بیگمان بحث در مورد اینکه کدامیک از طرفهای هماوردی (غزه) بیشترین گناه را دارد، موجب میشود دیگر علل مهمی نادیده گرفته شوند که به نزاع دیرپا میان اسرائیلیان صهیونیست و عربهای فلسطینی مرتبط هستند جوان آنلاین: بیگمان بحث در مورد اینکه کدامیک از طرفهای هماوردی (غزه) بیشترین گناه را دارد، موجب میشود دیگر علل مهمی نادیده گرفته شوند که به نزاع دیرپا میان اسرائیلیان صهیونیست و عربهای فلسطینی مرتبط هستند. انتخاب یک نقطه تاریخی برای شروع ردیابی علل این منازعه، ذاتاً برای هر پژوهشگری متفاوت و دلبخواه است، اما من از سال ۱۹۹۱ شروع میکنم؛ زمانی که ایالاتمتحده به عنوان یک قدرت خارجی بیرقیب در امور خاورمیانه ظاهر شد و تلاش کرد یک نظم منطقهای را که به منافعش خدمت میکرد، برپا کند. در این بافت و پسزمینه گستردهتر، حداقل پنج اپیسود (صحنه، رخداد) یا عنصر کلیدی وجود دارد که به ما کمک میکند به وقایع تلخ دو هفته گذشته برسیم.
سکانس اول، جنگ خلیجفارس
صحنه نخست، جنگ اول خلیجفارس و رخداد پس از آن در سال ۱۹۹۱ بود؛ کنفرانس صلح مادرید.
جنگ خلیج فارس، نمایشی شگفت از نیروی نظامی و هنر دیپلماتیک ایالاتمتحده بود که تهدیدی را برطرف کرد که صدام حسین علیه موازنه قدرت منطقهای ایجاد کرده بود. با نزدیک شدن به فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی، ایالاتمتحده اکنون محکم پشت فرمان نشسته بود. جرج اچ. دبلیو. بوش، وزیر امور خارجهاش، جیمز بیکر و تیم باتجربه خاورمیانهای آنها با آگاهی از این فرصت، در اکتبر ۱۹۹۱ کنفرانس صلحی را تشکیل دادند که نمایندگانی از اسرائیل، سوریه، لبنان، مصر، اتحادیه اقتصادی اروپا و یک نمایندگی مشترک اردنی/فلسطینی را شامل میشد.
کنفرانس مادرید، یک کاستی سرنوشتساز داشت که تخم دردسرهای بعدی را کاشت؛ ایران برای شرکت در این کنفرانس دعوت نشد و در واکنش به این نادیدهشدن بود که نشستی از نیروهای «طردگرا یا مخالف صلح» rejectionist را سازماندهی کرد و به گروههای فلسطینی از جمله حماس و جهاد اسلامی که پیش از این به آنها توجهی نداشت، روی آورد. همانطور که تریتا پارسی در کتاب خود به نام «اتحاد خائنانه» میگوید: ایران خود را به عنوان یک قدرت منطقهای کلیدی میدید و انتظار داشت در میز گفتگوها حاضر باشد، زیرا مادرید تنها به عنوان کنفرانسی برای بحث درباره منازعه اسرائیل و فلسطین تشکیل نشد بلکه به عنوان لحظهای تعیینکننده در شکلدهی به نظم جدید خاورمیانه دیده میشد. واکنش تهران به کنفرانس مادرید، عمدتاً منظری راهبردی داشت و نه ایدئولوژیک؛ هدفش این بود که به ایالاتمتحده و دیگران نشان دهد اگر منافع ایران مورد توجه قرار نگیرد، میتواند تلاش آنها برای ایجاد نظم جدید منطقهای را به خطر اندازد.
با گذر زمان، هر چه که افق صلح دور و دورتر و هر چه روابط میان ایران و اغلب کشورهای غربی تباهتر میشد، پیوندها میان حماس و ایران هم قوت میگرفت.
سکانس دوم و سوم
رویداد مهم دوم، ترکیب فاجعهبار حملات تروریستی ۱۱ سپتامبر ۲۰۰۱ و سپس یورش سال ۲۰۰۳ ایالاتمتحده به عراق بود. دولت جرج دبلیو بوش معتقد بود سرنگون کردن صدام تهدید متصور تسلیحات کشتار جمعی عراق را از بین خواهد برد، گوشزدی خواهد بود برای دشمنان امریکا و ضربه گستردهتری به تروریسم خواهد زد، اما چیزی که به آن رسیدند، یک باتلاق پرهزینه در عراق و بهبودی چشمگیر در جایگاه استراتژیک ایران بود.
سومین رویداد کلیدی، تصمیم ترامپ، رئیسجمهور پیشین ایالاتمتحده به خروج از برنامه جامع اقدام مشترک یا برجام و روی آوردن به سیاست فشار حداکثری بود. این تصمیم احمقانه، چندین پیامد ناخوشایند داشت؛ ترک توافق برجام به ایران اجازه داد برنامه هستهای خود را دوباره آغاز کند و به توانایی ساخت عملی سلاح هستهای بسیار نزدیکتر شود. همچنین کارزار فشار حداکثری موجب شد ایران حملاتی را به محمولهها و تأسیسات نفتی در خلیجفارس و عربستانسعودی انجام دهد تا به ایالاتمتحده ثابت کند تلاش برای تسلیم رژیم یا سرنگون کردن آن، بدون هزینه و ریسک نخواهد بود.
سکانس چهارم و پنجم
چهارمین تحول به اصطلاح توافقهای ابراهیم بود که از جنبههایی گسترش منطقی تصمیم ترامپ برای ترک برجام بود. منتقدان گوشزد کردند که این توافقها، کمک چندانی به آرمان صلح نمیکند، زیرا هیچ یک از دولتهای عرب طرف این توافقها، نه خصومت فعالی با اسرائیل داشتند و نه از توان آسیبرساندن به آن برخوردار بودند.
دولت بایدن هم تقریباً همان مسیر را ادامه داد و در دو سال گذشته هیچ اقدام معنیداری برای متوقف کردن حمایت دولت بسیار دستراستی اسرائیل از کردارهای خشونتآمیز شهرکنشینان اسرائیلی انجام نداد؛ خشونتهایی که منجر به افزایش کشتار و مهاجرت فلسطینیها شد. بایدن و تیمش پس از ناکامی در اجرای وعده انتخابی برای بازگشت فوری به برجام، تمرکز اصلی خود را بر اقناع عربستانسعودی به عادیسازی روابط با اسرائیل در مقابل تضمین امنیتی ایالاتمتحده و شاید دسترسی به فناوری هستهای پیشرفته ایالاتمتحده گذاشتند. به نظر میرسد مقامهای ارشد دولت بایدن هم همانند بنیامین نتانیاهو و هیئتوزیرانش، بر این گمان بودند که هیچ گروه فلسطینیای نمیتواند این فرایند را ناکار کرده یا از شتاب آن بکاهد یا توجه عمومی را به مصائب فلسطینیها جلب کند. متأسفانه شایعه این توافق، انگیزههای قدرتمندی به حماس داد تا ثابت کند این فرضیه اشتباه است.
عامل پنجم یک رخداد واحد نیست، بلکه شکست کلی ایالاتمتحده در به سرانجام رساندن به اصطلاح فرایند صلح است. واشینگتن از زمان توافقات اسلو میدانداری انحصاری فرایند صلح را در اختیار گرفت و تلاشهای مختلفش در طول سالها در نهایت به هیچجا نرسید. رؤسایجمهور سابق ایالاتمتحده، بیل کلینتون، جرج دبلیو بوش و باراک اوباما مکرراً اعلام کردند ایالاتمتحده- قدرتمندترین کشور دنیا در دوران معروف به تکقطبی- متعهد به دستیافتن به یک راهحل دو دولتی (دولت اسرائیل و دولت فلسطینی) است، اما این هدف، اکنون دورتر از هر زمان دیگر و احتمالاً هم اساساً ناممکن شده است.
این عوامل زمینهای از آن جهت اهمیت دارند که سرشت نظم جهانی آینده در حال تغییر است و چندین کشور صاحب نفوذ، «نظم مبتنی بر قانون» را که به شکلی متناوب و ناپایدار توسط ایالاتمتحده حمایت میشد، به چالش میکشند. چین، روسیه، هند، آفریقایجنوبی، برزیل، ایران و برخی کشورهای دیگر به صراحت برای یک نظام چندقطبی تلاش میکنند که در آن قدرت به شکل برابرتری به اشتراک گذاشته شود. آنها میخواهند دنیایی را ببینند که ایالاتمتحده دیگر به عنوان قدرت غیرقابل جایگزین شناخته نشود.
خاورمیانه را ببینید
متأسفانه برای ایالاتمتحده این پنج رخداد و پیامدهایشان بر منطقه، مهمترین سوخت را برای موضع تجدیدنظرطلبانه کشورها فراهم کرد. آنها ممکن است بگویند: فقط به خاورمیانه نگاه کنید. ایالاتمتحده بیش از سه دهه است که منطقه را به تنهایی اداره میکند، رهبریاش چه نتیجهای داده است؟ نه امنیتی برای اسرائیل هست و نه امنیت و عدالتی برای فلسطینیها. دوستان من، این همان چیزی است که به دست میآورید، وقتی اجازه میدهید واشینگتن همه چیز را اداره کند. نیت آنها هر چه باشد، رهبران ایالاتمتحده مکرراً به ما نشان دادهاند که خرد و واقعبینی لازم برای تحقق نتایج مثبت را ندارند، حتی برای خودشان.
اگر فکر نمیکنید که چنین پیامی، خارج از محدوده امن جوامع فراآتلانتیک پژواک دارد، پس احتمالاًَ به خوبی تأمل نکردهاید. همچنین اگر شما هم فکر میکنید مقابله با چالش چین در حال خیزش، اولویت اصلی امریکاست، شاید لازم باشد تأمل کنید که چگونه اقدامات گذشته ایالاتمتحده به بروز بحران فعلی کمک کرد و چگونه سایه گذشته در آینده نیز جایگاه ایالاتمتحده در جهان را تضعیف خواهد کرد.
طی (سه) هفته گذشته بایدن و تیم سیاست خارجیاش در تقلا بودند بیشترین تلاش خود را انجام دهند و به عبارت دیگر، بحرانی را مدیریت کنند که حداقل تا حدی ساخته دست خودشان بود. آنها شبانهروز برای محدود کردن آسیب، جلوگیری از گسترش تنش، مهار پیامدهای سیاسی داخلی و پایان دادن به خشونت تلاش میکنند. ما همگی باید امیدوار باشیم که تلاشهای آنها موفق باشد، اما همانطور که بیش از یک سال پیش اشاره کردم، تیم سیاست خارجی این دولت، مکانیکهای ماهری هستند ولی معمار نیستند. در دورانی که معماری نهادی سیاست جهانی به مرور به یک مسئله کلیدی تبدیل میشود و به طراحیهای تازهای نیاز دارد، آنها در استفاده از ابزارهای قدرت ایالاتمتحده و مکانیسمهای حاکمیتی برای حل مسائل کوتاهمدت، بسیار با کفایت هستند، اما در نگرشی منسوخشده درباره نقش جهانی امریکا گیر افتادهاند، از جمله نحوه مدیریت کشورهای مشتری خود در خاورمیانه. واضح است که آنها در فهم اینکه خاورمیانه به کجا میرود، اشتباه بدی داشتند و امروز هم استفاده از بانداژ- حتی اگر با انرژی و مهارت انجام شود- زخمهای اساسی موجود را همچنان درماننشده باقی خواهد گذاشت.
* فارین پالیسی، ۱۸ اکتبر ۲۰۲۳
ترجمه: معاونت مطبوعاتی