محمدرضا پهلوی اینطوری بود که: «خیلی لذت میبرد که فرماندهان عالیرتبه ارتش... دست او را میبوسیدند» و «افسران عالیرتبه دست یا حتی کفش او را میبوسیدند» و «به دستبوسی معتاد شده بود». به نظرش هم این کارها «سنت ملی» ایران بود! یک پابوسی از نزدیک هم داشتند که اینطوری بود: «در مراسم رسمی یا میهمانیها... افسران عالیرتبه ارتش دست یا حتی کفش محمدرضا را میبوسیدند».

همانموقع هم اینجور رفتارها یک نوع آبروریزی بینالمللی بود و چنین اتفاقاتی میافتاد: «رکوع و سجده در مقابل شاه چنان غیرطبیعی بود که هر تازهوارد را به تعجب میانداخت. مارگارت لاینگ، روزنامهنگار انگلیسی که برای نوشتن زندگینامه شاه اجازه ملاقات و حضور در دربار را پیدا کرده بود تعجب خود را از این صحنه پنهان نمیکند: ناگهان یک اتاق پر از اشخاص مختلف به تعظیم افتادند به طوری که نصف بدن آنها به موازات کف اطاق درآمد».
حالا نظر پهلوی دوم درباره این کارها چی بود؟ معتقد بود این کارها «سنتهای ملی مملکت» ایران است و سندش هم خاطرهای مربوط به فروردین ۱۳۴۹ شمسی از «اسدالله علم»، وزیر دربار و رفیق پهلویها که چنین است: «بعد از ناهار، شرفیاب شدم و از جمله مسائل، از ایشان پرسیدم: اعلیحضرت اجازه میفرمایند نخستوزیر و وزیر خارجه را رسما توبیخ کنم؟ چون در محضر اعلیحضرت به هیچوجه ادب و احترام لازم را به جا نمیآوردند. پاسخ داد: از تربیت آمریکاییشان چه انتظار دیگری داری؟ معهذا بهتر است به آنها یادآوری کنی که وظیفهشان چیست. جواب دادم: ای کاش من هم مثل اعلیحضرت میتوانستم گناه را به گردن تربیت آنها بگذارم، بنده تردید ندارم که آنها میخواهند به دیگران ثابت کنند چه افراد مهمی هستند. شاه خندید و گفت: نه موافق نیستم، ندیدی چطور وقتی با اردشیر دست میدهم، جلوی من زانو میزند؟ عرض کردم: ...آخرین باری که در پاریس بودیم اردشیر همین کاری را که فرمودید کرد و یکی از خبرنگاران فرانسوی از من پرسید شاه ایران به عنوان رهبری اصلاحطلب و دموکرات شناخته شده، آن وقت چگونه میتواند تحمل کند که یکی از وزرایش در مقابل او این چنین زانو بزند و به خاک بیفتد. شاه اصلا از این حرف خوشش نیامد و گفت: حق بود به او میگفتی که اردشیر رعایت سنتهای ملی مملکت را میکند!
باورنکردنی است که تا چه حد تملق و چاپلوسی میتواند... آدمها را کور کند».
