اولین ترور «آقای ایران»، در ظهرگاه ۶ تیر ۱۳۶۰ بود و دومین آن در صبحگاه ۹ اسفند ۱۴۰۴. خداوند خواست خامنهای بزرگ را در اولین سوء قصد نگاه دارد تا نظام اسلامی در سایهسار سرو وجودش ۴۵ سال بماند و ببالد. امسال این مناسبت با مصیبتی بزرگ همراه است. داغ شهادت او وداعی که در روزهای آینده شاهد آن خواهیم بود، جان بسا دلدادگانش را گداخته است. از این پس و تا سالیان فراوان، مناسبتهای گوناگون ما را به یاد رهبر شهید خواهد انداخت... جوان آنلاین: اولین ترور «آقای ایران»، در ظهرگاه ۶ تیر ۱۳۶۰ بود و دومین آن در صبحگاه ۹ اسفند ۱۴۰۴. خداوند خواست خامنهای بزرگ را در اولین سوء قصد نگاه دارد تا نظام اسلامی در سایه سار سرو وجودش ۴۵ سال بماند و ببالد. امسال این مناسبت با مصیبتی بزرگ همراه است. داغ شهادت او وداعی که در روزهای آینده شاهد آن خواهیم بود، جان بسا دلدادگانش را گداخته است. از این پس و تا سالیان فراوان مناسبتهای گوناگون ما را به یاد رهبر شهید خواهد انداخت که در چنین موسمی تنها میتوان به آستان امن و تسکیندهنده حضرت حق پناه برد.
در میانه زمین و آسمان
خوانش اکنون ما از حادثه ترور حضرت آیتالله العظمی سیدعلی خامنهای، رهبر شهید انقلاب اسلامی، با یکی از روایتهای آن بزرگ از این واقعه آغاز میشود. واگویهای که سه بار به هوش آمدن پس از انفجار و پیش از رسیدن به بیمارستان، انقطاع از جهان و تضرع به حضرت پروردگار را در خویش دارد:
«وقتی در مسجدی که من بودم بمب منفجر شد، از وقتی که بار اول بر زمین افتادم - که البته نفهمیدم چطور شد که افتادم - تا وقتی که به کلی بیهوش شدم، سه مرتبه برای لحظاتی به هوش آمدم و هر دفعه هم یک احساسی داشتم. آن حالات، هیچوقت از یادم نمیرود. حالا یکی را عرض میکنم: در یکی از حالات، احساس کردم که دارم میروم، یعنی احساس کردم که مرگ در مقابل من است. کاملاً در آن مرز عالم برزخ، خودم را دیدم و احساس کردم که در آن حال انسان هیچ دستاویزی به جز خدا ندارد؛ هیچ دستاویزی! یعنی هر چه هم عمل پشتسر خودش داشته باشد، باز اگر نتواند تفضل الهی و رحمت خدا را جلب کند، خاطر جمع به آن عمل نیست. آدم شک میکند: آیا این عمل را با اخلاص به جا آوردم؟ آیا نیتم صددرصد خدایی بود؟ آیا در آن شرک و ریا نبود؟ آیا ملاحظهی این و آن نبود؟ به هر حال ماها مرکز عیوبیم. متأسفانه همه شائبهها در ما هست. آنجا انسان احساس میکند که مثل پر کاهی بین زمین و آسمان است؛ از همه چیز منقطع میشود. من این حالت انقطاع را در آن وقت احساس کردم و پیش خدای متعال، تضرع نمودم و گفتم پروردگارا! میبینی که من چقدر دستم خالی است و چیزی ندارم و محتاجم! اگر بکنی، کردهای و الا ما رفتهایم. منظورم از تفضل مردن نبود؛ رفتن از وادی سعادت بود. بعد بیهوش شدم و چیزی نفهمیدم....»
ضاربی که ضبط صوت را روی میز میگذارد و از مسجد فرار میکند
امامجمعه پرشکوه تهران را بقایای گروه موسوم به فرقان ترور کردند. آنان درصدد انتقام از جمهوری اسلامی بودند و هم از این روی، پس از اعلام خبر سخنرانی آیتالله خامنهای در مسجد ابوذر تهران، یکی از تروریستهای خویش را به آنجا اعزام کردند. مسعود تقیزاده عامل این سوء قصد بعدها در اعترافات خود اظهار داشت:
«.. تا اینکه مطلع شدیم، [آیت الله]خامنهای در محل یک برنامه پرسش و پاسخ دارد. من روز قبل برای شناسایی مسجد رفته و فردایش با ضبط به محل رفتم. قبلاً مهدی آن را با چراغ امتحان میکرد و خوب عمل میکرد، ولی روز عمل صبحش که من چند دفعه آزمایش کردم، متوجه شدم زیاد هم قابل اعتماد نیست و با کمی تکان از حالت معمولش بیرون میآید. به هر حال من ظهر به مسجد رفتم و دیدم یک نماز به امامت خود [آیتالله]خامنهای خواندهاند و نماز بعدی را هم من شرکت کردم و سپس وقتی وی برای سخنرانی به پشت میز بزرگی که قرار داشت، رفت، من بعد از یکی، دو دقیقه ضبط را به کار انداخته و جلوی وی گذاشتم. البته، چون میز بزرگ بود او برای برداشتن کاغذ سؤالها به آن طرف و این طرف خم میشد. من امکان اینکه به هدف بخورد را زیاد نداشتم و دیگر اینکه، چون ترس داشتم، قبل از رسیدن نوار به آخر بمب عمل کند، هر چه سریعتر به کناری رفته و جورابهایم را پوشیدم و سپس به توالت رفته و از آنجا خارج شدم و از کوچه پشتی به میدان ابوذر که فولکس را آنجا گذاشته بودم، رفتم و از محل دور شدم....»
خون به دیوارها و فرشها پاشیده شد
زندهیاد حجتالاسلام والمسلمین رضا مطلبی، امامجماعت فقید و انقلابی مسجد جامع ابوذر اخیراً و چند روز پس از شهادت رهبری جهان را بدرود گفت. وی که از نزدیک شاهد ظهر خونین این مسجد بود، روایت خویش از این رخداد را به ترتیب پی آمده به تاریخ سپرده است:
«من با حضرت آقا آشنایی داشتم، ولی برنامه سخنرانی ایشان در مسجدجامع ابوذر را حزب جمهوری اسلامی ترتیب داده بود. آن زمان مقام معظم رهبری در روزهای شنبه به مساجد میرفتند و با مردم سخن میگفتند. طی تماسی هم که از حزب جمهوری اسلامی با من گرفتند، قرار شد آیتالله خامنهای شنبه ۳۱خرداد سال ۱۳۶۰ به این مسجد بیایند. در ۳۱خرداد مسجد را برای حضور و سخنرانی ایشان آماده کردیم. پارچهنوشتهای در مقابل مسجد نصب و در محله اطلاعرسانی شده بود. جمعیت زیادی به مسجد آمده بودند و همه منتظر تشریففرمایی ایشان بودیم، اما اعلام شد که ایشان برای کار مهمی به مجلس رفتهاند. چند روز قبل از آن، دو فوریت طرح ارزیابی کفایت سیاسی بنیصدر، رئیسجمهور وقت در مجلس به تصویب رسیده بود و شنبه ۳۱ خرداد تصمیم نهایی گرفته شد. مقام معظم رهبری هم با توجه به حساسیت موضوع به مجلس رفته بودند و همان روز با رأی اکثریت نمایندگان، عدم کفایت بنیصدر برای ریاست جمهوری تصویب شد. آقا در حال سخنرانی بودند. مردم رو به قبله نشسته و به بیانات ایشان گوش میدادند که سایه فردی را روی سرم احساس کردم. جوانی را دیدم که ضبط صوتی به دست دارد و به سمت آقا حرکت میکند. قدی متوسط با موهای فرفری داشت. کت و پیراهن چهارخانه به تن کرده بود و تهریش مختصری هم داشت. جمعیت را شکافت و ضبط صوتش را روی میزی که مقابل مقام معظم رهبری گذاشته بودیم؛ قرار داد. ضبط صوت را به نحوی گذاشت که بعد از انفجار به قلب رهبری برخورد کند. سپس برگشت و در جمعیت گم شد! کمی بعد، بلندگو شروع کرد به سوت کشیدن! آقا همینطور که صحبت میکردند، گفتند این بلندگو را تنظیم کنید. بعد خودشان را به سمت چپ کشیدند و از پشتتریبون کمی به عقب آمدند. به هرحال وقتی سخنران ببیند که بلندگو سوت میکشد، کمی خود را جابهجا میکند. آقا به صحبتهایشان ادامه دادند و گفتند زن در زمان امیرالمؤمنین (ع)، مثل همهجوامع بشری مظلوم بود. نه میگذاشتند درس بخواند نه میگذاشتند در اجتماع وارد بشود و در مسائل سیاسی تبحر پیدا بکند نه ممکن بود در میدانهای... سخنان آقا که به اینجا رسید به یکباره صدای انفجار در مسجد پیچید! احساس کردم که سقف مسجد فرو ریخته است. مقام معظم رهبری همانطور که ایستاده بودند، روی زمین افتادند؛ خون به دیوارها و فرشها پاشیده شد. آقا را به درمانگاهی در دوراهی قپان در خیابان قزوین بردند، اما دکترها گفتند کاری از دستشان برنمی آید، بنابراین به بیمارستان بهارلو منتقل شدند و از آنجا ایشان را با بالگرد به بیمارستان قلب بردند....»
بر صندلی عقب، مجروحی غرق در خون بود
جانباز ۶ تیر ۱۳۶۰ در مسجد ابوذر تهران، به شکلی معجزهآسا از این سوء قصد نجات یافت. این نکتهای است که جمله همراهان وی در آن لحظات سرنوشت ساز، آن را گواهی کردهاند. حسین یزدان یار، مسئول پذیرش شیفت عصر و شب بیمارستان بهارلوی تهران، درخصوص لحظات اولیه انتقال آیتالله خامنهای به این واحد درمانی و آغاز معالجه ایشان خاطرنشان ساخته است:
«آن روز ساعت یک ظهر از بخش خارج شدم تا برای صرف ناهار به رستوران بیمارستان بروم، اما غذا را که دیدم، منصرف شدم؛ غذا آنقدر چرب بود که تصمیم گرفتم از بیرون از بیمارستان چیزی تهیه کنم و بخورم، اما هنوز از در بیمارستان خارج نشده بودم که متوجه یک بلیزر شاسی بلند سفید رنگ شدم که با سرعت زیاد و در حالی که چراغهایش روشن بود، داشت از جهت مخالف خیابان به سمت بیمارستان میآمد. ماشین که جلوی بیمارستان توقف کرد، یک لحظه نگاهم به داخلش افتاد؛ یک فرد روحانی روی صندلی عقب، غرق در خون بود! تازه فهمیدم که علت رانندگی عجیب راننده این ماشین چه بوده است. تا این صحنه را دیدم، به کلی فراموشم شد که قرار بود کجا بروم و چه کار کنم. از آنجا که احترام زیادی برای سادات قائلم، یک حسی به من گفت الان فقط باید در اینجا باشم و به این سید کمک کنم. به افراد تازه وارد به بیمارستان نگاه کردم، حال همهشان بد بود؛ مجروح هم همینطور خون از دست میداد و دو همراهش نیز مدام گریه میکردند و بر سرشان میزدند و پریشان بودند. وضعیت وخیم بیمار را که دیدم به این نتیجه رسیدم که انجام روال عادی مراحل پذیرش، نتیجهای جز تلفکردن وقت و هدردادن فرصت برای نجات بیمار ندارد. از آن طرف هم خوب میدانستم که اوضاع اورژانس بیمارستان هم مثل حال این بیمار حسابی وخیم است! اورژانس آن روزها، هیچ امکاناتی نداشت حتی ملحفه! از دستگاه اکوی قلب هم در اورژانس خبری نبود و در مواقع لزوم، پرستاران دستگاه اکو را از بخش به اورژانس میآوردند. اینطور بود که نگذاشتم مجروح را به اورژانس ببرند و وقت تلف شود؛ حتی منتظر نشدیم پرستاران برانکارد بیاورند. سه نفری او را بغل گرفتیم و با راهنمایی من، به طرف آسانسور دویدیم. اتاق عمل در طبقه دوم بود. جلوی در اتاق عمل هم فرصت شد نفس تازه کنیم، اما تازه فهمیدم که فرد مجروح، آیتالله خامنهای امام جمعه تهران است. از وقتی آیتالله خامنهای را شناختم، دیگر آرام و قرار نداشتم و مدام نگران امنیت ایشان بودم. عاقبت به این نتیجه رسیدم که باید موضوع را به نیروهای کمیته انقلاب اسلامی اطلاع دهم. آخر در آن روزها، منافقان در اوج پلیدی و خباثت بودند و طرفداران آنها از کوموله، دموکرات، حزب توده و... در بیمارستانها هم نفوذ کرده بودند و ما بعضی هایشان را هم میشناختیم. به همین دلیل نگران بودم، چون هر لحظه ممکن بود آنها آقا را بشناسند و بخواهند پنهانی و از راههایی که جلب توجه هم نکند، مثلاً تزریق یک آمپول خطرناک به ایشان صدمه بزنند. خلاصه در اولین فرصت با مقر کمیته محدوده بیمارستان در مسجد حضرت ابوالفضل (ع) در خیابان رباط کریم (آیتالله ایروانی فعلی)، تماس گرفتم و موضوع را به آقای اکبر جمعه، مسئول کمیته اطلاع دادم. خوشبختانه نیروهای کمیته هم به سرعت - شاید در عرض ۵ دقیقه - خودشان را به ما رساندند و امنیت بیمارستان را در دست گرفتند و خیال همه ما را راحت کردند. کمی که گذشت، عده زیادی از مردم که از ماجرا با خبر شده بودند، خود را از گوشه و کنار به بیمارستان رساندند و ازدحام شدیدی در اطراف آن ایجاد شد. حضور نیروهای کمیته در آن شرایط، کمک فراوانی به ایجاد امنیت در بیمارستان کرد. ما هیچ وقت در آن ساعات ظهر، پزشک جراح در بیمارستان نداشتیم. جراحان مدت زیادی در بیمارستان حضور نداشتند و اغلب در ساعاتت ۱۱- ۱۰، بیمارستان را ترک میکردند، اما آن روز خواست خدا بود که دکتر محجوبی موقع ظهر و در آن ساعت خاص در بیمارستان بود. او که ریاست بیمارستان را هم بر عهده داشت، بهعنوان یک جراح زبردست و مؤمن شناخته میشد تا خبر به دکتر محجوبی رسید، بلافاصله خود را به اتاق عمل رساند و با مهارتی که داشت، بعد از دو، سه ساعت تلاش توانست آن خونریزی شدید را کنترل کند. نیروهای اتاق عمل هم انصافاً افراد سالم، درست و کاربلدی بودند و واقعاً آن روز برای آقا سنگ تمام گذاشتند. نجات آیتالله خامنهای از آن حادثه سنگین فقط کار خدا بود. خدا میخواست ایشان را برای این مملکت حفظ کند تا در سالهای سختی که در پیش بود، با تدبیرشان این انقلاب را از حوادث به سلامت بگذرانند....»
سر خم میسلامت، شکند اگر سبویی...
آیتالله خامنهای پس از ترور، در دو مصاحبه تلویزیونی شرکت کردند که میتواند آیینهای از شرایط و دلمشغولیهای ایشان در آن مقطع تلقی شود. اولین گفتوشنود، چهار روز پس از سوء قصد بود که با وجود رفع خطر نشان میداد که نقاهتهای ناشی از این حادثه همچنان باقی است. با این همه آن صلاگر جمعههای شور و آگاهی ترجیح داد که به بیان عواطف خویش نسبت به امامخمینی و مردم بپردازد:
«بعد از چهار روز که از این حادثه بر من میگذرد، به فضل الهی و به کمک و تلاش بیدریغ کارکنان عزیز این بیمارستان، خودم را در وضع بسیار مناسب و خوبی میبینم. هر وقت به یاد این میافتم که این حادثه موجب شده تا امام عظیمالشأن ما اظهار لطف کنند و در پیامشان اظهار دلسوزی بکنند و ملت بزرگ و قهرمان ما دست به دعا بردارند و دعا کنند، در خودم احساس شرمندگی میکنم. در راه انجام وظیفه، اینگونه حوادث، حوادثی نیست که این همه لطف و محبت و بزرگواری را چه از سوی امام چه از سوی امت و همچنین از سوی کارکنان و کارمندان این واحدهای پزشکی که واقعاً شب و روزشان را در این کار گذاشتهاند، در پی خود داشته باشد. من بحمدالله حالم خیلی خوب است. امروز هیچ احساس ناراحتی فوقالعادهای نمیکنم. بیشترین بخش از ناراحتیهایی که داشتم، بحمدالله برطرف شده؛ راحت میتوانم بنشینم، راحت میتوانم از تخت پایین بیایم و راحت میتوانم غذا بخورم و در همه احوال، محبت و لطف کارکنان بیمارستان، پزشکان و بقیه به من کمک کرده و میکند. من بدین وسیله از همینجا عرض سلام و ارادت بیپایان خودم را خدمت امام امت میکنم و به ایشان عرض میکنم که در مقابل حوادثی اینچنین، ما هیچ انتظاری نداریم و توقعی نداریم که کمترین رنجشی به خاطر ایشان بنشیند. ما معتقدیم که سر خم میسلامت، شکند اگر سبویی. همچنین از امت مسلمان و قهرمان که این همه دارند فداکاری میکنند، در جبههها و پشت جبههها این همه دارند جانهای عزیز و نفیسشان را در راه خدا میدهند، انتظار نداریم که در مقابل یک حوادث کوچکی از این قبیل، اظهار نگرانی و احساس نگرانی کنند و ما را بیشتر از آنچه شرمنده هستیم، شرمنده کنند؛ از خداوند متعال توفیق همه را خواستارم....»
فاجعه ۷ تیر را به من اطلاع ندادند
فاجعه بزرگ ۷ تیر ۱۳۶۰، یک روز پس از رخداد ترور شهید آیتالله خامنهای صورت گرفت. به یقین اگر سوءقصد به امامجمعه وقت تهران روی نمیداد، ایشان نیز در زمره شرکتکنندگان در جلسه حزب جمهوری اسلامی بود و به احتمال بسیار، همراه با شهید آیتالله دکتر سیدمحمد بهشتی و یارانش به لقای حق میشتافت. لیک اراده الهی بر امر دیگری تعلق گرفته بود. خبر شهادت بسا دوستان و یاران مبارز را تا مدتی از رهبر شهید مخفی نگاه داشتند تا نهایتاً از آن مطلع شد. ایشان در دومین گفت و شنود تلویزیونی خود پس از در بیمارستان در اینباره چنین گفت:
«از لحاظ حال عمومی من همانطوری که ملاحظه میکنید، خوشبختانه بد نیست و حال من نسبت به روزهای دیگری که یادم میآید شما آمدید و فیلمی از من گرفتید، خیلی تفاوت کرده است. کوشش پزشکان و دستاندرکاران و همه کسانی که در این کار محبتی داشتند، واقعاً با تفضل الهی و دعای مردم، دعای امام واقعاً مؤثر بود. در این مدت، من چند روز است که از حوادث جدیدی مطلع شدم. تا مدتی از این حوادث بیخبر بودم و به من نگفته بودند. یکی حادثه انفجار بمب در محل حزب جمهوری اسلامی و شهادت عظیم و پرخسارتی که ۷۲ نفر از کسانی که به حق باید گفت ۷۲ نفر از شایستگان این روزگار و در رأس همه آنها شهید آیتالله بهشتی در این شهادت جانشان را از دست دادند. این برای من وقتی که شنیدم، سنگین بود. درباره این شهادت و درباره اینگونه حادثهها من وقتی مطلع شدم، احساس کردم که دشمن در یک شرایط بسیار بسیار دردناکی در انقلاب ما قرار دارد و وقتی که دشمن برخلاف همه اصولی که در دنیا قابل گفتن و قابل توجیه کردن است، یکباره هفتاد و چند نفر انسان را مورد سوءقصد قرار میدهد که در میان اینها علما و مجتهدان، کارکنان برای این ملت و خدمتگزاران شبانهروز خستگیناپذیر برای دین هستند، خود این کار حالا کار کیست، کاری ندارم؛ کار مجاهدین است، کار طرفداران بنیصدر است، کار کیست، آن برای من مهم نیست، نفس عمل برای من مهم است که وقتی دشمن، دشمن جهانی ما به وسیله یک گروه داخلی یک چنین فاجعهی اینطور پلید و خبیثی را سازماندهی میکند، این حاکی از نهایت عجز دشمن است....»
کلام آخر
رهبر شهید در نخستین نماز جمعه خویش در پی ترخیص از بیمارستان و انتخاب به ریاست جمهوری اذعان داشت که خداوند برای انجام مأموریتی مهم به وی حیاتی دوباره بخشیده است. اکنون در پی چهار و نیم دهه، میتوان حدس زد که این رسالت الهی، چیزی جز رساندن ایران اسلامی به نقطه قدرت، بازدارندگی و تحمیل شکستهای بزرگ به دشمنان نبوده است؛ امری که در جنگ ۴۰ روزه رمضان، به نیکی آشکار شد. ذالک فضل الله یوتیه من یشاء والله ذوالفضل العظیم.