یک جایی خواندم که شما اصالتاً کرمانی نیستید، اما بیشتر فعالیتتان و ارتباطتان در دفاعمقدس و بعد از آن با رزمندههای کرمانی بود. چطور گذرتان به این خطه از کشورمان افتاد؟
من اصالتاً اهل خشت کازرون شیراز هستم. در زمان شاه که آیتالله مشکینی به ماهان کرمان تبعید شدند، شاگرد ایشان بودم و برای کسب فیض از محضر مرحوم مشکینی به روستای محیآباد ماهان رفتم. شاگرد خصوصی ایشان بودم و همانجا هم کارهای تبلیغی انجام میدادم. در همین راستا به اغلب شهرهای استان کرمان سفر کردم. مجرد بودم که در همین رفتوآمدها با دختر خانمی از اهالی کرمان ازدواج کردم و کرمانی شدم. از همان دوران تاکنون بیشتر حشر و نشرم با کرمانیها بود تا زادگاه خودم که استان فارس است.
حاج قاسم را برای اولین بار کجا دیدید؟
بعد از شروع دفاعمقدس من از قم به عنوان یک طلبه بسیجی به جبهه رفتم که بیشتر کارهای تبلیغاتی انجام میدادم. قبل از عملیات فتحالمبین به مناطقی مثل دزفول و دشتعباس میرفتم. یکبار هم به مقر لشکر ۴۱ ثارالله رفتم که آن موقع در جفیر بودند. آنجا حاجقاسم را دورادور دیدم و شناختم؛ یعنی هنوز آشنایی ما آنطور که باید و شاید از نزدیک صورت نگرفته بود. بعد از ورودم به سپاه به عنوان مسئول عقیدتی سیاسی منطقه شش کشوری که شامل استانهای کرمان، سیستان و هرمزگان میشد، به کرمان رفتم. در همین مسئولیت بودم تا اینکه قرار شد طرح تحولی در منطقه صورت بگیرد و استان هرمزگان از منطقه شش جدا شود و به منطقه ۹ کشوری یا همان فارس ملحق شود و به جای آن استان یزد از منطقه ۲ (اصفهان) جدا شود و به منطقه شش ملحق شود. به همین خاطر آقای اشجعی فرمانده منطقه شش یک جلسهای با حضور مسئولان سه استان کرمان، سیستان و یزد برگزار کردند. شهید سلیمانی هم برای تشریح وضعیت جبههها به این جلسه دعوت شده بودند. آنجا بزرگانی، چون مرحوم آیتالله روحالله خاتمی امام جمعه وقت یزد، مرحوم آیتالله جعفری امامجمعه سابق کرمان و مرحوم آیتالله عبادی امام جمعه زاهدان حضور داشتند؛ یک جمع علمایی بود، اما در این بین حاج قاسم که آن زمان جوانی بیست و چند ساله بودند، با صحبتهایش نبض جلسه را در دست گرفتند. من به عینه دیدم که چطور حضرات عظام مجذوب حرفهای ایشان شده بودند. حاجی نقشهای آورده بود و به توجیه مناطق عملیاتی میپرداخت و نظرات معنوی و عرفانیاش را هم در این بین مطرح میکرد. تحت تأثیر صحبتهای او، آیتالله خاتمی به پهنای چهره اشک میریخت و به اصطلاح با صحبتهای حاج قاسم حال میکرد. این عظمت معنوی حاج قاسم را نشان میداد و از آن زمان به بعد من هم شیفته و مرید او شدم.
گفتید مسئول عقیدتی سیاسی منطقه ششم بودید، در خود لشکر ثارالله هم مسئولیت داشتید؟
بعد از آنکه مناطق یازده گانه سپاه منحل شد، من مسئول نمایندگی امام در سپاه استان کرمان، لشکر ثارالله و تیپ زرهی ذوالفقار شدم که یک تیپ مستقل زرهی برای خود کرمان بود. به این ترتیب ارتباطم با حاج قاسم به عنوان فرمانده لشکر ۴۱ ثارالله بیشتر هم شد.
همزمان با شهید سلیمانی، شما هم وارد نیروی قدس شدید؟
نه، تقریباً یکسال و خردهای یا دو سال بعد از ایشان من مسئول حوزه نمایندگی ولیفقیه در نیروی قدس شدم که ۱۱ سال آنجا مسئولیت داشتم و بعد که مرا تودیع کردند، حاج قاسم به حضرت آقا نامه زدند و از ایشان خواستند، بنده در حوزههای نهضتی، فرهنگی و علمایی همچنان در کنار ایشان باشم. حضرت آقا هم پذیرفتند و من مشاور عالی فرهنگی و علمایی حاج قاسم شدم که در این مسئولیت تا بعد از شهادت ایشان انجام وظیفه کردم.
ملاک انتخاب رفقا یا همرزمان و دوستان از شهید چه بود؟
خب یک عده از اطرافیان حاجقاسم به صورت تشکیلاتی اتنخاب میشدند. به عنوان مثال، عرض کنم که مسئول حفاظت یا مسئول نمایندگی ولیفقیه و اینطور سمتها به صورت تشکیلاتی تعیین میشدند. هر چند سعی تشکیلات هم بر این بود که همینها با فرمانده یگان هماهنگ باشند؛ بنابراین از خود حاجی هم نظرخواهی میشد که مثلاً ما میخواهیم فلانی را برای مسئول حفاظت انتخاب کنیم، ایشان بدون تعارف نظرش را میگفت. بر همین اساس، بخشی تشکیلاتی انتخاب میشدند و بخشی هم انتخابشان با خود حاج قاسم بود. از زمان جنگ مثالی بیاورم؛ لشکر جانشین دارد، ستاد دارد، معاونت دارد، فرمانده تیپ، گردان، گروهان، ادوات، مهندسی دارد که آنها را حاجی انتخاب میکرد. ایشان در گزینش افراد برای مسئولیتها چند اصل برایش مهم بود؛ یکی معنویت و مکتبیبودن فرد؛ نوعاً آدمهای معنوی و اثرگذار را انتخاب میکرد. دوم توانمندی فرد را محک میزد و سوم میدید که آیا این فرد قابلیت رشد را دارد یا نه. در همراهی با شهید سلیمانی دیدیم افرادی که اصلاً فکرش را نمیکردیم توسط حاجقاسم انتخاب میشدند و با همراهی او رشد پیدا میکردند و به چنان قابلیتهایی میرسیدند که اصلاً باورپذیر نبود.
در بین همرزمانی که حاجقاسم در دفاعمقدس داشت، میتوانیم بگوییم ایشان یک نفر را بیشتر از بقیه دوست داشت؟
شهید سلیمانی با همه دوست و رفیق بود. گذشته از بحث مسئولیت، فرماندهی و... ایشان همه را دوست داشت و به همه محبت میکرد، ولی از نظر من حاج قاسم دو نفر را بیشتر از بقیه دوست داشتند و آن دو نفر هم شهید قاسم میرحسینی و شهید یونس زنگیآبادی بودند. میرحسینی جانشین لشکر و زنگیآبادی مسئول طرح و عملیات لشکر بود. اتفاقاً بعد از شهادت این دو بزرگوار، یکی از دوستان از حاجی پرسیده بود شما کدام یک از آنها را بیشتر دوست داشتید. در پاسخ به این سؤال حاجی در شرایط خاصی قرار گرفتند. مثل روایتی از پیامبر (ص) که از ایشان میپرسند، حضرت علی (ع) را بیشتر دوست داری یا حضرت فاطمه (س) را. ایشان میفرمایند فاطمه در نزد من محبوبتر است، اما علی در نزد من عزیزتر. شهید سلیمانی هم در پاسخ به سؤال آن دوستمان تأملی میکند و میگوید، هر دو نفر این شهدا شجاع بودند و شیر لشکر؛ اما حاجقاسم میرحسینی شجاعتش عمق معرفتی داشت و حاج یونس شجاعت و تهورش پر از احساس معنوی بود؛ یعنی میرحسینی هرچه حرف میزد متکی به آیات، روایات و نهجالبلاغه بود؛ یک عارف عالم بود، ولی حاج یونس یک عارف عامل در صحنه جبهه بود. هرچه به دست آورد در صحنه جنگ به دست آورده بود. من یک نکتهای را در مورد شهید زنگیآبادی بگویم. در بحبوحه عملیات کربلای ۵ وقتی که حاجقاسم سلیمانی شجاعت و رشادتهای شهید زنگیآبادی را میبیند، به اطرافیانش میگوید اگر من شهید شدم حاج یونس زنگیآبادی فرمانده لشکر است. آن زمان لشکر جانشین داشت، رئیس ستاد لشکر داشت، اما میگوید زنگیآبادی باید فرمانده بشود. به نظر من حاجیونس رنگوبوی دیگری برای حاجقاسم سلیمانی داشت. شبیهترین فرد در میان رزمندههای لشکر به شهید سلیمانی همین شهید زنگیآبادی بود.
گفتید شما بعد از اتمام مسئولیتتان در نیروی قدس به خواست حاج قاسم همچنان مشاور ایشان ماندید، بنابراین نوعی رفاقت بینتان برقرار بود.
حاجقاسم با خیلی از همکاران و همرزمانش رفاقت میکرد و رفتوآمد خانوادگی داشت. من هم افتخارم این است که با ایشان به تمام معنا محشور بودم. حاج قاسم اخلاقی داشت که نه تنها با خود فرد، با خانوادهاش هم آشنا میشد و حتی به اسم اعضای خانواده دوستانش را میشناخت. مثلاً وقتی به خانه فلان دوست و همرزمش میرفت، به اسم اعضای خانواده را صدا میزد و با آنها صحبت میکرد. وقتی حاجی شهید شد نه تنها دوستانش که اعضای خانواده آنها هم عمیقاً احساس میکردند که یک پدر معنوی را از دست دادهاند، همه احساس غربت میکردند.
آخرین بار ایشان را چه زمانی دیدید؟
تقریباً دو هفته قبل از شهادتشان در جلسه شورای نیرو.
احساس میکردید که شاید حاج قاسم را به زودی از دست بدهید؟
حاجقاسم کلاً آسمانی شده بود. روزهای آخر همه آنها که با او مأنوس بودند، میدانستند که او رفتنی است و به زودی میرود. وقتی من خبر شهادت حاجی را شنیدم، تمام غمهای عالم به من وارد شد. دوست داشتم هر کسی را از دست بدهم، اما نه او را. به قول سیدحسن نصرالله که میگوید، من اگر ملکالموت میآمد و میگفت میخواهم یکی از شما دو نفر را ببرم، کدام را انتخاب میکنی؟ میگفتم من را ببر و بگذار حاج قاسم بماند.
اگر میشود چند مورد مصداقی از خصوصیات اخلاقی و رفتاری حاج قاسم را بیان کنید؛ خاطره یا روایتی از ایشان.
محبت، توجه و احسان حاجقاسم نسبت به والدینش فوقالعاده بود. در این خصوص شهید پورجعفری که همراه همیشگی حاجی بود، خاطره جالب و عجیبی برایم تعریف کرد. ایشان میگفت: «وقتی مادر حاج قاسم بیمار بود، همراه حاجی بر بالین ایشان بودیم. میدیدم که حاجقاسم طور خاصی به من نگاه میکند، انگار که بغض گلویش را گرفته و میخواهد حرفی به من بزند. گفتم حاجی چیزی شده؟ گفت اگر میشود از اتاق بیرون برو تا با مادرم تنها باشم. از اتاق که بیرون رفتم بنا به دلایل امنیتی همانجا ماندم. بعد از گوشه پرده که کنار رفته بود، دیدم حاج قاسم صورتش را به کف پای مادرش میمالد و کف پای ایشان را میبوسد و در همین حال زار زار گریه میکند. بعد حاجی دستش را دور گردن مادرش انداخت و گفت: مادر، قاسم را ببخش که بچه خوبی برایت نبود. من نتوانستم وظیفهام را خوب انجام بدهم...» همه ما مادرانمان را دوست داریم، ولی حاج قاسم عالیترین رفتار را با پدر و مادرش داشت. من خودم به یاد دارم وقتی که مادر حاج قاسم به رحمت خدا رفت، ایشان در مأموریت لبنان بودند. خبر را که شنید از آنجا برگشت و به همراه سردار قاآنی و چند نفر دیگر از دوستان به استقبالش رفتیم. حاجی در همان فرودگاه زار زار گریه میکرد. خب مردم ایشان را میشناختند و با تعجب نگاهش میکردند. دستش را گرفتیم و در یک اتاق نشاندیم تا روی صندلی نشست دوباره زیر گریه زد و به پهنای چهره اشک ریخت و رو به من کرد و گفت: «آقای سعادت مادرم آرزو داشت حداقل روزهای آخر کنارش باشم و مایه آرامشش باشم، اما من نتوانستم حتی همین دو روز آخر کنارش باشم و او از دیدن من سیر نشد. دعا کن مادرم من را ببخشد.» حاجی نسبت به مادرش اینطور احساس دین میکرد. احساس میکرد که نتوانسته حق ایشان را ادا کند.
دومین موردی که میخواهم درخصوص حاج قاسم بگویم، ارتباط او با خدا بود. حاجی عجیب رابطه خوبی بین خودش و خدای خودش برقرار کرده بود. هم از نظر توکل، هم از نظر ارتباط معنوی، هم از نظر تهجد. او هیچ گاه نماز شبش ترک نمیشد. این نماز شب خواندن صرفاً یک عمل عبادی نبود. حاج قاسم با نماز شب حال میکرد. دعای ابوحمزه را میخواند و زار زار گریه میکرد. چون میخواهم مصداقی بگویم. آقازاده ایشان تعریف میکرد که خیلی از صبحها ما با صدای گریههای نماز شب پدرم از خواب بیدار میشدیم و خودمان را برای خواندن نماز صبح آماده میکردیم. ایشان اهل گریه به درگاه اهلبیت بود. دل حاجی اگر طوفانی هم بود روضه اهلبیت آرامش میکرد. هر وقت دلش میگرفت، یک روضه سبکش میکرد. یک روضه تقویتش میکرد. هر موقع که عرصه برایش سخت میشد، دنبال یک مداحی یا روضهای میگشت تا ذکر و توسلی بکند و از نو نیرو و انرژی بگیرد.