از كجا معلوم بسياري از چيزهايي كه مردم اختلال ذهني مينامند نه بيمارگونه بلكه هدفمند باشد؟ هنگامي كه دانشجوي فوقليسانس بودم، چشمم به كتابي افتاد با عنوان «چرا بيمار ميشويم: دانش نوين پزشكي دارويني» نوشته راندولف نسي پزشك و گئورگ سي ويليامز زيستشناس تكاملي. آنها ميگفتند پيشرفت واقعي در پزشكي اتفاق نخواهد افتاد، مگر اينكه بيماري و سلامتي را براساس تصوير بزرگ تكامل ببينيم. در اين صورت، وضعيتهايي كه مدتهاي زيادي بهعنوان بيماري ميشناختيم، ميتوانند سازگاريهايي تلقي شوند كه ما در طي سالها با محيط پيدا كردهايم، يعني ميتوانيم آنها را اينطور ببينيم كه چون براي اجدادمان مفيد بودهاند در سير انتخاب طبيعي به وجود آمدهاند. به بيان ديگر آنها كارآمدند نه ناكارآمد.
تب را در نظر بگيريد. بسياري از طبيبان، از يونان باستان تا قرون ميانه، «اطمينان داشتند» كه تب بيماري است (همانطور كه جالينوس گفته است «گرمايي خلاف طبيعت.») مسئله تنها اين بود كه چطور، پيش از آنكه شما را از پا درآورد، از بين برود، اما بعدتر در قرن هجدهم، گئورگ اشتال ايدهاي درخشان را مطرح كرد كه امروزه همگان بر سر آن توافق دارند. اگر تب نه بيماري بلكه واكنش بهبوديبخش بدن به عفونت باشد، چه؟ اينكه تب را كارآمد تلقي كنيد نه ناكارآمد به اين معني نيست كه نبايد درمانش كنيم. اين امر بيشتر چگونگي معالجه را متحول كرده است. تب ديگر چيزي نيست كه بخواهيم با دارو به آن حمله كنيم و خفه و لگدمالش كنيم، بلكه فهميدهايم كه تب در روند درمان نقش بازي ميكند. هدف دارو تسكين بيماري و مهار علائم رو به افزايش تب است.
نسي و ويليامز در كتابشان اين فرضيه را پيش كشيدند كه برخي اختلالهاي ذهني مانند افسردگي كاركرد تكامل يافته دارند، دقيقاً همانطور كه تب براي مبارزه با عفونت يا پينهها براي حفظ پوست از ساييدگي تكامل يافتهاند، اما كاركرد تكامليافته افسردگي چه ميتواند باشد؟ عوارضي مثل روحيه بسيار ضعيف تا فقدان خواب، احساس مزمن بيارزشبودن و گناه تا فكر مداوم خودكشي يا اقدام به آن را در نظر بگيريد. از قرار معلوم، افسردگي آشكارا در سوي ناكارآمد اين حصار قرار ميگيرد. نسي در اثر بعدي خود ميگويد كه افسردگي گاهي هشدار تكامليافته مغز است دال بر اينكه چيزي در زندگي شخص نياز به تغيير دارد، مانند رابطه عاطفي بد، برنامه شغلي غيرواقعگرايانه يا هدفي كه نياز به ارزيابي مجدد دارد. نتيجه اينكه بمباران افسردگي با دارو هميشه بهترين كار نيست. گاهي بهتر است ببينيم افسردگي ميخواهد چه بگويد. اين نظريه كه افسردگي هشدار تكامليافته است به اين معني نيست كه افسردگي غالباً عاقبتي تراژيك ندارد. نكته اصلي نسي و ويليامز اين بود كه هنگام درمان افسردگي لازم نيست كه حتماً پارادايم ناكارآمدي را پيشفرض بگيريم.
نظريهپرداز ديگري كه با او مواجه شدم يوهان كريستين آگست هينروث آلماني بود. هينروث در درسنامه ۱۸۱۸ خود گفته كه برخي از توهمات درواقع سازوكارهاي مقابلهاي هستند كه به محافظت از ذهن در برابر حالات تكانشي و دردناك ياري ميرسانند. او معتقد بود، در بهترين حالت، توهمات پس از اينكه به هدف بهبوديبخششان ميرسند خودبهخود فروكش ميكنند.
رويكرد تكاملي نشان داده است كه «اختلالهاي» گوناگون سلامت روان، دستكم به سه شيوه، واقعاً ميتوانند كارآمد باشند: برخي واكنشهاي تكامليافته به بحرانهاي جاري، برخي ديگر واكنشهاي تكامليافته به بحرانهاي گذشته و گروه ديگر سبكهاي شناختي تكامليافته را نشان ميدهند. احتمالاً افسردگي بهترين گزينه براي اولين نوع كارآمدي است - انطباق با بحران جاري. طبيعت سعي ميكند به ما نشان دهد يك جاي زندگيمان ايراد دارد و ميخواهد ما را به انجام تغييراتي درست ترغيب كند. وقتي مشكلي كه افسردگي سعي در روشنكردن آن دارد بر ما آشكار نيست، درمان ميتواند كمك فوقالعاده ارزشمندي باشد براي اينكه بفهميم مشكل كجاست.
جالب است بدانيد كه پژوهشهاي نوين دست به ارائه تصويري بسيار جامع از توهمات زدند كه از قضا با روانشناسي تكاملي همخوان است. براي مثال رزا ريتونانو، فيلسوف و روانپزشك، يك بررسي درباره محتواي توهمات انجام داده كه نشان ميدهد دستهاي از توهمات را ميتوان تلاشي براي يافتن معنا در مواجهه با بحرانهايي نظير شكست عشقي يا نگرانيهاي مالي قلمداد كرد. باورهاي نظري ريتونانو در كار بالينياش نيز متبلور شده است. او به مراجعان كمك ميكند تا دريابند چگونه توهماتشان ممكن است در كشاكش چالشهاي زندگي راه درست را نشانشان بدهد.
شواهد اوليه جديد، كه افسردگي را نشانهاي كاربردي ميداند دال بر اينكه يك جاي زندگي فرد ميلنگد، ممكن است به نتايج درماني بهتر و بدنامي كمتر منتهي شود. هانس شرودر، روانشناس باليني، محققي است كه اين امر را بررسي كرده است. شرودر چند سال پيش تصميم گرفت كه تبيين روانپزشكي تكاملي افسردگي را به بيمارانش معرفي كند. از كجا معلوم كه افسردگيشان «تلاشي براي گفتن چيزي به آنها نباشد؟». پس از آن، او متوجه تغييراتي شد. برخي به درمان مشتاقتر شدند. برخي براي اولين بار در زندگيشان بارقههايي از اميد را احساس كردند. آنها ديگر افسردگي را نقص مغزي غيرقابل بازگشت نميدانستند و آن را پاسخي سازگار به يك بحران تلقي كردند.
به نظر من، اين امر نشان ميدهد كه شكاف بلندمدتي كه در روانپزشكي ميان تلقي مشكلات رواني بهعنوان امري ناكارآمد و امري كارآمد وجود دارد عميقتر از يك نزاع فكري طولانيمدت است. اين مسئله ارزش اخلاقي عميقي نيز دارد. استفاده سطحي ما از ادبيات بيماري فقط بهلحاظ علمي مشكوك نيست، شايد غيراخلاقي هم باشد.