پاسداشت هفته دفاع مقدس امسال در آشوبهای خیابانی و اغتشاشات متاسفانه آنطور که باید و شاید دیده نشد. پاسداشتهایی که سالهاست به سیاق همیشه به صورت نمادین برگزار میشود و با وجود ورود فناوریهای نوین به زندگی اجتماعی، در پاسداشت ایثار و مقاومتهای صورت گرفته، نگرشی تازه دیده نمیشود. نگرشی که نسل دهه ۸۰ خودش ترغیب شود، دست به جستجو در لایههای پنهان روایتهای مطرح شده بزند و باورش شود آن چه میراث امروز است به خون دل حاصل شده است.
۳۱ شهریور ماه سال ۱۳۵۹ وقتی تهاجم سراسری دولت بعث عراق علیه کشورمان شروع شد، دفاع از میهن، اولین گزینهای بود که مورد اقبال عمومی قرار گرفت؛ از همین رو از زمان آغاز تهاجم تا شلیک آخرین گلوله جنگ در سال ۱۳۶۷، وقایع تکان دهندای روی داد تا صیانت از مرزها صورت گیرد. وقایعی که عمده آن مجال روایت شدن هم پیدا نکرد و اگر هم پیدا کرد در فضای عمومی جامعه شنیده نشد.
حالا که 34 سال از شیلک آخرین گلوله جنگ میگذرد جای زخم گلولههای جنگ را از چهره شهرها و روستا پاک کردهاند. همه دیوار نوشتهها و تمثالهایی که روزگاری نماد مقاومت مردان و زنان بودند جایشان با کالاهای لوکس مصرفی پر شده است. آن چه روزگاری جلوههای ایثار و مقاومت مردمی بود و در هر کوی و برزنی در معرض همگان قرار داشت را به موزهها بردهاند یا مثل خیلی از یادگاران آن دوران که بعد از فرجام جنگ روزگار دشوارشان در غربت جایی مثل آسایشگاهها میگذرد. آسایشگاه نه برای آسودن و آسوده بودن، بلکه برای دور از نظر بودن تا مجالی که آسودگی ابدی شان از راه برسد.
فاصله نسل جنگ و بعد از آن را حاج کاظم آژانس شیشهای فریاد زده بود. او فریاد زد و پیکر همرزمش را به دوش کشید، همه داشتههای بعد از جنگش را هم داد و تا آخرین لحظه کنار همرزمش ماند، اما باز هم در زمانه خودش گمنام ماند. مثل حالا که دوران پساحاج کاظم ها است که در غربت این روزها مانده اند تا سالی بگذرد نوای نی نوایی که روزگاری پشت سپاه خصم را به لرزه میانداخت از جایی شنیده شود یا پوستر رزمنده شهیدی برای چند روز روی دیوارهای شهر نصب شود و بعد از آن همه چیز دوباره تمام شود تا سالی دیگر بگذرد بر غربت آن چه تاکنون گذشته بود.