دیدار با خانواده شهید حسن میربیگی
کد خبر: 1101311
لینک کوتاه: https://www.Javann.ir/004cV5
تاریخ انتشار: ۲۶ مرداد ۱۴۰۱ - ۱۹:۵۴
دریافتی

پرچم حفظ آثار شهدای دستجرد در بیت شهید حسن میربیگی
بیت شهید عبادتگاه است که هر صبح و شام در آن شهید به قیام و سجود بوده و آن چه مانده، راه شهید است که بازماندگان را به آن فرا می خواند. شهیدان که بیت زمینی خود را رها کردند، فریاد هل من ناصر ینصرنی را شنیدند و این فریاد در گوش زمانه مانده و خونخواهان حسین(ع) را فرا می خواند.
از راه به خیابان، از خیابان به کوچه و از کوچه ای که به بیت شهید حسن میربیگی در باقر شهر تهران می رسیم این کلام سید شهیدان اهل قلم مدام در ذهنمان تکرار می شود که«پندار ما این است که ما مانده ایم و شهدا رفته اند، اما حقیقت آن است که زمان ما را با خود برده است و شهدا مانده اند. »
همراهان بنیاد حفظ آثار شهدای دستجرد در این سفر شهدایی، بیت شهیدان محمدکامران از شهدای مدافع حرم، مهدی فصیحی و رضا ابراهیم زاده از شهدای دوران دفاع مقدس ،حسین هاشمپور از راویان دفاع مقدس، حاج علی گلزاری ، حاج آقا اعلایی و مداح اهل بیت کربلایی میثم اعلایی هستند که با استقبال بیت شهید حسن میربیگی خاطرات شهید مرور می شود.
پس از تلاوت قرآن که آغازگر هر مجلس است، راوی سخن را با یاد و مدح شهیدان شروع می کند و کلام را به همسر شهید وامی گذارد که در شرحی از شهید می گوید:«شهید حسن میربیگی، 25 بهمن سال 1364 بود که راه آسمان را در پیش گرفت. در عملیات والفجر 8 و در منطقه فاو. سه بسیجی خبر شهادتش را آوردند. سه روز بعد از این که از تشییع جنازه شهید یدالله احمدی همسنگر حسن به خانه برگشته بودیم. اول گفتند که حسن مجروح و در بیمارستان است اما پدرم لحن آنها را شناخت و فهمید دامادش به شهادت رسیده است.»
سخن امروز همسر شهید این است که ما با شهیدان زنده ایم و با شهیدان می میریم. آن روز که او همراه خانواده اش به معراج شهدای اصفهان رفت اضطراب وجودش را پر کرده بود. نوجوانی 14 ساله بود که بر تابوت همسر شهیدش ایستاد. گوشه ای از تابوت عمه و گوشه دیگر مادر شهید ایستاده بود.«از وقتی مادر شهید خبر شهادت فرزندش را شنیده بود خیلی بی تاب شده بود اما وقتی دیدم پیکر حسن را در تابوت نظاره می کند، آرامش وجودش را گرفته است. دست برد به زیر سر و صورت شهیدش را بوسید و گفت خدایا رضایم به رضای تو و بلند شد. حسن آرام در تابوت خوابیده بود. ترکش بخشی از سرش را برده بود. نگاهم افتاد به ساعتی که روز عقد به دستش بسته بودم. من در حیرت فرو رفته بودم و حالا 37 سال بعد از آن دیدار در همان حیرت فروماندم.»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
نام:
ایمیل:
* نظر:
پربازدید ها
عناوین پیشنهادی
آخرین اخبار