
روز جمعه بود. سرگرد پس از صبحانه به پارکینگ رفت و مشغول تمیز کردن ماشین شد. هوا کمکم داشت سرد میشد. بعد از تمیز کردن ماشین دوباره به خانه برگشت. تن خستهاش را روی تخت انداخت و مشغول مرور جزوههای دوره دانشجویی شد. مادر با یک لیوان چای و شیرینی وارد اتاق شد. امروز هم که تعطیلی دست از پروندهها بر نمیداری؟ کمی هم استراحت کن.» کارآگاه حیدری لبخندی زد و گفت: «مادر من پرونده نیست. جزوههای دانشگاهم است.» مادر همین طور که زیر لب غر میزد از اتاق بیرون رفت.
عقربههای ساعت سه بعدازظهر را نشان میداد. حوصلهاش سر رفته بود، لباس پوشید تا سری به «سعید» دوستش بزند. سعید دوست دوران مدرسهاش بود. تا دانشگاه همکلاس بودند. سرگرد وارد دانشگاه پلیس شد اما سعید به اصرار پدر و مادرش وارد دانشگاه فنی شد و مهندسی خواند.
تلفنی با او صحبت کرد و در پارک جمشیدیه قرار گذاشت. وقتی به هم رسیدند دوباره خاطرات گذشته را مرور کردند. تازه صحبتهایشان گل انداخته بود که تلفن کشیک قتل شروع به زنگ زدن کرد. مأمور تجسس کلانتری 18 تهران بود. جسد مرد جوانی در حاشیه رودخانه کشف شده بود. سرگرد آدرس را نوشت و همراه سعید راهی آنجا شدند.
جسد مرد جوان کنار رودخانه افتاده بود. زن جوانی در نزدیکی آن بیتابی میکرد. افسر کلانتری با مشاهده سرگرد به سوی او آمد و گزارش تحقیقات خود را گفت: «مقتول مرد 28 سالهای به نام میثم است. حدود یک ساعت قبل زن جوانی هراسان به کلانتری آمد و ادعاکرد شوهرش خودکشی کرده است. برای یافتن مرد جوان به جستوجوی رودخانه پرداختیم تا اینکه بعد از یک ساعت پیکر بیجان او را در این منطقه پیدا کردیم. جسد به شاخهای گیر کرده بود.
قسمتی از سر «میثم» دچار شکستگی شده بود که به نظر میرسید به دلیل برخورد با سنگهای کف رودخانه باشد. پس از بررسی جسد سرگرد سراغ زن جوان رفت که از مرگ شوهرش بیتابی میکرد. پس از آرام کردن زن جوان از او خواست ماجرا را تعریف کند.
«مهتاب» در حالی که با گوشه روسری اشکهایش را پاک میکرد، گفت: «من و میثم» سه سال قبل با هم ازدواج کردیم. ما عاشق هم بودیم. شوهرم یک کارخانه تولید کفش داشت. یک سال قبل با ورود کفشهای چینی ورشکست شد. از آن زمان وضعیت روحیاش به هم ریخت. گوشه گیر شده بود. زود عصبی میشد. یک بار با خوردن قرص خودکشی کرد. سریع متوجه شدم و او را به بیمارستان رساندم. او را امروز برای بهتر شدن وضعیت روحیهاش به کنار رودخانه آوردم. روی سنگ بزرگی نشست و یادداشتی نوشت و آن را داخل جیبش گذاشت. بعد هم به روی پلی که آنجا بود رفت و خودش را به داخل رودخانه پرت کرد. از دیدن این صحنه شوکه شده بودم. به دنبال او دویدم. هیچکس آنجا نبود به من کمک کند. جریان آب خیلی تند بود. نمیدانستم چه کار کنم. خودم را به کلانتری رساندم و موضوع را اطلاع دادم.»
سرگرد سپس سراغ جسد رفت و جیبهای «میثم» را گشت. یادداشتی را که «مهتاب» گفته بود پیدا کرد. مرد جوان با رواننویس آبی وصیت نامهاش را نوشته بود. در آن برگه نوشته شده بود «دیگر تحمل این وضعیت برایم غیر ممکن است. بهترین راه خلاصی از این وضعیت خودکشی است...»
سرگرد برگه را ضمیمه پرونده کرد. مشاهداتش را روی برگهای نوشت تا روز بعد پروندهها را برای رسیدگی به دادسرای جنایی بفرستد.
پس از سه ساعت با دستور قاضی ویژه قتل جسد به پزشکی قانونی منتقل شد. کارآگاه زن جوان را سوار کرد تا او را به محل پارک خودرواش برساند. وقتی به آنجا رسیدند مهتاب مشغول جمع کردن وسایلش شد. سرگرد حیدری به روی پل رفت و از بالا نظارهگر رودخانه خروشان شد.
سپس به بررسی کنار رودخانه پرداخت. ناگهان سنگ خونینی توجهاش را جلب کرد. «مهتاب» کنار خودرواش ایستاده بود و با تلفن همراهش صحبت میکرد. سرگرد سریع تلفنی با قاضی ویژه قتل تماس گرفت و سپس به سمت زن جوان رفت. «مهتاب» با نزدیک شدن افسر پرونده مشغول تشکر از او شد. بعد هم با خداحافظی سوار ماشینش شد تا برود که سرگرد جلوی او را گرفت. «شما به اتهام قتل همسرتان بازداشت هستید. باید برای تحقیقات همراه ما به کلانتری بیایید».
«مهتاب» از شنیدن این جمله شوکه شد و بریده بریده گفت: «من... من این حرف شما یک اتهام بیاساس است. میثم خودکشی کرده... من عاشق او بودم.»
وقتی به کلانتری رسیدند سرگرد، زن جوان را به اتاق بازجویی برد. «مهتاب» در بازجوییها منکر قتل شد و ادعای قبلی خود را تکرار کرد.
سرگرد سپس به دو سرنخ که در صحنه کشف کرده بود اشاره کرد.
زن خیانتکار دیگر هیچ راهی برای فرار از حقیقت نداشت. بالاخره لب به اعتراف گشود و گفت: «پس از ورشکست شدن «میثم» رفتار او تغییر کرد. خیلی عصبی شده بود. بر سر هر موضوعی درگیری به راه میانداخت. از این وضعیت خسته شده بودم . یک روز که برای خرید به فروشگاهی رفته بودم با پسر فروشندهای به نام «آرمان» آشنا شدم. ابتدا به صورت تلفنی ارتباط داشتیم اما پس از مدتی به او وابسته شده و قرار گذاشتیم با هم ازدواج کنیم. «میثم» سد راه ما بود. چند بار از او خواستم به صورت توافقی از هم جدا شویم اما قبول نکرد. سرانجام مجبور شدیم نقشه قتل او را طراحی کنیم. روز حادثه بر اساس نقشه «میثم» را به منطقهای خلوت در کنار رودخانه کشاندم. «آرمان» هم در یک فرصت مناسب از پشت با سنگ ضربهای به سر شوهرم زد که او بیهوش شد. بعد هم «میثم» را در رودخانه خفه کرد.
جسد «میثم» به دلیل خیس بودن لباسهایش سنگینتر هم شده بود، به سختی آن را داخل ماشین کشانده و چند متر پایینتر کنار رودخانه رها کردیم. نامهای من نوشتم و آن را در داخل جیبش گذاشتم و به کلانتری رفتم...»
پس از اعترافهای مهتاب سرگرد همراه دو مامور کلانتری سراغ «آرمان» رفتند. پسر جوان که در آن حوالی منتظر همدستش بود، با مشاهده مأموران متوجه ماجرا شد و خود را تسلیم کرد.
هوا تاریک شده بود که کارآگاه و دوستش راهی خانهشان شدند. در طول مسیر «سعید» پرسید: «چطور متوجه قتل شدی؟»
سرگرد حیدری در حالی که چشمانش را بسته بود پاسخ داد : «دو اشتباه عاملان جنایت راز قتل را فاش کرد. وقتی برگه وصیت نامه را دیدم به ماجرا مشکوک شدم. نامه بارواننویس نوشته شده بود. در صورتی که او داخل آب افتاده بود و طبیعتاً جوهر باید در برگه پخش میشد. آنها بعد از قتل به خاطر عجلهای که داشتند فراموش کرده بودند سنگ خونین را مخفی کنند که این دومین سرنخ بود.