کد خبر: 1122876
تاریخ انتشار: ۲۳ آذر ۱۴۰۱ - ۲۱:۰۰
یک دقیقه وقت اضافه تا یلدا دو روز مانده بود. در مسیر شرکت به خانه بودم که ناگهان فراز پسرخاله‌ام تماس گرفت. او چند وقتی به ایران آمده بود و قبل از رفتن می‌خواست هر طور شده همدیگر را ببینیم
مرضیه بامیری

تا یلدا دو روز مانده بود. در مسیر شرکت به خانه بودم که ناگهان فراز پسرخاله‌ام تماس گرفت. او چند وقتی به ایران آمده بود و قبل از رفتن می‌خواست هر طور شده همدیگر را ببینیم. هوا به‌شدت سرد بود و پاییز با سوز و سرما نوید زمستان را می‌داد. من همیشه سرمایی بودم. دلم می‌خواست زودتر به خانه برسم و یک لیوان شیر داغ بنوشم. اصلاً حوصله کافه‌گردی نداشتم، ولی ماندم تو رودربایستی. قبول کردم که با هم یک قهوه ترک بنوشیم. دلم نمی‌خواست ناراحتش کنم. برایم بسیار قابل احترام بود. مخصوصاً حالا که می‌خواست برگردد و معلوم نبود دیدارمان برای چند سال بعد بیفتد. گفته بود درسش که تمام شود برمی‌گردد، ولی من خیلی به حرفش اعتماد نداشتم و دلم گواهی می‌داد که می‌ماند.
او را در کافه دیدم. سفارش کیک و قهوه دادیم. نشستیم و با هم گپ زدیم. از هر دری گفتیم و او بیشتر. می‌خواست حرف رفتن را پیش بکشد و دنبال بهانه بود. من‌من کرد که دلش نمی‌خواهد تنهایی برود. خندیدم و به طنز گفتم: خب توی فرودگاه یکی را پیدا کن...
بی‌حاشیه و ناگهانی رفت سر اصل مطلب. در چشم‌هایم زل زد و پرسید: «با من میای؟»
شوکه شدم. نه قیافه‌اش شبیه شوخی بود نه حرفش آن‌قدر جدی. مانده بودم چه عکس‌العملی نشان بدهم. هنوز در بهت بودم که گفت: «راستش من دوستت دارم. خیلی فکر کردم. بار‌ها در ذهنم مرور کردم و دیدم بدون تو نمی‌تونم.»
و من باز هم سکوت کردم. این بار گفت: «می‌دونم دختر‌ها بعد خواستگاری نیاز به فکر کردن دارند ولی من وقت ندارم. پس فردا باید برم و جواب تو هم برام خیلی مهمه. اگه جواب تو مثبت باشه باید برای هردومون برنامه‌ریزی کنم...»
بهت‌زده پرسیدم: «حالا منم جواب بدم. با بقیه چیکار می‌کنی؟»
خنده روی لبش نشست. امید توی چشمش دودو زد و پرسید: «یعنی تو موافقی؟»
باز هم سکوت کردم. سکوتی که سرشار از ناگفته‌ها بود. وقت نبود. باید شتابان همه چیز پیش می‌رفت. من به مامان گفتم و درخواست فراز را مطرح کردم. او هم با خاله حرف زد. همه چیز یکهویی شد. شب با گل و شیرینی خواستگاری آمدند.
آن‌قدر همه چیز تند پیش رفت که می‌شد به‌عنوان سریع‌ترین عروسی تاریخ در کتاب گینس ثبتش کرد. خانواده‌ها یکدیگر را می‌شناختند. فراز هم که پسر خوب و عاقلی بود و بهترین گزینه برای خوشبخت کردنم. همه بدون اینکه کلامی به زبان بیاورند در دلشان خوشحال بودند و انگار از این عشق باخبر بودند.
فردای آن روز فراز دنبالم آمد. با هم رفتیم خرید کردیم و تمام نیمروز را کنار هم بودیم. حس عجیبی بود. تا دیروز فراز پسرخاله بود و حالا مثل یک عاشق مقابلم و من تمام احساس‌هایم دچار دوگانگی و شوک شده بود. اصرار داشت زودتر عقد کنیم ولی وقت نبود. فقط یک شب یلدا را برای کنار هم بودن وقت داشتیم و مامان‌بزرگ از مدت‌ها قبل برای این دورهمی وعده گرفته بود. هنوز خیلی از اقوام خبر نداشتند و ما قرار بود عادی رفتار کنیم. فراز همین که به او قول مساعد داده بودم دلش قرص شده بود و قول داد در اولین فرصت برای عقد به ایران برگردد.
شب همه خانه مادربزرگ جمع بودیم. خیلی از اقوام نزدیک را فقط همان شب می‌دیدیم. آن‌هم به لطف سفره پرمهر مادربزرگ. مامان همان صبح ماجرای من و فراز را برایش گفته و او هم موافقتش را اعلام کرده بود.
مهمان‌ها آمدند و شب‌نشینی آغاز شد. برای فراز دل‌کندن سخت بود و تمام مدت زیرچشمی من را می‌پایید. مادربزرگ هم گاهی لبخند می‌زد و چشمک‌ریزی حواله من یا فراز می‌کرد. می‌خواستیم تا برگشت دوباره‌اش همه چیز چراغ خاموش پیش برود و کسی باخبر نشود ولی مامان بزرگ زحمتش را کشید، بسته سورپرایزش را رو کرد و به همه اعلام کرد: «امسال یلدا یک عروس داماد خوشگل و خوشبخت داریم.» داشتم از خجالت آب می‌شدم ولی او کار همه را آسان کرد. همه وقتی شنیدند، سمتم آمدند، مرا بوسیدند و تبریک گفتند ولی این همه شور و ذوق برایم غیرعادی بود. هنوز که خبری نبود و فقط یک خواستگاری انجام شده بود. گفتم: «ممنونم از همه، ولی فعلاً خبری نیست. فراز داره میره سفر و تا برگرده هیچ اتفاقی نمی‌افته.» مامان بزرگ با مامان همدست شده بود. هر دو شیطنت‌شان گل کرده بود. همین که این حرف‌ها را گفتم، انگار که از قبل هماهنگ شده باشند، لبخندی زدند و گفتند: «خب این کار چاره داره.»
و در یک‌چشم به‌هم‌زدن بساط عقدکنان را راه انداختند. ساعتی بعد همه چیز در اوج سادگی و صمیمیت فراهم شد. حتی عاقد را هم خبر کردند و ما در یک دقیقه وقت اضافه شب یلدا پای سفره عقد نشستیم.
فکرش را هم نمی‌کردم در یک روز معمولی به یک شب خاطره‌انگیز و غیرمعمولی برسم و وارد مرحله‌ای جدید و دل‌انگیز در زندگی‌ام شوم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار