تا حالا سر کلاسی بودهاید که بقیه از شما چندین سال جوانتر باشند؟ اگر چنین تجربهای را داشته باشید، احتمالاً آن حس ناخوشایند شرم و نابجا بودن را چشیدهاید. اینکه دیگر دیر شده و بهتر است صرفاً همان کارهایی را انجام دهید که بلدید. در واقع، عقیده جاافتادهای وجود دارد که خیلی چیزها را فقط میشود در بچگی آموخت و اگر بزرگ شوید، دیگر فایدهای ندارد. ژیمناستیک، شطرنج، موسیقی، زبانهای خارجی و بسیاری دیگر. اما این عقیده هم غلط است و هم زیانبار. تا حالا سر کلاسی بودهاید که بقیه از شما چندین سال جوانتر باشند؟ اگر چنین تجربهای را داشته باشید، احتمالاً آن حس ناخوشایند شرم و نابجا بودن را چشیدهاید. اینکه دیگر دیر شده و بهتر است صرفاً همان کارهایی را انجام دهید که بلدید. در واقع، عقیده جاافتادهای وجود دارد که خیلی چیزها را فقط میشود در بچگی آموخت و اگر بزرگ شوید، دیگر فایدهای ندارد. ژیمناستیک، شطرنج، موسیقی، زبانهای خارجی و بسیاری دیگر. اما این عقیده هم غلط است و هم زیانبار.
وقتی مجبور میشوی شطرنج یاد بگیری
چندسال پیش در تعطیلات و در یکی از شهرهای ساحلی داشتم با دخترم که آن موقع تقریباً چهارسالش بود، چکرز (یک نوع بازی فکری) بازی میکردم و غرق بازی شده بودم. همان موقع چشمان دخترم به میز کناری افتاد، جایی که یک صفحه سیاه و سفید پر شده بود از مهرههایی که از مال ما بهمراتب جذابتر بود (چه بسیار شطرنجبازان بزرگی که روزی معصومانه با دیدن «اسبها» و «رخها» جذب این بازی شدهاند.)
دخترم پرسید: «اون چیه؟» جواب دادم: «شطرنج». با حالت التماسگونهای گفت: «میشه اون رو بازی کنیم؟» با بیخیالی سرم را تکان دادم، یعنی چه اشکال دارد. البته این کار فقط یک اشکال داشت: اینکه خودم شطرنج بلد نبودم. چیزهای محوی یادم میآمد، در بچگی حرکتهای پایهای را آموخته بودم، اما بعدها هیچوقت بهطور جدی شطرنج را ادامه نداده بودم. این واقعیتی بود که در تمام طول زندگی گاهی بهطور مبهمی یادش میافتادم و حالم گرفته میشد. هربار که یک میز شطرنج خالی را در لابی یک هتل یا یک معمای مرتبط با شطرنج را در ضمیمه روزنامه آخر هفته میدیدم، داغ دلم تازه میشد. تصمیم گرفتم شطرنج یاد بگیرم، حتی اگر تنها کاربردش این باشد که آن را به دخترم یاد بدهم.
نمیدانستم برای یادگرفتن شطرنج چه کاری باید انجام دهم. تعداد کتابهای آموزش شطرنج فوقالعاده زیاد بود. صدسال گذشته بود و کلی کتاب شطرنج چاپ شده بود و هنوز بهاندازه یک کتاب ۲۸۸ صفحهای درباره این حرکت حرفهای جدیدی برای گفتن وجود داشت. واقعیتی که اوایل شروع کارتان در شطرنج زیاد به گوشتان میخورد این است که بعد از گذشت تنها سهحرکت، تعداد حالتهای ممکن برای بازی از تعداد اتمهای موجود در کائنات بیشتر خواهد شد و من وقتی در ابعاد کیهانی احساس حماقت کردم که دیدم قرار است یک بازی با چنین پیچیدگی تصاعدیای را به کسی حالی کنم که برنامه مورد علاقهاش کارتون جورج بازیگوش است. پس همان کاری را کردم که هر پدر امروزی و دارای عزت نفسی در چنین شرایطی انجام میدهد: از یک مربی کمک گرفتم. نکته اینجا بود که دنبال کسی گشتم که بتواند همزمان هم به دخترم شطرنج یاد بدهد هم به من.
