کد خبر: 1058348
تاریخ انتشار: ۱۸ مرداد ۱۴۰۰ - ۲۱:۰۰
واگویه‌های یک همسر و مادر آگاه، ولی خسته و درمانده
این گوشی‌لعنتی‌قاتل‌آرامش‌من‌است! من یک شهروند آگاه به مسائل به‌روزرسانی شده وطنم هستم که لحظه به لحظه کمپین‌ها و هشتگ‌ها را دنبال می‌کنم واگر موافق عقایدم باشد به آن‌ها می‌پیوندم. حالا من فارغ از هویت‌های شخصی یک شهروندم که وظیفه دارم هر روز وظایفم را مرور کنم
مرضیه بامیری

من یک شهروند آگاه به مسائل به‌روزرسانی شده وطنم هستم که لحظه به لحظه کمپین‌ها و هشتگ‌ها را دنبال می‌کنم واگر موافق عقایدم باشد به آن‌ها می‌پیوندم. حالا من فارغ از هویت‌های شخصی یک شهروندم که وظیفه دارم هر روز وظایفم را مرور کنم. برای قهرمان‌ها قلب و لایک بفرستم. خشک شدن فلان رود و قتل فلان آدم معروف را استوری کنم. چند تا پست مفهومی و دهان پرکن بگذارم تا بگویم من هم سری میان سر‌ها دارم. من حالا خیلی می‌دانم. از هر دری و هر شاخه‌ای! تقریباً در خیلی از کار‌ها و هنر‌ها شاخ شده‌ام، ولی خدا می‌داند کی قرار است تنها یکی از آن‌ها به منصه ظهور برسد. قرار است چند تا از آن هنر‌ها که هر روز دنبالشان می‌کنم جدی و برایم پولساز شود. معلوم نیست نظریه کدام روانشناس کودک درست‌تر است و من باید با کودک افسرده از کرونای خود چه کنم؟ و... خلاصه اینکه نمی‌دانم با این‌همه دانسته چه باید بکنم؟!

تصمیم گرفته‌ام از فردا عوض شوم
چند روزی است کار‌ها آن‌طور که باید، پیش نمی‌رود. از برنامه‌های شخصی و کاری خودم خیلی عقب مانده‌ام و هر بار تصمیم می‌گیرم جدی کار‌ها را دنبال کنم. به خودم انرژی می‌دهم و عزمم را جزم می‌کنم که روز را به جای خوابیدن تا لنگ ظهر با نرمش آغاز کنم و شاید کمی پیاده‌روی. در رختخواب برای فردا در ذهنم برنامه می‌چینم. برنامه‌ای که منجر به بهتر شدن نقش مادر همسر و نویسنده بودنم بشود و فرداشب که روز را مرور می‌کنم به خودم و تلاشم نمره قابل توجهی بدهم.
هر روز را با همین افکار آغاز می‌کنم، ولی در حد رؤیاست. هر بار که نمی‌شود می‌گویم از فردا. حتماً از فردا طبق برنامه پیش می‌روم. یک روز دلم برای عمر بر باد رفته‌ام سوخت. داشتم از زندگی ایده‌آل دور می‌شدم و از هدف‌هایم فاصله می‌گرفتم.

از بچگی آرزوی برنامه‌ریزی داشتم
از بچگی دلم می‌خواست برنامه‌ریزی داشته باشم و طبق برنامه پیش بروم، ولی هیچ‌وقت نتوانستم برای کاری از قبل برنامه بچینم. اگر هم می‌چیدم به آن عمل نمی‌کردم. برایم مسخره بود که دوستم کار‌های روزانه‌ای را که انجام می‌داد تیک می‌زد. خب که چه! مثلاً جارو زدن اتاق یا پختن فلان شیرینی برنامه‌ریزی می‌خواهد؟ حالا همان روز است. خودم را مجاب می‌کنم که یک روز از زندگی را با برنامه‌ریزی از پیش نوشته شده جلو بروم. مثلاً برای خودم قرار می‌گذارم که دو تا یادداشت برای روزنامه بنویسم و کار‌های فلان فیلمنامه را هم پیش ببرم. برای همسرم کیک مورد علاقه‌اش و برای فرزندم شام درخواستی‌اش را درست کنم. حالا ببینید یک روز من چگونه گذشت و بد نیست با قاتل برنامه‌ریزی من که احتمالاً شما هم خوب می‌شناسید، آشنا شوید.

خواستم خودم را با خوش‌قولی شگفت‌زده کنم!
صبح که از خواب بلند شدم خودم را در رختخواب کمی کشیدم و خمیازه کشیدم. هنوز دلم می‌خواست بخوابم، ولی به خودم قول داده بودم سر حرفم بمانم و خودم را با خوش‌قولی خودم شگفت‌زده کنم!
همان‌طور خوابیده چند تا نرمش کردم، ولی هنوز خوابم می‌آمد. طبق برنامه باید صبحانه می‌خوردم، ولی طبق عادت گوشی را برداشتم و دوری در فضای مجازی زدم. اولین پیام‌های شخصی را خواندم و هر کدام را که لازم بود جواب دادم. بعد رفتم سراغ گروه‌های خانوادگی و دوستانه و کلی متن صبح به‌خیر و استیکر ارسال کردم. دلم می‌خواست زیر کتری را روشن کنم، ولی حسش را نداشتم. به خودم گفتم فقط یک نگاه گذری کوچولو!
و این کوچولو دید زدن استوری‌های اینستاگرام دو ساعت طول کشید. از یک استوری وارد صفحه تگ شده رفتم از آنجا به صفحات دیگر و خلاصه آن‌قدر وب‌گردی کردم و در صفحات مختلف چرخیدم که چشمانم درد گرفت. حالا واقعاً گرسنگی بر من غالب شد و باید می‌رفتم صبحانه می‌خوردم. گوشی به دست روی اوپن آشپزخانه چند لقمه‌ای خوردم و به آموزش‌هایی که در پیج مدیریت فردی خوانده بودم فکر می‌کردم. در پیج آشپزی هم یک غذای تازه یاد گرفتم که دلم می‌خواهد خیلی زود آن را امتحان کنم. ولی پیج حقوق کودکان من را حسابی ترساند. مادر‌هایی که از کودکان خود برای رسیدن به آرزو‌های خود سوءاستفاده می‌کردند. آن‌هایی که قربانی تصمیم اشتباه بودند و...

هنوز هیچ کاری نکرده‌ام
آن‌قدر در آن دو ساعت به صفحات مختلف سر زدم که سرم درد گرفت از اتفاقات ریز و درشتی که زیر پوست شهر داشت رخ می‌داد. دلم برای خودم سوخت. در سخت‌ترین شرایط تاریخی مادر شده بودم و حالا باید میان هجمه‌ای از اتفاقات و اخبار ناگوار کودکم را به سلامت از پل کودکی به سرزمین نوجوانی می‌رساندم. باید تمرین می‌کردم مراقب شخصیتش باشم. مراقب ربوده شدن‌ها، گرایشات جنسی و ده‌ها داستان دیگر که اقتضای کودکم بود.
حالا من پس از ساعت‌ها پرسه زدن در صفحات مجازی و آموزش‌های ریز و درشت برای خودم یک مادر آگاه شده‌ام که می‌داند چه کند. در حال خواندن متن‌ها به خودم قول می‌دهم کودکم را در آغوش بگیرم، به او محبت کنم و در هر شرایطی او را زیر چتر حمایتم حفظ کنم. فکر می‌کنم خانه امن‌ترین نقطه جهان است برای بچه‌ها. جایی که به رشد و بالندگی جسم و فکری می‌رسند.
نگاه به ساعت که می‌کنم تا مغز استخوان جمجمه‌ام تیر می‌کشد آن‌قدر که از برنامه عقبم. هنوز نه کاری کرده‌ام نه مقاله‌ای نوشته‌ام و نه مادر و همسر و نویسنده‌ای متفاوت‌تر از دیروز!

فقط ۲ ساعت وقت برای این همه کار دارم
در حالی که هنوز سرم در گوشی است پشت لپ‌تاپ می‌روم تا هرچند دیرتر از برنامه، یادداشت روزنامه را بنویسم. می‌خواهم بنویسم، ولی مغزم یاری نمی‌کند. نه اینکه نتوانم. نه! آن‌قدر از صبح سوژه‌های مختلف خوانده‌ام که دلم می‌خواهد درباره تک‌تک‌شان مفصل بنویسم. چند خط می‌نویسم که صدای دخترم می‌آید. من را صدا می‌زند و من با هزار مکافات توانسته‌ام ذهنم را روی صفحه لپ‌تاپ متمرکز کنم. در حالی که صدای افکارم را می‌شنوم به دخترم می‌گویم صورتت را بشور چیزی بخور تا من کارم تمام شود.
دو ساعت بعد از نوشتن فارغ می‌شوم. یادداشت خوش‌رنگ و لعابی شده است. حداقل خودم را راضی کرده است. با گردنی آویزان و دستی قلم شده از شدت تایپ بلند می‌شوم و کمی راه می‌روم. دخترم می‌خواهد او را در آغوش بگیرم، ولی من وقت ندارم. هنوز شام نپخته‌ام. ظرف‌ها نشسته مانده و سبزی‌ها را همان طور پاک نکرده از دیشب در یخچال گذاشته‌ام. همه را باید در همین دو ساعت که همسرم از سر کار می‌آید تند تند انجام دهم. دخترم با حرص می‌گوید پس از صبح تا حالا چه‌کار می‌کردی و من با قیافه‌ای حق به جانب پاسخ می‌دهم سر کار بودم. برای یک لقمه نان!
تند تند کار‌های واجب را انجام می‌دهم. ولی باز دخترم تنها می‌ماند. باز با او بازی نمی‌کنم و باز...

حالا یک همسر و مادر آگاه هستم!
حالا من یک مادر آگاهم که می‌دانم چطور برای کودکم وقت بگذارم و چطور حرف‌ها و درد دل‌هایش را گوش کنم! حالا یک همسر آگاهم که می‌دانم چه عواملی در زندگی زناشویی باعث جدایی و دور شدن زوجین از یکدیگر می‌شود! حالا علت آفت‌زدگی گلدانم را می‌دانم و مثل یک کارشناس تمام‌عیار در مورد خشک شدن هورالعظیم می‌توانم حرف بزنم و نظر بدهم! من یک شهروند آگاه به مسائل به‌روزرسانی شده وطنم هستم که لحظه به لحظه کمپین‌ها و هشتگ‌ها را دنبال می‌کنم واگر موافق عقایدم باشد به آن‌ها می‌پیوندم. حالا من فارغ از هویت‌های شخصی یک شهروندم که وظیفه دارم هر روز وظایفم را مرور کنم. برای قهرمان‌ها قلب و لایک بفرستم. خشک شدن فلان رود و قتل فلان آدم معروف را استوری کنم. چند تا پست مفهومی و دهان پرکن بگذارم تا بگویم من هم سری میان سر‌ها دارم. من حالا خیلی می‌دانم. از هر دری و هر شاخه‌ای!
تقریباً در خیلی از کار‌ها و هنر‌ها شاخ شده‌ام، ولی خدا می‌داند کی قرار است تنها یکی از آن‌ها به منصه ظهور برسد. قرار است چند تا از آن هنر‌ها که هر روز دنبالشان می‌کنم جدی شود و برایم پولساز شود. معلوم نیست نظریه کدام روانشناس کودک درست‌تر است و من باید با کودک افسرده از کرونای خود چه کنم؟
حالا اندازه یک سرآشپز غذا بلدم و می‌توانم هفت روز هفته را یک غذای متنوع و جدید بپزم. حالا من یک زن آگاه خوش‌پوشم که لباس‌هایم را از سایت‌های معتبر می‌خرم و همیشه بهترین عطر‌ها را می‌زنم. حالا من همه سیاستمدار‌های ایرانی و خارجی را می‌شناسم. از فوتبال سر درمی‌آورم و جمله معروف نویسنده‌ها را دست به دست می‌کنم. حالا بیشتر می‌دانم و از حقوق شهروندی و زنانه خود با خبرم و ده‌ها دانسته دیگر که یک موهبت بزرگ محسوب می‌شود.

این‌همه دانسته چندان به دردم نمی‌خورد
با این حال احساس می‌کنم این‌همه دانسته چندان به دردم نمی‌خورد و حتی اذیتم می‌کند. می‌گویید چرا؟!
من در مقابل همه این دانسته‌ها روحی خسته‌تر دارم. روحی که هر روز با خبر جنگ و جنایت و تجاوز و کودک‌ربایی و... زخم می‌شود. آرامشی که وقتی کنار فرزند دلبندم هستم و او را در آغوش امن خود می‌فشارم با خبر‌های تلخ و ماجرا‌های عجیب زنده به گور می‌شود.
حالا غذا پختن می‌دانم، ولی وقت آشپزی ندارم. هزار مدل خوراک جدید یاد گرفته‌ام، ولی هر روز می‌اندازمش برای فردایی دیگر، چون نه حالش را و نه پولش را دارم. حالا رمز خوشبختی و برخورد عاشقانه با همسر را می‌دانم، ولی وقتی همسرم که به خانه می‌آید دل و دماغ گفت‌وگوی عاشقانه ندارم. آن‌قدر از همنوعشانش در دنیای مجازی خون دل خورده‌ام که دلم می‌خواهد تلافی همه آن‌ها را سر همسرم دربیاورم و به اندازه حرصم کم‌محلی‌اش کنم.

من از مادرم آگاه‌ترم ولی...
حالا من از مادرم آگاه‌ترم، ولی وقتم پرتر و سرم شلوغ‌تر است. برای فرزندم وقت ندارم. مدام گوشی در دست‌هایم است و صفحه‌ها را بالا و پایین می‌کنم. نمی‌دانم این همه دانسته کی قرار است به دادم برسد یا جایی به کارم بیاید، ولی روز‌های الانم را کسل و خسته‌کننده کرده و من هر روز سفیر خبر‌های تلخ مرگ و میر به هر بهانه‌ای می‌شوم و هنوز به ظهر نرسیده دلم می‌خواهد از حجم غصه‌های کاربران فضای مجازی بمیرم.
قاتل برنامه‌هایی که می‌گفتم همین است. همین اینترنت لعنتی با اخبار چندش‌آور و پر از حس مرگش.
خیلی‌ها مثل من دلشان یک جرعه شادی می‌خواهد. دل کندن از این دنیای مجازی با آدم‌ها و رابطه‌های قلابی و زندگی‌های لاکچری نمایشی که فقط بلدند دل بسوزانند و آه حسرت به دل‌مان بنشانند.‌
می‌خواهم از نو برنامه بنویسم. این بار جدی‌تر! بدون فضای مجازی. می‌خواهم به عمد مدتی خودم را از دانسته‌های اجباری محروم کنم. می‌خواهم رابطه‌های مجازی را کم کنم و به زندگی واقعی برگردم. به عشق، به حس ناب مادری و هدف‌های بزرگی که پیش رو دارم. چیزی که من می‌خواهم پشتکار است و دور شدن از همه ویروس‌های سمی و کشنده که آدم را به رخوت و یأس می‌کشانند. من نرمش واقعی می‌خواهم در حیاط خانه‌مان کنار دلبندم و همان قورمه‌سبزی سنتی، ولی کنار خانواده‌ام.
آن‌قدر غرق صفحات مجازی شده‌ام، آن‌قدر نقش بازی کرده‌ام که حتی خودم هم خودم را نمی‌شناسم. وقتش رسیده زندگی کنم و فارغ از دغدغه‌های بشر به زیستنی عاشقانه در کنار همه داشته‌هایم بپردازم.

نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار