
درقسمت هایی قبلی مصاحبه آقای محمود بازرگانی با سیر زندگی ایشان، نحوه مبارزات و دستگیری این مبارز انقلابی آشنا شدیم . در این قسمت نیز نکاتی دیگر از زندگی ایشان در بند موقت زندان شهربانی، نحوه دادگاهی و خاطراتی از زندان قصر وجود دارد.
در بند موقت شهربانی نوع زندگی و نوع ارتباطات بسیار خوب بود چون تحت کنترل ساواک به آن صورت نبود و مأمورین شهربانی نظارت داشتند و گذشته از آن مطالعه و سپری کردن وقت برایمان نوعی تفریح به حساب می آمد. محیط زندان هم به دلیل بسته بودنش باعث می شد تعارضات مختصری وجود بیاید. این تعارضات به جهت وجود عقیده های مختلف بود، اینکه عنوان شد که نیروهای مذهبی در زندان با چپیها زندگی میکردند به این صورت نبود که هر چه آنها میگفتند ما قبول میکردیم و هرچه ما میگفتیم آنها قبول میکردند.
اما زندگی در قصر به نوعی بود که همه بتوانند از وقت خود استفاده کنند و زیر ساختارهای اعتقادی خود را بسازند مخصوصا آدمهایی مثل من که بسیار به مطالعه نیاز داشتند و در ابتدای راه بودند.
یکی از نکات جالب این بود که در سیستم زندانبانی رسم بود، هر چند وقت یک بار اتاقهای بندها را تفتیش میکردند و این امر فقط مختص زندانیهای سیاسی نبود، بندهای زندانیهای عادی را هم تفتیش میکردند. در بند موقت شهربانی 2 مرتبه آمدند و همه زندانیها را به حیاط فرستادند و اعلام کردند از هر اتاق یک نفر به عنوان نماینده بماند، میخواهیم سلول ها را تفتیش کنیم. از قبل هم اعلام نمیکردند که میخواهند تفتیش کنند به صورت ناگهانی تعدادی مأمور به داخل بند میآوردند و تفتیش می کردند. در بند موقت تفتیش نسبتا راحت انجام میشد و زندانیها زیاد حساسیت به خرج نمیدادند مثلا اگر چند جلد کتاب داشتند آنها را پنهان نمیکردند چون مأمورین زیاد متوجه نمیشدند یا اگر هم متوجه میشدند عکس العملی نشان نمی دادند چون آنها مأمورین شهربانی بودند. خاطرم هست آن روز که تفتیش صورت گرفت برای ما روز بسیار جالبی بود چون آیت الله غفاری در حال تفسیر قرآن بودند و ما هم مستمع که یک دفعه صدای درهای آهنی آمد و مأمورین وارد بند شدند. در بندموقت حدودا سی اتاق وجود داشت که 50 نفر مأمور داخل شدند، آنها مأمورین شهربانی بودند که به صورت مجهزآمده بودند. حاج آقا غفاری با حوصله، مکث و اشراف کامل در حال تفسیر بود، در این جلسه آقایان سالاری، حسینی(امام جماعت یکی از مساجد زاهدان)، امینی (از علمای بسیار خوب کرمان) هم حضور داشتند. من به عنوان نماینده اتاق انتخاب شدم. انتخاب نماینده اتاق هنگام تفتیش به این دلیل بود که هنگام انجام کار مأمورین شهربانی وسایل زندانی ها گم وگور نشود. به این ترتیب هم زندانیان و هم مامورین تأکید داشتند که حتما یک نماینده داخل اتاق باشد. آنها شروع به گشتن اتاقها کردند. یکی از مأمورین که اهل تربت حیدریه بود به همراه یکی دیگر از مأمورین مسئول گشتن اتاق ما شدند. برای آن مأمور جای سوال بود که من با این سن کم در زندان چه میکنم. من شروع کردم با او به صحبت کردن نه به جهت اینکه بخواهم مبارزه را تبلیغ کنم. حواسم به این بود که حرفی نزنم و تنها هدفم آن بود که آن مأمور را از دست ندهم چون آدم باصفایی بود. او به من گفت: شما فکر میکنید میتوانید شرایط را تغییر دهید؟ که این سوال او هیچ وقت از ذهنم خارج نمیشود. هیچکس باورش نمیشد که رژیم تغییر کند. در جواب سوالش گفتم: نه بحث تغییر نیست، من چند تا کتاب و جزوه خواندیم و به دیگر دوستان دادم که من را دستگیر کردند و مشخص هم نیست وضعیتمان چطور شده؟ خلاصه من با آن مأمور بسیار صمیمی شدم. در تفتیش معمولا پتوها را از اتاقها خارج میکردند و کف اتاق را کاملا میگشتند و پتوها را تکان میدادند.