ذهن تازهکار گرهگشاست
برای اغلب ما، مرحله تازه کار بودن چیزی است که باید هرچه سریعتر از آن عبور کرد، مثل یکجور بیماری پوستی که از نظر مردم ناجور است. بااینحال، حتی اگر توقفمان در این مرحله کوتاه هم باشد، باید توجه خاصی به آن داشته باشیم، چراکه وقتی از این مرحله گذشتیم به این راحتیها نمیتوانیم به آن برگردیم. هرچند با گذشت زمان، مهارت و دانش شما ارتقا پیدا میکند، اما ماندن در وضعیت ذهنی یک تازهکار، دارای ارزشی بالقوه است. دو روانشناس به نامهای دیوید دانینگ و جاستین کروگر، طبق آنچه که به اثر «دانینگ- کروگر» شناخته میشود، نشان دادند افرادی که بدترین عملکرد را در آزمایشهای شناختی مختلف داشتند همان کسانی بودند که اکثراً عملکرد واقعی خود را «آشکارا دست بالا گرفته بودند.» یعنی کسانی که «هم بیمهارت بودند و هم از بیمهارتیشان غافل.»
تمایل انسانها به انتخاب گزینههای آشنا از روی پیشفرض - که حتی در مواجهه با راهحلهای جدید و پیشرفتهتر هم اتفاق میافتد- را اصطلاحاً اثر «اینشتلونگ» مینامند (برگرفته از واژهای آلمانی به معنی «تنظیمکردن)».
در مسئله معروفی موسوم به «مسئله شمع» از شرکتکننده خواسته میشود تا فقط با استفاده از یک قوطی پر از کبریت و یک جعبه پر از پونز، یک شمع را به دیوار متصل کند. افراد برای حل این مسئله به دردسر میافتند، چراکه درمورد جعبه پونز گرفتار مشکلی به نام «تثبیت کارکردی» میشوند و آن جعبه را فقط بهچشم ظرفی برای نگهداری پونز میبینند و نمیتوانند آن را از لحاظ نظری بهعنوان یک جاشمعی تصور کنند. البته از قرار معلوم گروهی از مردم هم هستند که خیلی عالی از پس این مسئله بر میآیند: «بچههای پنجساله»، اما چرا؟ محققانی که این مطلب را کشف کردند معتقدند بچههای کوچکتر در «ادراک کارکرد» سیالتر از بچههای بزرگتر یا افراد بالغ عمل میکنند. آنها کمتر درگیر این موضوع هستند که چهچیزی برای چهکاری ساخته شده است و بیشتر از دیگران میتوانند اشیا را فقط به چشم چیزهایی ببینند که میتوانند به روشهای مختلفی مورد استفاده قرار گیرند. پس تعجبی ندارد که بتوانند بهراحتی از پس فناوریهای جدید بر بیایند، چون همهچیز برای آنها جدید محسوب میشود.
کودکان، به معنای واقعی کلمه، ذهن تازهکاری دارند که آمادگی پذیرش گستره وسیعتری از احتمالات را دارد. آنها جهان را با چشمانتر و تازهتری میبینند. چشمانی که کمتر زیر فشار تعصبات و تجربیات قبلی قرار دارد. چشمانی که کمتر تحت هدایت چیزهایی است که از درستیشان اطمینان دارند. احتمال بیشتری دارد که بچهها جزئیاتی را ببینند که بزرگترها آنها را نادیده میگیرند، چون آنها را بیربط به موضوع میدانند، چراکه بچهها کمتر در قیدوبند این هستند که نکند اشتباه کنند یا احمق به نظر برسند. آنها اغلب سؤالاتی میپرسند که بزرگسالان از پرسیدنشان ابا دارند.
مثل یک تازه کار نگاه کن!
استاد شطرنج، بنجامین بلومِنفیلد، یکقرن پیش نصیحتی کرد که در بقیه زندگیهم به اندازه شطرنج کاربرد دارد: «قبل از اینکه دستبهمهره شوید، طوری به موقعیت نگاه کنید که اگر تازهکار بودید نگاه میکردید.»
یکبار در یکی از مسابقات داشتم در سالن برای خودم قدم میزدم که چشمم به داخل یک کلاس افتاد. تعدادی از والدین را دیدم و یکنفر که بهنظر میآمد معلمشان باشد. آنها داشتند شطرنج بازی میکردند! درست در همان لحظه گروهی از بچهها از راه رسیدند و با من همراه شدند. یکی از آنها رو کرد به جمع سرخوش بچهها و با لحنی مبهم و طعنهآمیز پرسید: «اصلاً چرا باید آدمبزرگها شطرنج یاد بگیرن؟» بچهها قدمزنان عبور کردند و من همینطور که ماتم برده بود خیره شدم به تابلوی اعلانات خوشآب و رنگی که روبهرویم بود.
اوایل کار، کمی عصبی بودم. درست است که در واقعیت چیزی برای از دست دادن نداشتم، اما بالاخره آبرویم را که از سر راه نیاورده بودم. بهقول یکی از استادبزرگها: «یک بازیکن استاد هم ممکن است گاهی بد بازی کند، اما یک تماشاچی هرگز!» و من آن تماشاچی بودم اما: تشریفات بازی بهنظرم خشک و جدی میآمد، برخوردها اضطرابآور بود و بهطورکلی فضا برایم سنگین بود. سهساعت تمام به تمرکزکردن و تفکر شدید ادامه دادم درحالیکه گوشی تلفنم را هم خاموش کرده بودم. احساس میکردم مغزم را فرستادهام باشگاه.
بزرگسالان تازهکار، با نسخه شخصی چیزی دستبهگریبانند که مربیان ورزشی به آن میگویند «تهدید کلیشه.» تهدید کلیشه زمانی اتفاق میافتد که یک تصویر منفی به گروهی از بازیکنان نسبت داده و باعث میشود تا آن بازیکنان یکسری اشتباهات را مرتباً تکرار کنند. مصداق تهدید کلیشه در اینجا میشود فردی که معتقد است وقتی پیر میشویم یادگرفتن دشوارتر میشود. یک صدای خفیف، اما مهلک و عذابآور هست که به ما میگوید: «زور الکی نزن. خیلی دیر شروع کردی.»
هربار که روبهروی یک حریف جوانتر مینشستم، سعی میکردم کمی از نصیحتی را به یاد بیاورم که از کتاب تازهکار نوشته استفن ماس یاد گرفته بودم: «وقتی با آنها مواجه میشوی، انگارکن که کس دیگری هستی.»
فرضیه «کمتر بیشتر است»
وقتی از مربیام پرسیدم که آموزش شطرنج به یک بزرگسال مبتدی چه فرقی با آموزش شطرنج به یک کودک مبتدی دارد، بعد از کمی فکرکردن گفت: «آدمبزرگها باید خودشان را توجیه کنند که چرا دارند این حرکت را انجام میدهند ولی بچهها اینطور نیستند.» بعد قضیه را با یادگرفتن زبان مقایسه کرد: «بزرگسالهای تازهکار، اول دستور زبان و تلفظ را یاد میگیرند. سپس از آن برای سرهمکردن جملهها استفاده میکنند. اما بچهکوچولوها زبان را از طریق حرفزدن یاد میگیرند.» مثالی که برایم زد از آنچه احتمالاً فکر میکنید عمیقتر است. دخترم عملاً داشت شطرنج را مثل زبان اول یاد میگرفت، درحالیکه من داشتم آن را مثل یک زبان دوم یاد میگرفتم. از آن مهمتر اینکه او داشت آن را در جوانی یاد میگرفت.
اینکه میگوییم در بزرگسالی یادگیری سختتر میشود معنایش این نیست که غیرممکن میشود. دوره «حساس» بهمعنی دوره «اِلّا و لابُد» نیست و از طرفی گزارههای علمی هم هیچوقت وحی مُنزَل نیستند. بچهها اغلب بهایندلیل بیشتر پیشرفت میکنند، چون بچه هستند، زندگیشان بهطور کلی حولوحوش یادگیری میچرخد، مسئولیت خاص دیگری بر دوششان نیست و والدینی دارند که جانشان برای تشویقکردن آنها در میرود. بچهها درعینحال از انگیزه کافی برای یادگیری هم برخوردارند: اگر شما را هم مثل یک نوزاد میانداختند در یک محیط کاملاً جدید و میفهمیدید که نمیتوانید با دیگران ارتباط برقرار کنید، احتمالاً شما هم خیلی سریع همهچیز را یاد میگرفتید.
یادگیری همه چیز در هر سنی مفید است
حالا ممکن است، بهدرستی، این سؤال برایتان پیش بیاید که اصلاً چرا باید زحمت یادگیری یک عالمه چیز جدید را بر خودم هموار کنم که هیچ ربطی هم به مسیر شغلیام ندارند؟ در شرایطی که اگر خیلی هنر کنم بتوانم خودم را با نیازمندیهای بهسرعت درحال تغییر محیط کاریام هماهنگ نگه دارم، اصلاً چه معنی میدهد که بخواهم خودم را درگیر کارهایی کنم که چیزی جز سرگرمی نیستند؟
پاسخ اولم به این سؤال این است که از کجا معلوم که یادگرفتن چیزهایی مثل خوانندگی یا نقاشی، درعمل، کمکی به شغلتان نخواهد کرد؟ هرچند ممکن است در ابتدا ربطش برایتان واضح نباشد. همچنین گفتهاند که یادگیری میتواند روش مؤثری برای مقابله با استرس محیط کار باشد. وقتی چیز جدیدی یاد میگیریم، خودانگارهمان تقویت میشود و احتمالاً به قابلیتهای جدیدی مجهز میشویم. بهاینترتیب، یادگیری برایمان نقش یک «ضربهگیر استرس» را ایفا خواهد کرد. پاسخ دومم به شما این است که یادگیری برایتان خوب است. منظورم مفیدبودن خودِ چیزهایی که یاد میگیرید نیست - چیزهایی مثل خوانندگی، نقاشی یا موجسواری- (هرچند اینها هم بهدلایل مختلف مفید هستند و در ادامه به آن خواهم پرداخت). بلکه منظورم این است که صِرف یادگرفتن یک مهارت برایتان مفید است.
بهنظر میرسد یادگرفتن یک مهارت جدید، نفع مضاعف دارد و فوایدش به خود آن مهارت محدود نمیشود. مطالعهای که روی کودکان شرکتکننده در کلاسهای شنا انجام شد نشان داد فواید حضور در این کلاسها فراتر از یادگیری شناست. شناگران در تعدادی از آزمونهای جسمانی دیگر هم از غیرشناگران بهتر عمل کرده بودند. گذشته از اینها، برای دفع بلای همهگیری به نام «اعتیاد به تلفن همراه»، چه کاری بهتر از اینکه برای دوساعت تمام هوش و حواستان را معطوف کنید به یک صفحه ۶۴ خانهای و تلاش کنید تا نزدیک به بینهایت حرکت و پاسخ ممکن را در ذهنتان تجزیه و تحلیل کنید؟
نکته آخر اینکه، اگر انسان خواهان تازگی است و تازگی هم مؤید یادگیری، پس یکی از فوایدی که یادگیری برایمان دارد این است که آمادهمان میکند تا بهتر از پس تازگیهای آینده بر بیاییم. ما همواره مابین لحظات کوتاهی از بیمهارتی و استادی در نوسانیم و در این بین، گاهی اوقات محتاطانه تلاش میکنیم چگونگی انجام یککار جدید را خودمان آگاهانه برنامهریزی کنیم. برای این منظور، گاهی کتابی دست میگیریم یا یک ویدئوی آموزشی تماشا میکنیم و گاهی هم مستقیم شیرجه میزنیم وسط ماجرا.
* نقل و تلخیص از: وب سایت ترجمان/ نوشته: تام وَندربیلت/ ترجمه: بابک حافظی/ مرجع: گاردین