را نمی‌برد؟»، اما او می‌گفت: «نه، من می‌خواهم پیشم باشد تا خیالم راحت باشد.» دلم خیلی برایش تنگ شده است. 

از روز اولی که محمد این‌طور شده است، به همکارانش هم گفتم: «واقعاً شغل سختی است.» ما خودمان هم درگیر همین مشکلات اقتصادی هستیم. محمد می‌گفت: «من هم قاطی همین‌ها هستم. چرا مرا جدا از خودشان می‌دانند؟ من هم سختی می‌کشم، من هم مشکل اقتصادی دارم. اگر سفره مردم کوچک شده، سفره من هم کوچک شده.»، اما واقعاً باید کمی بیشتر حواس‌شان به این نظامی‌ها باشد؛ آنها جان‌شان را کف دست‌شان می‌گیرند و وسط میدان می‌روند. 

از خدا می‌خواهم پشت و پناه همه و از جمله نظامی‌ها باشد. همه آنها با یک عالمه آرزو و امید، پدر و مادر، زن و بچه را خانه می‌گذارند و برای حفظ امنیت می‌روند. کاش کمی قدر بدانیم!

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار