از منهتن به مراکش، از مراکش به مادرید و از آنجا هم به مونیخ. گرچه جاشوا کوهن شهر و دیار خود را به بهانههای واهی ترک کرده، اما سعی میکند با خودش صادق باشد: «انگیزه اصلیام برای رفتن... فقط درآنجا بودن بود.»، اما آنجا هم انگار نمیتواند جلوی ملالانگیزی روزها را بگیرد و قرار است دوباره برگردد سر جای اول. او در سفرهایش قانون نقضناپذیری یاد گرفته است: مراکش - و هر جای دیگری در دنیا- یک ویژگی دارد: وقتی آنجایی، میخواهی هر جایی باشی جز آنجا. از منهتن به مراکش، از مراکش به مادرید و از آنجا هم به مونیخ. گرچه جاشوا کوهن شهر و دیار خود را به بهانههای واهی ترک کرده، اما سعی میکند با خودش صادق باشد: «انگیزه اصلیام برای رفتن... فقط درآنجا بودن بود.»، اما آنجا هم انگار نمیتواند جلوی ملالانگیزی روزها را بگیرد و قرار است دوباره برگردد سر جای اول. او در سفرهایش قانون نقضناپذیری یاد گرفته است: مراکش - و هر جای دیگری در دنیا- یک ویژگی دارد: وقتی آنجایی، میخواهی هر جایی باشی جز آنجا.
در سال ۱۸۹۲ روانشناسی فرانسوی بهنام ژول دو گوتیه کتابچهای با عنوان «بواریسم، روانشناسی در اثر فلوبر» نوشت. او در سال ۱۹۰۲ نسخه فلسفیتر همین کتاب را با عنوان «بواریسم، آزمون قدرت تخیل» منتشر کرد. به دومی بیشتر از اولی استناد شده است، گرچه به نظر میرسد هیچکدام بهدقت مطالعه نشدهاند. بههرحال، دستکم اگر فلوبر را تخصصی خوانده باشید، متوجه میشوید که «دو گوتیه» نام مشهوری است، شاید صرفاً بهخاطر کشف عارضهای که به نحوی بینقص در زن قهرمان داستان فلوبر تجسم یافته است. او بهزبان سرد فرانسوی توضیح میدهد بواریسم قدرتی است که به انسان محول شده تا خود را غیر از آنی که هست تصور کند. مشکل مادام بواری فقط این است که این قدرت را بیشازحد توسعه و پرورش داده است. زن بیچاره نمیتواند جلوی تخیلاتش را بگیرد. نمیتواند تصور نکند که کسی است غیر از آنکه هست، نمیتواند تصور نکند که در جایی است غیر از آنجا که هست. تمام روز را اینگونه سر میکند. در ماه عسل خود رؤیای سوئد و اسکاتلند و سرزمینهای دوردست را در سر میپروراند که طبیعتاً باید شادیبخش باشد. او خیال میکند مانند گیاهی است که فقط به خاکی مخصوص نیاز دارد.
آری فکر میکنم، در عمق جهنم باشکوه گوگلبوکس، من هم همینطورم. من مادام بواری نیستم. من مَردَم. اواخر دهه ۸۰ در بیمارستانی در نیویورک به دنیا آمدم و برای رفتن به خارج کلی وقت آزاد دارم؛ پیوسته به این کار ترغیب شدهام. این حق مسلم من است و اصلاً متأهل نیستم. اما اگر هم روزی متأهل شوم، یقین دارم در ماهعسل هم در خیال خودم به ماهعسل خواهم رفت. نه، من باتجربهام؛ مرغ همسایه همیشه غاز است.
ششسال پیش، پس از تحصیلاتم در کالج، به مراکش رفتم. از آن دسته آدمهایی نبودم که بلافاصله به بروکلین گریختند. تقریباً همه کسانی که دوستشان داشتم چنین کردند و من هم در دلم احساس میکردم چندان مهم نیست. حالا بیشتر شبها کابوس میبینم که به آنها ملحق شدهام و در ویلیامزبرگ ساکنم، اما در ۲۲سالگی حتی تصورش را هم نمیکردم روزی برسد که به خارج نروم. من رفتم به رباط، پایتخت مراکش. آنجا چه کار میکردم؟ رفتم تا زبان انگلیسی تدریس کنم؛ این یکی از جوابهاست. بهتر است بگویم رفتم که رفته باشم و آموزش انگلیسی روش من برای آنجا ماندن بود. وقتی از من پرسوجو میکنند، پاسخی اینچنینی میدهم: «یادگیری زبان عربی، مسافرت، نوشتن، تدریس زبان انگلیسی، برای پول درآوردن. اما انگیزه اصلیام فقط درآنجا بودن است.»
واقعیت این بود که تصمیم گرفته بودم به خارج بروم، گویی «خارج» مکانی بود که قرار بود آنجا بروم. پس از فارغالتحصیلی، محبوبترین استادم شعر زیر را در ایمیلی به من فرستاد: رهروان حقیقی آنهاییاند که رهسپار میشوند فقط برای رهسپارشدن: با قلبی بهسَبُکباری بادکنکها، راهشان را از مسیر سرنوشتشان کج نمیکنند و بیآنکه بدانند چرا همواره میگویند: ادامه میدهیم...
زندگیام، در رباط، پُر از پشتهای از هیچ است. چند ماه اول، تصمیم دارم دوستان زیادی پیدا کنم، دوستانی محلی؛ این یعنی گذراندن ساعتهایی طولانی در کافهها یا پاتوقها، درحالیکه با دوستان همسن و سال مراکشیام روی کاناپهها پخشوپلا شدهایم، لم میدهیم و تنآسایی میکنیم. قهوه، چای و فانتا میخوریم و...
چه مرگم شده؟ کییرکگور در کتاب «یا این یا آن» در فصل کوتاهی با عنوان «تناوب زراعی»، خستگی و ملالت انسان را به زبان کشاورزی توصیف میکند. روح ملالتزده انسان نیز همانند کشاورز بیخرد و بیهنر پیوسته خاک زیر پای خود را عوض میکند. با خود میگوید مثلاً اگر بروم آنجا رهایی مییابم. کوچنشینی و سرگردانی شروع میشود: «یکی از زندگی در روستا خسته شده است، به شهر کوچ میکند؛ یکی از سرزمین بومی خود خسته شده است، به خارج میرود؛ یکی از اروپا به ستوه آمده است، به امریکا میرود و... دستآخر، یکی هم غرق رؤیای سفر بیپایان از ستارهای به ستاره دیگر شده است.» لازم نیست برای زندگی اینچنینی واقعاً سفر کنید: «یکی از غذاخوردن در ظروف چینی خسته شده است، در ظروف نقره غذا میخورد؛ یکی از آن هم خسته میشود، سراغ ظروف طلا میرود؛ یکی نصف رُم را به آتش میکشد تا آتشسوزی بزرگ شهر تروا را درک کند.»
همینطور فرار میکنید و فرار میکنید و مرتب با این واقعیت مواجه میشوید که در نهایت هیچ نقطه شادی روی زمین نیست، جایی که واقعاً در آن به کامیابی برسید، مثل یکی از رؤیاهای مادام بواری. من در رباط دریافتم که این همان حقیقت پنهان آن اصل اخلاقیای است که خودم ساخته بودم: شکست ذاتیاش نیروی محرکهاش نیز است. به بیان کتاب یا این یا آن: آن بینهایت بد.
اما بینهایت خوب هم داریم، بینهایتی که بسیار شبیه به نوع بد آن است، اما درواقع همان نیست. مؤلف کتاب یا این یا آن پیشنهاد میکند که بهجای تغییر پیدرپی خاک، باید روش کشت و نوع بذر خود را عوض کنید. باید به قطعهزمین کوچک خود بچسبید و برآورد کنید که چگونه میتوانید آن را به گونهای متفاوت آباد کنید. میتوانید بهجای گرفتارشدن در دام جستوجوی مزمن و عادتزده دنیای جدید، بکوشید با دنیای محدود و پایانپذیر سازگار شوید. مثلاً عنکبوتی جلوی شما ظاهر میشود. یگانه وظیفه شما، مثل یک زندانی تنها در انفرادی یا مثل یک دانشآموز کلاس اول، این است که همه توجه خود را به آن معطوف و تکتک حرکاتش را وارسی کنید. با مشاهده آن درمییابید که چه قابلیتهایی دارید. به بیان نویسنده، این اصل را «اصل محدودیت» مینامند، قانونی جدید. به اینترتیب کمکم شروع میکنید به انتخاب دنیای کوچک، ملالانگیز و پیوسته یأسآور، بهجای انتخاب دنیاهای همیشه بهتر که ذهنتان را پر کردهاند. تفاوت بین «آنجابودن» و «واقعاً آنجابودن» به این بستگی دارد که چقدر خودتان را وقف قضیه کرده باشید.
این ایده برای بیقراری اخلاقی من گزینه جذابی است. آهسته راه میافتم. شش سال پس از دوری از رباط، ریسک ثبتنام برای خبرنامه شرکت هوم دیپو را به جان میخرم. ظروف پلاستیک تاپِروِر جمع و کیسهای را با کیسههای زیاد پر میکنم. عکسها را قاب میکردم، اما همیشه از عکسگرفتن دوری کردهام، بهخصوص وقتی در رباط زندگی میکردم. خویشتن پیشین من نوید میدهد که این با تبدیلشدن به صاحبخانه مدنظر نیچه یکی نیست. دستکم یک نشان خوشامدگویی دارم که از مردی در گوشهای از شهر خریدم، نشانی چوبی و پیشپاافتاده که از داخل خانه جلوی در گذاشتهام. به آن قسمت شهر برگشتهام. پس از ترک مراکش سه بار به آنجا بازگشتهام. من میگویم نمیتوانم بمانم و مردم با تکان سر تأیید میکنند. از یک منظر، این تراژدی حقیقی مادام بواری است و رنج و محنتش چقدر عمومیت دارد.
•نقل و تلخیص از: وبسایت ترجمان/ نوشته: جاشوا کوهن/ ترجمه: مجتبی هاتف/ مرجع: پوینت