کتاب «سلیمانی عزیز» گذری بر زندگی و رزم سردارشهید حاجقاسم سلیمانی دارد. در این کتاب، خاطرات و روایتهای مختلفی از حضور حاجقاسم در عرصههای مختلف نوشته شده است که خواننده را بیشتر متوجه روحیات این سردار بزرگ میکند. در ادامه نگاهی به چند خاطره دوستان و همرزمان شهید سلیمانی درباره ایشان داریم.
مهدی صافی
عملیات که تمام شد و فاو را گرفتیم، گفتم برویم یک مصاحبه پر و پیمان از حاج قاسم بگیریم. خوشحال دوربین فیلمبرداری را برداشتیم و با بچههای سمعی - بصری به سنگر حاجی رفتیم. تا حرف مصاحبه شد، یک نه بزرگ حوالهمان کرد. آمدم دوربین را روشن کنم، نگذاشت. گفت من چه کار کردم که مصاحبه کنم؟ بروید سراغ رزمندهها، بروید سراغ بسیجیها. آخر هم مصاحبه نکرد.
نه سرمایهدار بود، نه مال و مکنت آنچنانی داشت. خانه مسکونی خودش را در کرمان وقف روضه حضرت زهرا (س) کرده بود. وقفنامه هم نوشت. هر وقت به کرمان میآمد، جایی نداشت و خانه برادر و خواهرهایش میماند. همه به روضههای فاطمیه حاجی میآمدند. در دهنها افتاده بود، برویم روضه حاج قاسم. وقتی شنید، ناراحت شد. گفت اسم اینجا بیتالزهراست؛ بگویید میرویم بیتالزهرا روضه. قرآن میخواند ولو یک صفحه. کار هر روزش بود. از مدتها قبل سفارش پشت سفارش که باید قبل از مراسمهای بیتالزهرا، کرسی تلاوت قرآن باشد. آنقدر گفت و پیگیر شد که بالاخره کرسی تلاوت را راه انداختیم. دورتا دور شبستان رحل میچیدیم و قرآن میگذاشتیم. مردم یکییکی و به نوبت قرآن میخواندند. خود حاجی هم مینشست بین جمعیت. نوبتش که میرسید، یک صفحه قرآن میخواند؛ روان و دلنشین.
محمدرضا حسنیسعدی
تازه از اسارت آمده بودم. لذت دیدار حاج قاسم و همرزمهایم، آبی روی آتش دوری چند ساله شد. سوار ماشین که شدیم، حاجی پرسید ظهر کجایی؟ به صورت مهربانش خیره شدم و با ذوق گفتم هیچ جا! بازویم را فشار داد و گفت ناهار مهمان من. تا برسیم خانه، کلی گفتیم و شنیدیم. آن روز کنار حاجقاسم به قدری خوش گذشت که رنج سالها اسارت از یادم رفت. فکر کردم حاجی حالا که من آمدهام، حالا که هشت سال نبودهام، دارد اینطور تحویلم میگیرد و صمیمی است. مدتی که گذشت، فهمیدم فرمانده با همه همینطور است؛ صمیمی، مهربان و برادر.
علی خلعتبری
تهدید میشد، اما زیر بار تیم حفاظتی نمیرفت. هر بار یک دلیل، بهانه و یک توجیه داشت. گذشت تا حضرت آقا دستور دادند، حاجی هم قبول کرد. گفته بود اطاعت، ولی حفاظت با اصول خودم. حالا اصول خودش چه بود؟ شرطهای عجیب و غریب! گفت من نباید محافظها را ببینم. مگر میشد؟ گفت جلوی مردم را نباید بگیرید. بین من و مردم نباید فاصله بیندازید. من از مردمم، من خود مردمم، یادتان باشد. چیزهایی را میخواست که با اصول حفاظت نمیخواند. حاج قاسم اصول مرسوم حفاظتی را به هم زده بود. یکبار ماشینش که ایستاد، فوری پیاده شدم و در را برایشان باز کردم. به خیال خودم میخواستم پیش مهمانهای حاجقاسم کلاس کار را حفظ کنم. وقتی پیاده شد، با اخم نگاهم کرد. نگذاشت برای بعد، همانجا ناراحتیاش را بروز داد و عصبانی گفت کی به تو گفت این کار رو بکنی؟ آرام گفتم خب حاجی! دیدم مهمان دارید، بده. همانقدر عصبانی ادامه داد مگه من شاهم که در را برایم باز میکنی؟ هیچ وقت اینطور عصبانی ندیده بودمشان.
مرتضی عفتی
جلوی یک رستوران سنتی نگه داشت و پیاده شدیم. تا وقتی نشستیم سر میز و غذا سفارش دادیم، هنوز برایم سؤال بود، چرا اینجا آمدهایم؟ حاجی خودش جواب سؤالم را داد. سه تا دلیل آورد که یکی از همه مهمتر بود. خواست پرده رستوران را کنار بزنم. بعد پرسید چه میبینی عفتی؟ گفتم: مردم، شهر و مغازه. حاج قاسم گفت من هر چند ماه یه بار میام اینجا میشینم، بعد به بیرون نگاه میکنم و به خودم میگم: قاسم! یادت نره تو یک روزی اینجا کارگری کردی.