کد خبر: 1102591
تاریخ انتشار: ۰۵ شهريور ۱۴۰۱ - ۲۱:۳۰
گفت‌وگوی «جوان» با همسر آزاده شهید محمد فرخی‌راد که پس از ۲ سال اسارت در زندان‌های رژیم بعث به شهادت رسید
بعثی‌ها همسرم را به جرم سوادآموزی به اسرا شهید کردند با معرفی یکی از دوستان با خانواده شهید فرخی‌راد آشنا شدم. شنیده‌هایم از او من را مشتاق کرد تا با همسرش که در سال‌های رزم، اسارت، شهادت، مفقودالاثری و رجعت پیکر شهیدش صبورانه به انتظار نشسته بود
صغری خیل فرهنگ

با معرفی یکی از دوستان با خانواده شهید فرخی‌راد آشنا شدم. شنیده‌هایم از او من را مشتاق کرد تا با همسرش که در سال‌های رزم، اسارت، شهادت، مفقودالاثری و رجعت پیکر شهیدش صبورانه به انتظار نشسته بود، بیشتر آشنا شوم. شهید محمد فرخی‌راد سال ۱۳۶۱ در عملیات رمضان به اسارت دشمن درآمد و بعد از دو سال حضور در اسارتگاه‌های بعث، از مجروحیت‌های ناشی از شکنجه به شهادت رسید. سال‌ها پیکرش در خاک عراق آرام گرفته بود و نهایتاً سال ۱۳۸۱ بعد از تحقیق و تفحص، شناسایی و پیکرش به کشور بازگشت. تنها جرم شهید فرخی‌راد کار‌های فرهنگی و آموزش سواد به هم بندی‌هایش در اردوگاه‌های بعث بود. او با تمام تلاش خود سعی در با سواد کردن اسرا داشت و همین موضوع بهانه‌ای شد که بار‌ها به شدت شکنجه شود. خبر شهادتش را هم سلولی‌هایش در نامه‌ای برای خانواده‌اش نوشتند و همین امید و چشم انتظاری بازگشت شهید را برای همسر و فرزندانش تلخ کرد. این روز‌ها که بنر‌ها و عکس‌های خیابان ما را به یاد ایثار پرستو‌های عاشق می‌اندازد، با فریده موجودی که حال و هوای امروزش دلتنگی‌های سال‌های انتظار را برایش مرور می‌کند، همکلام شدیم تا راوی روز‌های رزم و اسارت و شهادت همسرش شهید محمد فرخی‌راد باشد.

استعفا از ثبت احوال
همسر شهید از آغازین روز‌های همراهی‌اش با شهید محمد فرخی‌راد می‌گوید: «من و محمد با هم نسبت فامیلی داشتیم. محمد پسرعمه‌ام بود و همین نسبت باعث شد تا مهرش به دلم بیفتد و زندگی مشترکمان را با هم آغاز کنیم. زمان آشنایی‌مان ایشان در اداره ثبت احوال دوران پهلوی مشغول کار بود. شرایط حقوقی و شغلی خوبی هم داشت، اما کمی بعد از آنجا استعفا کرد و بیرون آمد. روحیه مذهبی محمد توان دیدن خلاف‌های همکارانش را در اداره نداشت. بسیاری از آن‌ها با گرفتن رشوه مدارک شناسایی غیر رسمی و غیر قانونی را ثبت می‌کردند. مشاهده این اقدامات محمد را کلافه کرده بود و برای همین استعفایش را نوشت و بیرون آمد. او اصلاً نگران آینده پیش‌رو نبود. توکلش زیاد بود. همه امور را به خدا می‌سپرد و راضی به رضای خدا بود.
محمد بعد از خروج از اداره ثبت احوال برای تأمین مخارج خانواده و کسب رزق حلال به کار بنایی مشغول شد. در این حرفه هم توانایی کافی داشت. بنایی، شغلی بود که او به خاطر نداشتن سرپرست و نیاز مالی از دوران نوجوانی به سمتش رفته بود. همه خیالمان راحت بود نانی که به خانه می‌آورد حلال است. محمد بعد از مدتی به استخدام آموزش و پرورش در آمد.

معلم روستا!
همسر شهید با اشاره به شاخصه‌های اخلاقی شهید ادامه می‌دهد: «محمد متدین، شاد با روحیه انقلابی و با اخلاق بود. ارتباط اجتماعی بالایی داشت و به صله رحم اهمیت می‌داد و به بستگان سرکشی می‌کرد. همسرم میهمان‌نواز و دغدغه‌ها و مسائل فامیل برایش مهم بود. هر وقت متوجه مشکلات دوستان و عزیزان می‌شد پا پیش می‌گذاشت تا در رفع آن‌ها کمکی کند. او انسان خیری بود. وقتی برای آموزش به روستا می‌رفت علاوه بر تدریس دروس مدرسه، آن‌ها را همراهی می‌کرد و برای بچه‌ها مانند یک رفیق صمیمی بود. کمبود‌های روستا برای محمد بسیار اهمیت داشت. اگر در روستایی مدرسه یا مسجد نبود، اقدام به ساخت آن‌ها می‌کرد. روحیه جهادی شهید ستودنی بود.»

سلاح به جای قلم
محمد بود و کلاس، مدرسه و دانش‌آموزانی که هر کدام‌شان را مانند فرزندان خود می‌دانست و دغدغه آن‌ها را داشت. محبت‌های محمد آن‌ها را شیفته اخلاق و منش او کرده بود، اما این روز‌ها چندان دوام نداشت. زمزمه‌های جنگ تحمیلی که به گوش معلم روستا رسید، بر خود واجب دانست قلم بر زمین بگذارد و این بار با سلاح وارد میدان شود. فریده موجودی از روز‌هایی می‌گوید که محمد کوله‌بار سفر بر دوش گذاشت و بند‌های پوتینش را بست و راهی شد: «حاصل زندگی من و محمد سه فرزند بود؛ دو دختر و یک پسر. وقتی صحبت از رفتن و جهاد شد من مانعش نشدم. او را خوب می‌شناختم. می‌دانستم قدم در راهی می‌گذارد که عاقبت بخیری به همراه دارد. من پذیرفتم و او هم راهی شد. نمی‌توانستم مانع مردی شوم که همه زندگی‌اش به دنبال حق و صراط منیر بود. محمد برای دفاع از اسلام رفت. ایشان عضو بسیج مسجد محل بود و از همانجا هم اعزام شد. همسرم دو سال مداوم در جبهه حضور داشت. زمانی به مرخصی می‌آمد که عملیات و مأموریتی در جبهه نبود. ایشان در عملیات فتح‌المبین، الی بیت المقدس و رمضان حضور داشت.»

بدرقه آخر
همکلامی‌مان با همسر شهید به روز‌هایی می‌رسد که روایت را برایش مشکل می‌کند. فریده موجودی از آخرین وداع با همسر برایمان می‌گوید. وداعی که هیچ گاه فکرش را هم نمی‌کرد، تکراری نخواهد داشت: «هر مرتبه که محمد اعزام می‌شد این دل ما بود که همراهی‌اش می‌کرد. بند‌های پوتینش را می‌بست و قدم به قدم با محمد راه را می‌پیمود، لباس رزم به تن می‌کرد و اسلحه به دست می‌گرفت. آری! این دل ما بود که شب‌های عملیات کنار محمد دست به دعا بر می‌داشت و برای سلامتی و فتحی دیگر تسبیح می‌انداخت. محمد را برای عملیات رمضان بدرقه کردیم. بچه‌ها به سمت محمد می‌آمدند و محمد صورتشان را می‌بوسید. لحظاتی که هیچ‌گاه از یادم نمی‌رود. او رفت ما هم با اشک‌ها و بغض‌هایی که از محمد پنهانش می‌کردیم راهی‌اش کردیم و نمی‌خواستیم دیدن این اشک‌ها و بغض‌ها محمد را نگران کند و در فکر ما بماند.»
عملیات رمضان در تیر ۱۳۶۱ اجرایی شد. بسیاری از رزمندگان حاضر در عملیات با زبان روزه به مصاف دشمن رفتند و با شهادت افطار کرده و به معراج پر کشیدند. شهید محمد فرخی‌راد یکی از همان دلاوران شجاعی بود که به خط دشمن زد و میان رزم آوری‌اش با اصابت ترکشی به پایش به شدت مجروح شد و کمی بعد به اسارت بعثی‌ها درآمد.
کربلایی شده بود. یکی دست و دیگری پا، آن یکی تیر از قفا و سرجدا. کسی نمی‌دانست چه بر سر مجروحان و شهدا می‌آید. کمی بعد از اتمام عملیات محمد و چند نفر دیگر از بچه‌ها که به اسارت دشمن درآمده بودند به اردوگاه‌های بعثی فرستاده شدند.
اسارت در رمضان
همسرانه‌های شهید به لحظات تلخ رسیده، می‌گوید: «شنیدیم که عملیات به اتمام رسید و رزمندگان اسلام به اهداف از پیش تعیین شده نرسیدند. هر روز خبر‌هایی از جبهه می‌رسید که دلمان را بی‌تاب می‌کرد. خبر‌هایی که خوب نبود. یا نوید شهادت می‌داد یا مجروحیت و اسارت. فکرش را هم نمی‌کردم که دشمن توانسته باشد محمد را در بند بگیرد. بعد‌ها شنیدم مجروحیت محمد آنقدر بود که نتوانست کاری از پیش ببرد. روز‌های بی او برایم دشوار بود، اما فکر اینکه روزی آزاد خواهد شد و به خانه بازمی‌گردد، امیدوارم می‌کرد. روز‌ها و شب‌ها در فکرش بودم. از اوضاع و احوالش بی‌اطلاع بودم تا اینکه نامه‌هایش یکی پس از دیگری به دستم رسید. رسیدن نامه برای ما بسیار خوشایند بود. وقتی دستنوشته‌هایش را می‌خواندم از اینکه زنده است و روزی این هجران به پایان می‌رسد، خوشحال بودم. محمد علاوه بر وصیت‌هایی که می‌کرد در نامه‌ها مرتب سفارشاتی به من و خانواده و فرزندانمان داشت. او ما را تشویق به خواندن نماز اول وقت، خواندن قرآن و احادیث و شرکت در نماز جمعه می‌کرد. من هم او را از احوال فرزندان و فامیل و پیشامد‌هایی که در دوری ایشان اتفاق می‌افتاد با خبر می‌کردم. من دختر کوچکم را هنگام اسارت محمد باردار بودم و او بعد از اسارت پدرش متولد شد برای همین برایش از شیرین کاری‌هایش می‌نوشتم تا با خواندنش دل او هم شاد شود.»
نامه‌های رمزآلود
نامه‌های زیادی از شهید محمد فرخی‌راد به دست خانواده‌اش رسید. گاهی بعضی از نامه‌ها به خاطر پیگیری و رصد بعثی‌ها به صورت رمز نوشته می‌شد. اسرا نمی‌خواستند بعثی‌ها از محتوای نامه مطلع شوند و خبر‌ها و پیام‌هایشان را سانسور کنند.
آن‌ها در اسارت هم که بودند همه دغدغه‌شان دزفول بود و مردمی که زیر آتش حملات دشمن امان نداشتند. همین نگرانی‌ها بود که محمد را وادار به نوشتن نامه‌هایی رمزآلود می‌کرد. او در نامه‌ای برای خانواده اینگونه نوشته بود: «از خیار دراز‌هایی که منجا دوپل افتیده و خرمنجا دورس کورده سیم نویس. یعنی از خیار‌های بزرگی که بین دو پل می‌افتد و خرمن درست می‌کند برایم بنویس!» منظور موشک‌های ۹ و ۱۲ متری عراق است که شهر دزفول همیشه میزبان آن‌ها بود و شهید فرخی‌راد با این رمزنگاری از خانواده خود می‌خواهد او را از وضعیت موشکباران شهر مطلع کنند. یا وقتی حالش را می‌پرسیدند می‌نوشت: «نعمت سلامتی با کابل برقرار است.»

محمد به شهادت رسید.
اما کمی بعد نامه‌های محمد دیگر نیامد. همه نامه‌های فریده موجودی به همسرش هم بی‌جواب مانده بود. این موضوع نگرانشان کرده بود تا اینکه یکی دو نفر از اسرای هم سلولی محمد در نامه‌ای نوشتند: «محمد به شهادت رسید.»
بعد از طرف هلال احمر هم خبر شهادت محمد تأیید شد. خبری که همه را ناامید کرد. خبری که دل فریده را لرزاند. دو سالی می‌شد که هدایا و نذوراتش را برای بازگشت محمد آماده کرده بود. چه غذا‌هایی که به خودش وعده داده بود با آمدن محمد برایش می‌پزد. چه شب‌هایی که چشم به آسمان برای خود برنامه‌ریزی می‌کرد و نقشه استقبال را می‌کشید. حالا خبر آمده بود که محمد در اردوگاه بعثی‌ها از شدت شکنجه به شهادت رسیده است.

کلاس‌های نهضت سواد آموزی اردوگاه
روز‌هایی که بر محمد در اردوگاه بعث گذشت از زبان همرزمانش که بعد‌ها به وطن بازگشتند، شنیدنی بود. آن‌ها تعریف می‌کردند: «محمد در اردوگاه دست از کار‌های فرهنگی برنمی‌داشت. شهید فرخی کلاس سواد‌آموزی را روی زمین سیمانی شروع کرد و، چون اسیران کاغذ و قلم نداشتند، از زمین به جای تخته و دفتر استفاده می‌کرد. با همه سختی‌هایی که بود او کلاس‌ها را گسترش داد و بیسوادان را تشویق می‌کرد به کلاس بیایند. از آن‌هایی هم که سواد داشتند می‌خواست در اتاق‌های خود برای بچه‌هایی که سواد ندارند، کلاس تشکیل دهند. او برای این کار دفتری درست کرده بود که به آن «دفتر مادر» می‌گفت. در آن دفتر مطالبی را که می‌خواست به سواد‌آموزان بیاموزد، می‌نوشت و از روی آن به اسیران بیسواد درس می‌داد. به کسانی هم که سواد داشتند، روش تدریس را می‌آموخت.
او می‌خواست همه بیسوادان اردوگاه را با سواد کند. حتی زمانی که بچه‌ها به او می‌گفتند: «ما در این وضع فقط به فکر این هستیم که تا کی اینجا خواهیم ماند و آیا تا ۱۰ روز دیگر زنده هستیم یا نه؟! شما در فکر سوادآموزی هستید!» او جواب می‌داد: «من به این چیز‌ها کاری ندارم تا هستم به کارم ادامه می‌دهم.»
همه می‌دانستند در اسارت داشتن خودکار ممنوع بود. محمد تخته سیاه نداشت، با خاک باغچه اردوگاه کلاس را اداره می‌کرد! و حتی از بچه‌ها به همین طریق امتحان می‌گرفت. خیلی‌ها می‌گفتند محمد با آتش زدن چوب‌ها ذغال درست و از آن‌ها به جای گچ و قلم در کلاس استفاده می‌کرد. محمد در راه آموزش سواد به دوستانش شهید شد.
شهید محمد فرخی‌راد پس از بیش از دو سال انواع فعالیت‌های فرهنگی و خصوصاً تعلیم و تعلم و برگزاری کلاس‌های نهضت سواد آموزی در زندان‌های بعث عراق و پس از تحمل سختی‌ها و انواع شکنجه‌های مزدوران بعثی، غریبانه در کنج زندان‌های دشمن به فیض شهادت نائل آمد و پیکر پاک ایشان در قبرستان کرخ الاسلامیه عراق به خاک سپرده شد. همسرش می‌گوید: «وقتی اسرا آزاد می‌شدند، دست بچه‌ها را می‌گرفتم و به پیشوازشان می‌رفتم. آنقدر چشم می‌چرخاندم که شاید به یکباره محمدم را میان آن‌ها ببینم. با اینکه می‌دانستم شهید شده ولی همیشه امیدوار بودم بین آن‌ها باشد و چشم من و بچه‌ها به دیدارش روشن شود، اما همه آمدند و محمد من نیامد.»

رجعت پیکر
همسر شهید ادامه می‌دهد: «سال‌ها گذشت. ۲۰ سال از آخرین دیدار من و محمد سپری شد. یک روز به ما خبر دادند از طریق مسئولان دو کشور ایران و عراق هماهنگی‌های لازم انجام شده تا پیکر شهدایی که در اسارت به شهادت رسیده و در عراق تدفین شده‌اند بازگردد. هر چند خیلی دیر، اما آزاده من هم در راه وطن بود. سر ا ز پا نمی‌شناختیم. نمی‌دانستم باید برای استقبال از مسافر خسته‌ام چه کنم که در شأن او باشد. یک چشمم اشک بود و یک دستم به دعا که قرار است چشم انتظاری من هم به پایان برسد. محمد آمد و بعد از برگزاری مراسم پرشور و با شکوهی بر دوش مردم دزفول به سمت گلزار شهدای شهید آباد بدرقه شد. ساده‌زیست بود و دور از تجملات زندگی می‌کرد و همانطور ساده و آرام به جایگاه ابدی‌اش رهسپار شد، امید که شفاعتش شامل حال ما شود.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار