کد خبر: 1130720
تاریخ انتشار: ۲۶ دی ۱۴۰۱ - ۰۲:۰۰
حاشیه‌نگاری دیدار مداحان با رهبر معظم انقلاب اسلامی
مجلسی که به تیغ زبان گرم شد پشت هیچ گیتی معطل نمی‌شوم و صاف می‌روم سمت حسینیه امام خمینی. احتمال دارد در ذهن‌تان این طور خطور کرده باشد که من با عینک دودی و کفش‌های مجلسی مشکی و براق و پالتوی پشمین قهوه‌ای بلند، سوار لندکروزر ۲۰۲۲ شده‌ام و از در پشتی که صاف جلوی سن باز می‌شود، رفته‌ام تو، ولی برای اینکه پشت هیچ گیتی معطل نشوی، لندکروزر لازم نیست، بلکه فقط لازم است قبل از اینکه حتی نماز صبحت را بخوانی، راه افتاده باشی. من شش‌و‌نیم صبح رسیده‌ام اینجا و اگر معطل می‌شدم عجیب بود.
مهدی باقری

همه چیز به هم می‌آید
آخرین گیت را رد می‌کنم، ماسک سفید کوچکی برمی‌دارم و می‌روم به سمت در سفید بزرگی که از حسینیه نگهبانی می‌کند. زیلو‌های آبی رنگ زیر پایم را گز می‌کنم به سمت پیچ آخری که می‌رسد به همان در و از روبه‌رویش جایگاه پیدا می‌شود. خدای من! چقدر رنگ پرده‌ها قشنگ است. چقدر آن سبز کله‌غازی می‌آید به رنگ آبی زیلوها، چقدر سبز یشمی «فاطمه کوکبٌ دریٌّ بین نساء أهل الدّنیا» به همان سبز کله‌غازی، چقدر گل‌های صورتی کنار این حدیث، به همان سبز یشمی، چقدر رنگ زرد آجری دیوار‌ها به همان گل‌های صورتی و ذهنم به محض ورود، خودناآگاه یک مرد قدبلند با عمامه‌ای مشکی و عبایی عسلی را که صاف توی چشمم نگاه می‌کند و من قدم‌قدم به طرفش می‌روم، روی آن صندلی طوسی نه چندان راحت روی سکو، نقاشی می‌کند و چقدر همه چیز این قاب به هم می‌آید.

کار تخصصیه!
هیچ کس جز من و چند نویسنده و محافظ و فیلمبردار توی حسینیه نیست هنوز. این یعنی می‌توانم تا حدی که محافظان اجازه می‌دهند، بچرخم، جزئیات را ببینم و جایی برای خودم پیدا کنم. جلوی میله‌ها که طبیعتاً نه، ولی پشت میله‌ها در اولین صف می‌نشینم. از همان جا به همه جزئیات نگاه می‌کنم. نه، چون مهم است، بلکه، چون می‌خواهم از وقتی دیدار شروع شد، حواسم را پرت نکنند. با خودم می‌گویم نکند از اینجا حجاب قرب باعث آن شود که قشنگی‌هایی را از دست بدهم. جایم را با لباسم نگه می‌دارم و می‌روم عقب حسینیه، خم می‌شوم و قاب قبلی را دوباره در ذهنم می‌بندم و چیزی می‌نویسم. کاش واقعاً عبای عسلی بپوشد.
نوع نگاه کردنم، توجه محافظ دم در را جلب می‌کند و به شوخی می‌گوید: «بابا کار تخصصیه.»
- نه تخصصی‌تر از کار شما!
گوشه عقب، راست حسینیه، پیرزنی را روی صندلی می‌بینم. وقتی همه جا خالی است، چرا باید کسی این جا بنشیند؟ چرا جلو نمی‌رود؟ اصلاً از این جا چیزی دیده می‌شود؟ برای فهم جوابم، می‌روم گوشه عقب، چپ حسینیه. از آن همه جزئیات، تنها و تنها همان صندلی طوسی را می‌بینم. چقدر پیرزن قانع است که فقط همان یک نفر را ببیند و البته چقدر غنی که همان یک نفر را می‌بیند.
- این جا ساعت داره؟
+ بالا سرته.
سر برمی‌گردانم و بالا را نگاه می‌کنم. ۱۰ دقیقه به ۸ است. راهی به جلو نیست. تا این جا، هیچ چهره‌ای توی این حسینیه جز عکس امام برایم آشنا نیست.
همه می‌خواهند جلوتر باشند
مردی با خال مشکی روی ابرو، خیلی سعی می‌کند در ردیف اول باشد. نمی‌دانم نیم متر جلوتر نشستن چه توفیری به حالش دارد. با خودم می‌گویم این بابا اگر مداح باشد - که احتمالاً هست- حتماً از آن‌هایی است که هیچ مجلسی را بدون پشت میکروفون رفتن از دست نمی‌دهند. می‌گوید در تلویزیون بزرگ‌تر به نظر می‌رسد این جا. حتماً در تصوراتش هم همیشه جلو نشسته. این ردیف دوم بودن خوشایندش نیست. زمین برچسب خورده و جای هر کس را مشخص می‌کند، ولی همه سعی می‌کنند بیایند جلوتر. هیچ کس به جایش قانع نیست، البته حق هم دارند. خود من هم جلوترین نفرم. در این حسینیه، عطارد بودن لذت بیشتری دارد تا نپتون بودن.
چشم می‌گردانم ببینم از جلوی میله‌ای‌ها چه کسانی آمده‌اند. سیدحسین آقامیری جلویم نشسته. چشم می‌گردانم. یکی از نویسندگانی را که باهم آمده بودیم، جلوی میله‌ها می‌بینم. تعجب و غم را همزمان حس می‌کنم. پس انگار در بیت رهبری هم پارتی‌بازی ممکن است.

پس آقای خامنه‌ای کی میاد؟!
حسینیه تقریباً پر شده و شاید انتظار، کمی حوصله‌شان را سر برده باشد. چند نفری از نزدیکی من شروع می‌کنند و «منی که از تولدم» را دم می‌گیرند. کمتر کسی جواب می‌دهد. حدسم به اینکه حوصله انتظار را ندارند، قوی‌تر می‌شود. شاید هم، چون مداحند، از همه جواب می‌خواهند، ولی به کسی جواب نمی‌دهند! کنارم کودکی نشسته که از پدرش می‌پرسد: «پس آقای خامنه‌ای کی میاد؟». این سؤال من هم هست.
آن نویسنده همراهم را که گفته بودم جلوی میله‌ها دیدم، پشت میله‌ها و همان جایی که اول نشسته بود، می‌بینم. اشتباه دیده بودم.
مسعود پیرایش پشت تریبون می‌رود تا سرود جمعی را تمرین کند. همزمان از آن گوشه حسینیه، احمد واعظی با لباسی که داد می‌زند مداح است- یک پالتوی بلند مشکی- داخل می‌آید و می‌رود سمت صندلی پشت تریبون. هر ساله مجری بوده و امسال هم گویا هست. گمان ضعیفم که شاید امسال قرار است حامد سلطانی را - که چند نفر جلوتر از من نشسته- در آن جایگاه ببینم، با آمدنش برطرف می‌شود.
خیلی از آنان که منتظرشان بودم، از راه رسیده‌اند. رضا نریمانی، برخلاف خیلی‌ها، اصرار دارد عقب و در گوشه بنشیند، اما اصرار میزبان بیشتر اثر می‌کند و جلو می‌رود. حنیف طاهری را می‌بینم. خودش هم مثل شعرهایش، وزین و موقر و محجوب، به آرامی می‌آید و می‌نشیند. سیدمجید بنی‌فاطمه با آمدنش جمعیتی را به پایش بلند می‌کند و با لبخند و آغوش با آن‌ها گرم می‌گیرد.
رفت‌وآمد‌ها زیاد می‌شود. حدس می‌زنم این یعنی آمدن آقا نزدیک است. مجری تذکر می‌دهد که پس از آمدن آقا جلو نیاییم. حدس می‌زنم این یعنی آمدن آقا نزدیک است. محافظان برمی‌گردند و رو به جمعیت می‌ایستند. حدس می‌زنم این یعنی آمدن آقا نزدیک است. پرده‌های خوش‌رنگ پشت سن تکان می‌خورند. حدس می‌زنم این یعنی آمدن آقا نزدیک است. چند نفر را می‌بینم که بلند شده‌اند. حدس می‌زنم این یعنی آمدن آقا نزدیک است؛ و لحظاتی بعد، ۸:۲۵ دقیقه، پرده‌ها کنار می‌روند و مردی با قد بلند از پشت پرده‌ها داخل می‌آید، با آرامش از پله‌ها بالا می‌رود، روی سکو می‌ایستد، دست چپش را بالا می‌گیرد و به همه سلام می‌دهد. «به عشق رهبر آمده»‌ها در جوابش از گلو برمی‌خیزند و او به همه دست تکان می‌دهد. تعارف می‌کند بنشینیم. می‌نشینیم و می‌نشیند. رنگ عبایش؟ نه عسلی نیست. قابم اشتباه بوده. عبایی مشکی بر دوش و ماسکی سبز بر دهان دارد.
احمد ابوالقاسمی بی‌معطلی شروع می‌کند به تلاوت قرآن. انتخابش سوره انسان است، چون این جا جشن ولادت انسانیت است. «یک نکو روی ندیدم که گرفتار تو نیست» مجری می‌خواند خطاب به امام دوازدهم. توجه آقا جلب می‌شود. چشمش به جلوست و گوشش به شعر. سر تکان می‌دهد و من آفرین گفتنش را تجسم می‌کنم.
قدر و قبر نهان
سیدی از قم، مداح اول است. صدایی گرم و چهره‌ای گیرا و متصلب، طوری که نمی‌توانی گوش ندهی. شعرش دوست‌داشتنی است: «آن جا که قدر تو چو شب قدر شد نهان / دیگر شگفت نیست که قبرت نشان نداشت». آقا کاغذ‌های کنار دستش را ورانداز می‌کند و ورق می‌زند. گمان می‌کنم به دنبال متن شعر‌ها می‌گردد. شاید پیدای‌شان نمی‌کند و شاید هم ترجیح می‌دهد از راه گوش بشنودشان تا از راه چشم. نگاهش به روبه‌رو می‌چرخد و گوشش به مداح است، حضار هم گوش‌شان به مداح است و نگاه‌شان به روبه‌رو؛ همان جا که آقا نشسته است.
مداح بعدی تعزیه‌خوان است. عبا بر دوش و با چهره‌ای وقور پشت تریبون می‌رود. از سعدی و قزوه برای‌مان توشه آورده. «هر کس به تماشایی رفتند به صحرایی» را به آهنگ ماهور آغاز و «نه مثل ساره‌ای و مریم» را به بیات ترک تمام می‌کند. «احسنت. خیلی عالی» اش را از آقا تحویل می‌گیرد و می‌نشیند. حال خوبی در مجلس می‌نشیند و از چشم چندی هم اشک جاری می‌شود. چشمم در میانه خواندش به حنیف طاهری می‌افتد که چگونه با شعر و موسیقی همراهی می‌کند و سر تکان می‌دهد. در دلم می‌گویم فرق آن که شعر می‌فهمد با دیگران همین است.

میهمان عراقی بیت
نفر بعدی مداح نیست، رادود است! از عراق، نامش قحطان بُدَیری، به لهجه عربی سلام می‌دهد و با همان لهجه از جمعیت بداهه‌پرداز جواب می‌گیرد. می‌گوید از زیارت نجف، کربلا، قمر العشیره و امام رضا (ع) به این جا آمده است و صرف ذکر همین اسامی، بدون هیچ موسیقی و شعری، از جمعیت اشک می‌گیرد. «لکنت النّبیّ أنت بعد النّبیّ»، شعرش تحسینم را برمی‌انگیزد. به دنبال واکنش آقا می‌گردم. روی میز به دنبال اشعار است. گویی پیدای‌شان کرده. حضار هم که علی‌الظاهر چیز زیادی از شعرش نمی‌فهمند، در هر مکثش صلوات می‌فرستند. چه تحریر‌های ریز و دلنشینی می‌زند. تمام که می‌کند، منتظر جملاتی عربی از آقا می‌مانم، ولی جز همان «طیب الله أنفاسَکم» چیزی نمی‌گوید.

شعری که مصرع‌هایش آیه و روایت است
نوبت به سیدمحمدرضا یعقوبی‌آل می‌رسد تا شعر بخواند. شعرش وزین و قوی است. مصرع به مصرعش روایت و آیه است و سرودنش اقلاً ۱۰ سال مطالعه می‌خواهد. به آقا چشم می‌دوزم و پلک نمی‌زنم. به شاعر چشم دوخته و پلک نمی‌زند. متن هم زیر دستش مانده و حتی یادش رفته دستش را تکان بدهد. مداحان بعدی هم می‌خوانند.

نسل زهراست که تسخیر نموده دل ما
مجری محمود کریمی را با عنوان «حسن ختام» دعوت می‌کند. می‌آید و با «سلام آقاجان، خیلی نوکریم!» جو جلسه را عوض می‌کند و به دست می‌گیرد. من هم از این جا به بعد، بی‌خیال روایت نوشتنم می‌خواهم گوش بدهم. همه این جمع مداحند و برخی هم خودشان شاگرد دارند، ولی همه مثل شاگرد دارند گوش می‌دهند.
می‌رسد به «نسل زهراست که تسخیر نموده دل ما»، نگاهم به واکنش آقاست. ابروهایش می‌افتد و چشمش از اشکی که با این مصرع جلوی مردمکش می‌دود، برق می‌زند. این حال، اما چند ثانیه بیشتر طول نمی‌کشد و تا می‌فهمد منظور از نسل زهرا خودش است، چهره‌اش خشک می‌شود: «جز جگرگوشه زهرا و علی رهبر کیست؟». محمود کریمی با خواندنش و فقط با خوب خواندنش، اعلان می‌کند که مداح اگر مداح باشد، استودیوخوانی نمی‌خواهد، صدای خش‌دار نمی‌سازد، شعر ضعیف نمی‌خواند، برای گریه گرفتن سلاخی نمی‌کند. محمود کریمی مداحی را در ۱۶ دقیقه بازتعریف می‌کند و می‌نشیند.
آخوند بودن هم کافی نیست!
یک عرب از میان جمعیت بلند می‌شود و بنا می‌کند به شعر خواندن. توجه آقا را می‌گیرد. سر از کنار میکروفون کنار می‌آورد و نگاهش می‌کند. هیچ کس سخنش را قطع نمی‌کند و از آقا هم تشکر می‌شنود. یکی‌یکی بلند می‌شوند و بنا می‌کنند به حرف زدن و شعر خواندن. جمعیت برای اینکه این‌ها زودتر ساکت شوند و آقا زودتر شروع کنند، شعار می‌دهند «ما اهل کوفه نیستیم / علی تنها بماند» و آقا انگشتش را به نشانه تشکر روی ابروی چپش می‌گذارد. با آرامش ماسک را برمی‌دارد و نگاهش را بین همه تقسیم می‌کند. شروع به صحبت می‌کند، اما همچنان صدا‌هایی از میان جمعیت به گوش می‌رسد.

اهمیت مطالعه مداح‌
می‌گوید به مداحی اهل بیت (ع) افتخار کنید. می‌گوید مداحی میراث تشیع است. می‌گوید هنر شما، دنباله زیبایی قرآن، نهج‌البلاغه و صحیفه سجادیه است. می‌گوید شعر خوب و با محتوای خوب بخوانید و بعد از یک شعر بد مثال می‌زند و جمعیت برای آن شعر به‌به می‌گوید! دلم در این لحظه واقعاً برایش می‌سوزد! می‌گوید معرفت‌آموزی و احساس‌برانگیزی کنید و تأکید می‌کند اگر خودتان معرفت نداشته باشید و شهید مطهری نخوانده باشید، به دیگران هم چیزی نخواهید آموخت. می‌گوید مداحی شیعه، اوج هنر احساس‌برانگیزی در میان تمام مذاهب و مکاتب عالم را دارد. از زبان مداحان می‌گوید «عشاق را به تیغ زبان گرم می‌کنیم /، چون شمع، تازیانه پروانه‌ایم ما». می‌گوید این‌ها را گفتم تا بدانید کجا ایستاده‌اید و چه کار‌ها که نمی‌توانید بکنید، به شرطی که دغدغه اصلی‌تان هدایت مردم باشد.
چقدر جای خالی و کار نکرده روی دست این جمعیت مانده. حتی عقب‌تر می‌روم: چند‌تای‌شان متوجه می‌شوند این مرد چه می‌خواهد؟ از چه افقی حرف می‌زند؟ از آنچه قبل‌تر گفته بود، چقدرش عملی نشده که هنوز مطالباتش را فراتر نمی‌برد؟ از این جمع، چند نفر به امیدآفرینی و حفظ وحدت مذهبی عمل نکرده‌اند که هر سال همین موقع، همین را تکرار می‌کند؟ به فکر فرو می‌روم.
می‌رسد با این جمله که «آمیختن مداحی و سرود از جمله کار‌های خوبی است که اتفاق افتاد» و در ذهنم دعوای مداحان را بعد از این دیدار تصور می‌کنم! آن‌ها که همین یک جمله را پیراهن عثمان خواهند کرد و «مداحی موسیقی پاپ نیست» را هرگز به یاد نخواهند آورد.
اذان نزدیک می‌شود و این یعنی آخرین لحظات صحبت است. آقا می‌گوید: «گرم‌ست به هم پشت رقیبان پی قتلم /‌ای عشق دل‌افروز، دل من به تو گرم‌ست» و دلم گرم می‌شود از صدایش. می‌گوید «ظهر شد» و لبخند می‌زند و با همین لبخند می‌فهماند که باید برود. خانم‌ها این فرصت را غنیمت می‌شمارند و می‌گویند «هدیه روز زنم / دعای خیر رهبرم» و می‌شنوند «حتماً دعاتون می‌کنم. شما هم برای من دعا کنین». برمی‌خیزد و همزمان با برخاستنش، جمعیت برخاسته و جلو می‌روند. پشت می‌کند از پله‌ها پایین برود. شوق جمعیت را که می‌بیند، برمی‌گردد و دست بلند می‌کند برای‌شان. کسی را نشان می‌دهد و به محافظش می‌گوید چفیه روی دوشش را به او بدهد و از پله‌ها پایین می‌رود.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار