شهید احمد احمدی یکی از همان دهه چهلیهایی بود که بعدها به عنوان سرباز امام خمینی راهی جبههها شد و در همین مسیر بهترینها برایش رقم خورد. احمد را تمام دوستان و همرزمانش به تواضع و فروتنی میشناسند. فرماندهی مخلص و فداکار که جز فعالیت در جبههها و مقابله با دشمنان به چیز دیگری فکر نمیکرد. نبرد در اهواز
از زنجان خودش را به جبهه رسانده بود. هنوز سه، چهار روز از شروع جنگ نگذشته بود که داوطلب رفتن به مناطق جنگی شد و سرانجام از طرف سپاه به جبهه رفت. آن روزها جنگ در اهواز جریان داشت و شهید احمدی و همرزمانش، نبرد سختی با دشمن متجاوز داشتند. پدر خانواده در سال ۱۳۵۸ از دنیا رفته بود و با وجود اینکه خانواده وضعیت اقتصادی مناسبی نداشت، باز احمد حضور در جبهه را به هر کار دیگری ترجیح میداد. هرازگاهی که به مرخصی میآمد، بعد از دیدار خانواده بلافاصله به تهران میرفت و مشغول کار بنایى مىشد. پس از مدتی کار کردن، دستمزدش را پسانداز میکرد و به مادرش میداد و دوباره به جبهه برمیگشت. شهید سال ۱۳۶۴ زندگی مشترکش را شروع میکند و با این حال هیچ چیزی مانع جبهه رفتنش نمیشود. همانقدر که در خانه مهربان و عاطفی بود به همان اندازه در جبهه جدیت داشت. در مقاطع مختلف، مسئولیتهای مهمی در جبهه داشت ولی کلامی درباره مسئولیتهایش صحبت نمیکرد. حتی زمانی که به روستای محل زندگیاش برمیگشت، لباس پاسداریاش را عوض میکرد تا مجبور نباشد از کارهایش در جبهه به کسی چیزی بگوید.
تواضع فرمانده
شهید احمدی فرمانده گروهان بود و بعد از آن فرمانده گردان شد. چند روزى به شهادتش مانده بود که فرمانده لشکر گفت: «گردان را تحویل حسن عبدلى بده و فتوکپى شناسنامه خودت و همسرت را بیاور و عملیات را تحویل بگیر.» ایشان میخواست بیاید و مدارک را ببرد که دو روز بعد از آن شهید میشود. تواضع و فروتنى احمد به حدى بود که دوست نداشت کسى بفهمد او در جبهه چهکار میکند و چه کاره است، به طورى که هنگام دفن شهید، همشهریهایش اذعان داشتند احمد شهید شد ولى ما نفهمیدیم او چه کسى بود و در جبهه چه کار میکرد.
شهید احمد احمدى فرمانده گردان حضرت ولیعصر (عج) لشکر ۳۱ عاشورا پس از شش سال حضور مداوم در جبهه در تاریخ ۱۶/۳/۱۳۶۶ هنگام گشت در محورهاى سردشت بر اثر اصابت تیر مستقیم از طرف دشمن به ناحیه سر در سن ۲۱ سالگی به شهادت رسید و آسمانی شد.
شهید راه خدا
شهید احمدی نزدیک به هفت سال در جبههها حضور داشت و جالب اینجاست شش روز قبل از شهادت وصیتنامهاش را نوشت. ایشان در وصیتنامهای که در تاریخ ۱۰/۳/۱۳۶۶ مینویسد، خطاب به خانوادهاش میآورد: «مادرم! مبادا بعد از شهادت من گریه کنى یا ناراحت باشى. مادرم و خواهران و همسرم استقامت کنید و گریه نکنید... پیام من این است براى مردم ایران، عزیزان و سروران ما انقلاب را براى احیاى اسلام شروع کردیم. این خیلى مهم است ولى مهمتر از آن ادامه و ابقاى آن است نباید صحنهها را خالى بگذاریم، به هیچ وجه شانه خالى کردن از مسئولیتها قابل قبول نیست، مادرم و همسرم اگرچه از من یادگارى نمانده است براى من این بس که شهید راه خدا شدم. همسرم صبور باش، خواهرانم صبور باشید.» برادر شهید در خاطرهای درباره کارهای خیر و نیکوکاری برادرش میگوید: «بعد از شهادت احمد که من به جبهه اعزام شدم، موقع برگشتن از پایگاه در یک کوچه تنگ و تاریک پیرزنى را دیدم که گریه میکرد، پرسیدم مادر چرا گریه میکنى؟ در جواب گفت یک احمدآقایى بود که همیشه به من غذا میداد و وسایل مورد نیازم را میآورد، میگویند او شهید شده به خاطر همین ناراحتم.»