کد خبر: 1059772
تاریخ انتشار: ۰۵ شهريور ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
سفره دلمان را برای شیاد‌ها باز نکنیم
وقتی حال فالگیر گرفته می‌شود! ته دلم می‌گویم همه این‌ها خرافات است و محال است حقیقت داشته باشد، ولی آنقدر برایم با آب و تاب تعریف می‌کند که چه چیز‌هایی از آینده و چه واقعیت‌هایی از گذشته‌اش گفته که بالاخره خودم را راضی می‌کنم تا بگویم شماره‌اش را برایم بفرست.
پریسا گربندی

ته دلم می‌گویم همه این‌ها خرافات است و محال است حقیقت داشته باشد، ولی آنقدر برایم با آب و تاب تعریف می‌کند که چه چیز‌هایی از آینده و چه واقعیت‌هایی از گذشته‌اش گفته که بالاخره خودم را راضی می‌کنم تا بگویم شماره‌اش را برایم بفرست. لبخندی می‌زند و می‌گوید مطمئنم که پشیمان نمی‌شوی و بعد از اینکه فالت را گرفت، تماس می‌گیری و می‌گویی دست‌مریزاد! بار اولی نیست که یکی از دوستانم فالگیر، رمال، کف‌بین و خلاصه یک نفر از این صنف زیرزمینی را به من معرفی می‌کند، ولی این بار فرق دارد. این بار خانمی را به من معرفی کرده‌اند که فال قهوه آن هم تلفنی می‌گیرد. می‌گوید از عواقب فال حضوری و بیماری کرونا می‌ترسد و به همین خاطر فقط تلفنی فال می‌گیرد. به دوستم می‌گویم: مگر فال، فال قهوه نیست؟ می‌گوید: چرا! می‌گویم: پس قهوه‌اش چه می‌شود؟ خودش قهوه را می‌خورد؟ دوستم ابرویی بالا می‌اندازد و با لب و لوچه‌ای آویزان می‌گوید: «تو فال‌بگیر نیستی! من را بگو که یک ساعت دارم برایت تعریف می‌کنم، حالا قهوه را تو بخوری یا خودش چه فرقی می‌کند؟ مهم این است که تمام گفته‌هایش درست است، باور کن یک چیز‌هایی می‌گوید که مو به تن آدمی سیخ می‌شود.» شماره‌اش را می‌گیرم و در کانتکت گوشی به اسم «اکرم خانم» ذخیره‌اش می‌کنم. بدم نمی‌آید به عنوان فال‌گیرنده گزارشی هم از ماجرا تهیه کنم.

تعرفه‌ها تغییر کرده!
ساعت تقریباً پنج و نیم بعدازظهر است، شماره‌اش را می‌گیرم. در حال مکالمه است. دوباره و دوباره به فاصله پنج دقیقه می‌گیرمش، ولی همچنان درحال مکالمه است. انگار دوستم درست می‌گفت سر اکرم‌خانم حسابی شلوغ است. ساعت ۷ بعدازظهر خطش آزاد می‌شود و جواب می‌دهد. می‌گویم: فال می‌خواستم، می‌گوید: قبلاً برایت گرفته‌ام؟ پاسخ می‌دهم: خیر، اولین بار است که می‌خواهم برایم فال بگیرید. یکی از دوستانم شما را معرفی کرده است؛ کمی مکث می‌کند و می‌گوید: امروز که وقت ندارم و تا ساعت ۱۱ شب وقتم پر شده است. برای فردا ساعت ۴ خوب است؟ می‌گویم: بله عالیست. می‌پرسد: «شماره کارتم را دارید؟» جواب می‌دهم: «بله! ۶۰ تومان واریز می‌کنم.» ادامه می‌دهد: «نه عزیزم! تعرفه‌ها تغییر کرده ۸۰ تومان واریز کنید و عکس واریزی را در واتساپ بفرستید. اگر تا یکی دو ساعت آینده واریز انجام نشود، وقتتان کنسل است.» قبول و خداحافظی می‌کنم. از صدایش حس خوبی نگرفتم. می‌بینی بعضی‌ها را ندیده و نشناخته چقدر دوست داری و ازشان حس خوب می‌گیری؟ آنقدر به تو حس مثبت القا می‌کنند که انگار ۱۰۰ سال است که همسایه دیوار به دیوار هم هستید. از آن همسایه جون‌جونی‌ها! اما احساسم نسبت به او خوب نبود، ولی گذاشتمش پای تعصبی که به خرافاتی بودن شغلش داشته و دارم.
تا به حال مشتری مثل شما نداشتم!
انگار ساعت از هیجان من سوءاستفاده می‌کند و قدم از قدم برنمی‌دارد، انگار الان چند روز است که ساعت روی سه و نیم جا خوش کرده! نمی‌دانم چرا اینقدر هیجان زده ام. شاید باورم شده که قرار است از گذشته و آینده چیز‌هایی بگوید که سر جایم میخکوب شوم؛ نمی‌دانم! هر چه که باشد تا نیم ساعت دیگر و بعد از نوشیدن یک قهوه مجازی مشخص می‌شود! ساعت ۴ می‌شود و تماس می‌گیرم، بعد از چند صدای بوق برمی‌دارد. سلام می‌کنم و اسمم را می‌پرسد. اسمم را که می‌گویم دیگر مجال حرف زدن نمی‌دهد. شروع می‌کند به صحبت راجع به گذشته و آینده‌ام. سکوت کرده‌ام، چند دقیقه یکبار می‌گوید:الو؟ و من در جواب می‌گویم: می‌شنوم بفرمایید! چند دقیقه بعد انگار «الو»‌هایش بوی تردید می‌دهد. انگار می‌خواهد بداند چقدر دارد راجع به من درست می‌گوید، ولی شاید برایش افت دارد که از من بپرسد. ممکن است به گفته‌هایش شک کنم.
پس تمام سؤال‌ها و شک و تردیدهایش را در گفتن یک کلمه «الو» خلاصه می‌کند و وقتی سکوت من آزار‌دهنده می‌شود، می‌پرسد: نمی‌خواهی چیزی بگویی؟ می‌گویم، مثلاً چه؟ می‌گوید: سؤالی چیزی؟ می‌پرسم: قهوه را کی باید بنوشیم؟ جواب می‌دهد: تلفنی که نمی‌شود قهوه خورد، مثلاً شما قهوه خورده‌ای، یعنی اینطوری فکر کن و من هم مثلاً فال قهوه می‌گیرم، ولی در واقع همان که تو اسمت را به من گفتی گذشته و آینده‌ات آمده جلوی چشمم! حالا این‌ها را ول کن وقتت دارد می‌گذرد سؤال بپرس! می‌گویم این چیز‌هایی که گفتید نصف بیشترش اشتباه بود! با لحن تندی جواب می‌دهد: «پس چرا الان داری می‌گویی؟ همان لحظه باید می‌گفتی تا من دوباره وارد مسیر شوم! من را از مسیر خارج کردی! تا به حال برای کسی مثل تو که مثل ماست پشت خط باشد و هیچ چیز نگوید فال نگرفته بودم؛ انرژی‌ام را گرفتی!» برای نوشتن گزارش به ادامه فال نیاز دارم؛ پس می‌گویم: نمی‌دانستم می‌توانم بین صحبت‌هایتان حرف بزنم، حالا از این به بعد.
کمی مکث می‌کند و ادامه فالم را می‌گوید: «وای خدای من! قرار است ثروت عظیمی به تو برسد! یعنی به خودت نه به پدرت می‌رسد و از طریق او به تو! آنقدر زیاد است که دیگر لازم نیست پدرت و تو بقیه عمرتان را کار کنید!» می‌گویم: «پدرم عمرش را داده به شما!» اینگونه قضیه را جمع و جور می‌کند: «خدا بیامرزد، شاید این ثروت به خانواده پدری شما می‌رسد، خلاصه به پدرتان ربط دارد!» جواب می‌دهم: «اگر قرار است به خانواده پدری‌ام برسد پس در فال من چه کار می‌کند؟» می‌گوید: «حالا این را ول کن. ببین دارم چه چیزی در سرنوشتت می‌بینم؛ کسی به اسم علی می‌شناسی؟ یک علی با قد بلند و هیکل درشت؟» می‌گویم: خیر! می‌گوید: «به ائمه اعتقاد داری؟» جواب می‌دهم: بله! صدایش را می‌لرزاند و می‌گوید: «یا خدا! پس این حضرت علی است، عبایش را دارم می‌بینم! گوش کن ببین چه می‌گویم! قرار است خدا به تو یک پسر دیگر هم بدهد! باید اسمش را بگذاری علی! او را نذر حضرت علی کن.» با تعجب می‌پرسم: «یک پسر دیگر؟» با صدایی که استیصال در آن موج می‌زند، می‌گوید: «نه! شما الان یک دختر دارید! خدا یک پسر هم به شما می‌دهد. اسم او را بگذارید علی!» دیگر دلیلی نمی‌بینم که به او توضیح دهم که اشتباه می‌کنی و من در حال حاضر دو دختر دارم نه یکی! همه چیز برایم روشن شده، مخصوصاً وقتی می‌خواهم بیشتر از گذشته‌ام بدانم و در جواب می‌گوید که همه می‌خواهند از آینده بدانند، ولی باشد از گذشته هم می‌گویم و از ماجرا‌هایی حرف می‌زند که تقریباً در بیشتر خانواده‌های ایرانی و شاید خانواده‌های دنیا اتفاق می‌افتد. فالم که تمام می‌شود نه میخکوب می‌شوم و نه مو به تنم راست می‌شود، خیلی بی‌تفاوت خداحافظی و تلفن را قطع می‌کنم!
آینده‌نگری از مسیر سفره دلمان!
ماجرا این است که نه تنها اکرم خانم بلکه تقریباً همه فالگیر‌ها، کف‌بین‌ها و رمال‌ها بیشتر از حس ششم‌شان استفاده می‌کنند تا از قهوه، تاروت و کف دست؛ آن‌ها یک حرفی را وسط می‌اندازند تا واکنش ما را بسنجند. وقتی چیزی نگوییم و سکوت کنیم، می‌دانند خیلی نزدیک به ماجرای زندگی‌مان صحبت نکرده‌اند و سریع حرف را تمام می‌کنند، ولی وقتی حرفی بزنند که ما واکنش نشان دهیم، دیگر تمام است، نانشان در روغن است! می‌دانی چرا؟ چون معمولاً وقتی موضوعی را اتفاقی درست می‌گویند، ما هیجان‌زده می‌شویم و می‌گوییم: «وای! مرحبا به شما! چقدر درست گفتید و در رابطه با همان موضوع مطرح شده چند جمله می‌گوییم. مثلاً می‌گوییم: «اتفاقاً برادرم هم... راستش مادرم هم می‌گوید... این را نگویید که داغ دلم تازه می‌شود چون... درست است اول اسمش «ع» است نامش عطیه است همان که... بله بله می‌شناسم. اتفاقاً خودم هم فکر می‌کردم برایم دعا گرفته باشد چون...» و این دقیقاً همان جملاتی است که هر فالگیری منتظر شنیدنشان است تا سرنخ را بگیرد و با موفقیت به انتهای مسیر و هدف نهایی‌اش که همان رضایت و جذب مشتری بیشتر است، برسد! هر فالگیری منتظر است تا از خودمان حرف بکشد و به خودمان با زبان خودش و با آب و تاب بیشتری برگرداند و ما که در آن چند دقیقه محو آینده‌نگری‌اش شده‌ایم، کاملاً فراموش می‌کنیم که خودمان از برادرمان حرف زده‌ایم که الان می‌گوید یک برادر هم داری که فلان است و آینده‌اش فلان می‌شود.
فراموش می‌کنیم که خودمان گفته‌ایم فلانی را بله می‌شناسم که برایم پاپوش درست کرده! که او حالا می‌گوید حواست را جمع کن که دشمن زیاد داری! ما آنقدر هیجان‌زده از صحبت‌هایی هستیم که از او می‌شنویم که یادمان می‌رود خودمان سفره دلمان را باز کرده‌ایم تا او بتواند سرک بکشد در زندگی‌مان و با همکاری خودمان یکسری اراجیف از آینده به خوردمان بدهد تا آتش زیر دیگ کاسبی‌اش روز به روز شعله‌ورتر و افراد منتظر پشت خطش روز به روز بیشتر شوند. همان افراد منتظری که ما به عنوان یک مشتری راضی آنقدر فال گرفته شده را اغراق آمیز برایشان تعریف کرده‌ایم که حالا مرید فالگیر ما شده‌اند و می‌خواهند هرطور شده از آینده‌شان بدانند و مشکلاتشان را با فال حل کنند.
همان منتظرانی که ممکن است ما هم در خرافاتی شدن و به دردسر افتادنشان بی‌تقصیر نباشیم! بعضی از ما آنقدر وابسته به این فال‌ها شده‌ایم که ممکن است درگیر مسائل مالی باشیم، ولی از ۸۰ هزار تا ۸ میلیون تومان و شاید بیشتر برای ۱۰ دقیقه مکالمه پرداخت می‌کنیم به این امید که شاید اکرم خانم و امثال او بتوانند رزق و روزی را به زندگیمان سرازیر و آرزو‌های مادی و غیرمادی‌مان را برآورده کنند و بعد از مدتی که می‌بینیم خبری نشد و آن سه روز و سه هفته و سه ماه و سه سالی که وعده داده بود آمد و خواسته‌مان محقق نشد ناامیدتر از همیشه به در دیگری می‌کوبیم و شاید فراموشمان می‌شود که درگاه اصلی جای دیگری است و اتفاقاً برای صحبت کردن و درخواست از صاحب آن درگاه نه وقت قبلی نیاز است و نه عکس فیش پرداختی!
دست‌مریزاد!
دوستم باید نتیجه را بداند پس با او تماس می‌گیرم و تا گوشی را برمی‌دارد، می‌گویم: «دست‌مریزاد!»

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار