خلق و خوی آدمها همیشه دستمایه روایتها و داستانهای آموزنده بوده است؛ روایتهایی که در مقطعی از تاریخ اتفاق افتاده است و ماجرای آن سینه به سینه منتقل شده و صدها سال میتوانند برای خوانندگان و شنوندگان درسآموز و حاوی نکتههایی مفید باشند. در ادامه درباره اخلاق و تأثیرات آن سه روایت را میخوانید. خلق و خوی آدمها همیشه دستمایه روایتها و داستانهای آموزنده بوده است؛ روایتهایی که در مقطعی از تاریخ اتفاق افتاده است و ماجرای آن سینه به سینه منتقل شده و صدها سال میتوانند برای خوانندگان و شنوندگان درسآموز و حاوی نکتههایی مفید باشند. در ادامه درباره اخلاق و تأثیرات آن سه روایت را میخوانید.
۱) به چه چیز او دلگرمی؟!
اصمعی، وزیر هارون الرشید به شکار رفته بود. وی از قافله عقب ماند و گم شد. او میگوید: در این حال، خیمهای در وسط بیابان دیدم. تشنه بودم و هوا نیز گرم بود. گفتم به این خیمه بروم و استراحت کنم تا قافله برسد.
وقتی به طرف خیمه رفتم، زن جوان و باجمالی را دیدم که درون خیمه تنهاست. تا چشم آن زن به من افتاد، سلام کرد و گفت: بفرمایید داخل. به داخل خیمه رفتم، آن زن، جایی را تعیین کرد و خودش نیز در قسمت دیگری نشست. به او گفتم: مقداری آب به من بدهد.
در این حال رنگ او تغییر کرد و گفت: چه کنم که از شوهرم اجازه ندارم، اما مقداری شیر برای ناهار خودم کنار گذاشتهام که میتوانم آن را به تو بدهم. اصمعی میگوید: شیر را خوردم. آن زن با من حرف نمیزد، به ناگاه دیدم حالش منقلب شد، نگاه کردم، دیدم که سیاهیای از دور میآید.
زن گفت: شوهرم آمد و آبی را که به من نداده بود، با خود برداشت و از خیمه بیرون رفت. من تماشا میکردم، پیرمرد سیاه بدترکیبی آمد و آن زن، او را از شتر پیاده کرد، پاها و دست و رویش را شست و با احترام او را به داخل خیمه آورد. دیدم پیرمرد بسیار بداخلاقی است. او به من چندان اعتنا نکرد و به آن زن خیلی تندی کرد.
اصمعی میگوید: از بس که از اخلاق آن مرد بدم آمد، از جا بلند شدم و ترجیح دادم که وسط آفتاب باشم تا درون خیمه! از خیمه بیرون آمدم، آن مرد به من اعتنایی نکرد، اما خانم مرا مشایعت کرد. به او گفتم: ای خانم! حیف است که تو با این جوانی و جمال به این پیرمرد دل بستهای! به چه چیز او دلگرمی؟ به پولش، به اخلاقش، به جمالش، به چه چیز او؟
یک مرتبه دیدم که رنگ خانم پرید و گفت:ای اصمعی! از تو بعید است! من خیال نمیکردم تو که وزیر هارونالرشید هستی بخواهی نمامی و سخنچینی کنی و محبت شوهرم را از دلم بیرون ببری!
آن خانم گفت: اصمعی! میدانی چرا اینچنین میکنم، من از قول پیامبر روایتی شنیدهام و میخواهم به آن عمل کنم. پیامبر اکرم (ص) فرمودهاند: الایمان نصفه الصبر و نصفه الشکر: من باید خدا را به واسطه اینکه به من جمال داد، جوانی و اخلاق خوب داد، شکر کنم و شکرش این است که با شوهرم بسازم تا ایمانم کامل شود. من بر بداخلاقی شوهرم نیز صبر میکنم. دنیا میگذرد و من میخواهم با ایمان کامل از این دنیا بروم.
محبت به همسر و فرزند باید با توجه به جایگاه او و شناخت باشد والا محبت شرطی و لحظهای هرچند برای لحظاتی تسکینبخش است، اما پایدار نیست.
از این رو پیامبر فرمودهاند: محبتت را با جرئت ابراز کنید. اگر مردی به زنش بگوید من تو را دوست دارم، این جمله هرگز از قلب و دل و ذهن زن خارج نمیشود.
۲) علی (ع) و کاسب بیادب
در ایامی که امیرالمؤمنین (ع) زمامدار کشور اسلام بود، اغلب به سرکشی بازارها میرفت و گاهی به مردم تذکراتی میداد.
روزی از بازار خرمافروشان گذر میکرد، دختربچهای را دید که گریه میکند. ایستاد و علت گریهاش را پرسید.
او در جواب گفت: آقای من یک درهم داد خرما بخرم. از این کاسب خریدم و به منزل بردم، اما نپسندیدند. حال آوردهام که پس بدهم، کاسب قبول نمیکند.
حضرت به کاسب فرمود: این دختربچه خدمتکار است و از خود اختیار ندارد، شما خرما را بگیر و پولش را برگردان.
کاسب از جا حرکت کرد و در مقابل کسبه و رهگذرها با دستش به سینه علی (ع) زد که او را از جلوی دکانش رد کند.
کسانی که ناظر جریان بودند، آمدند و به او گفتند چه میکنی این علی بن ابیطالب (ع) است. کاسب خود را باخت و رنگش زرد شد و فوراً خرمای دختربچه را گرفت و پولش را داد. سپس به حضرت عرض کرد:ای امیرالمؤمنین از من راضی باش و مرا ببخش.
حضرت فرمود: چیزی که مرا از تو راضی میکند این است که روش خود را اصلاح کنی و رعایت اخلاق و ادب را بنمایی.
۳) پیامبر (ص) و نعیمان
در مورد (نعیمان بن عمر و انصاری) از قدمای صحابه پیامبر (ص) که مردی اهل مزاح و شوخی بود، نوشتهاند: روزی عربی از عشایر به مدینه آمد و شتر خود را پشت مسجد خوابانید و به مسجد وارد شد و به حضور پیامبر (ص) رسید.
بعضی از اصحاب به نعیمان گفتند: اگر این شتر را بکشی، گوشت آن را تقسیم میکنیم و بعد قیمتش را پیامبر (ص) به اعرابی خواهد داد.
نعیمان شتر را که کشت، صاحبش سر رسید و فریاد برآورد و پیامبر (ص) را به دادخواهی خواست.
نعیمان فرار کرد. وقتی رسولالله (ص) از مسجد بیرون آمد و شتر اعرابی را کشته دید، پرسید: چه کسی این کار را کرده است؟ گفتند: نعیمان. پیامبر کسی را فرستاد تا او بیاورد.
او را در خانه (ضباعه بنت زبیر) یافتند که نزدیک مسجد بود. فرستاده را به محل مخفیگاه اشاره کردند که درون گودالی با مقداری علف تازه خود را پوشانده بود.
فرستاده نزد پیامبر (ص) آمد و همراه پیامبر با جمعی از اصحاب به منزل (ضباعه) آمدند و فرستاده جای مخفی شدن نعیمان را نشان داد.
پیامبر (ص) فرمود: علفها را از او دور کنید و آنها چنان کردند، نعیمان از مخفیگاه بیرون آمد.
پیشانی و رخسار او از آن علفهای تازه رنگین شده بود. پیامبر فرمود:ای نعیمان این چه کاری بود انجام دادی؟
عرض کرد: یارسولالله قسم به خدا آن کسانی که شما را به محل مخفی من راهنمایی کردند به این کار وادارم کردند.
پیامبر (ص) تبسمکنان رنگ علف را با دست مبارک خود از پیشانی و رخسار او دور کردند و قیمت شتر را به مرد اعرابی دادند.