محمد مهر
يك رابطه براي اينكه پيش برود و همچنان بين طرفين فعال بماند به مراقبت نياز دارد. تصور كنيد شما ساختماني ساختهايد. ساختمان قابل دفاع و محكمي هم ساختهايد اما همان ساختمان تر و تميز كه اصولي هم ساخته شده نياز به مراقبت دارد،يعني اصل تعمير و نگهداري كه امروز در ساختمانها، تجهيزات و تأسيسات به عنوان يك علم شناخته ميشود و مهندساني در اين شاخه از دانش تربيت ميشوند. فكر كنيد پلهاي كابلي كه در دنيا ساخته ميشوند اگر به حال خود رها شوند طي چند سال زنگ ميزنند، ميپوسند و از بين ميروند. براي ساخت اين پلهاي عظيم هزينههاي ميلياردي صرف ميشود و اگر اين سازهها زنگ بزنند و فرسوده شوند در واقع يك سرمايهگذاري عظيم را از دست دادهايم، بنابراين هزينهاي را صرف نگهداري اين سازهها ميكنند، مثلاً هر چند وقت يك بار سطوحي كه بيشتر در معرض اكسيده شدن و زنگ زدن قرار دارند مورد بازرسيهاي فني قرار ميگيرند و اگر نياز به رنگآميزي و پوشش مجدد داشته باشند اين كار صورت ميگيرد. اين نسبتها در دنياي روابط ما هم صدق ميكند و تعريف خود را دارد.
هر رابطهاي از جمله رابطه همسري به هر اندازه هم كه محكم و اصولي بنا شده باشد بينياز از مرمت، نگهداري و پالايش نيست. اشتباه بسياري از آدمها در اين است كه تصور ميكنند چون ابتداي ازدواج، عاشقانه همديگر را دوست دارند اين عشق مثل يك سفره زيرزميني مذاب و هميشه جوشان زير ديگ زندگي آنها خواهد جوشيد و خروشيد و به آنها گرما و حرارت خواهد داد اما واقعيت آن است كه اينطور نيست. اگر سفرهاي هم وجود دارد ما با نفس خود بر آن سفره ميدميم و به جوش ميآوريم و با دست خودمان آن مواد گداخته را به سمت ديگ زندگيمان هدايت ميكنيم و اگر اين دميدنها قطع شود آن مواد گداخته هم سرد خواهد شد. در واقع ما مثل آهنگراني هستيم كه اگر هم در مغازه آنها گداختي صورت ميگيرد با تلاش و زحمت است و هيچ آهنگري را نميبينيد كه مغازهاش بر دهانه يك آتشفشان باشد و به گداختنيهاي رايگان دسترسي داشته باشد. روابط ما به هر اندازه كه از سر محبت و منطق استوار شده باشد اگر به حال خود رها شود دستخوش تغييرات بسياري خواهد شد.
گاه تلقي ما از عشق ممكن است كاملاً گمراهكننده باشد. اين مطلب بسيار مهمي است كه زوجها بايد به آن توجه داشته باشند. اينكه ما تصور كنيم عشق حالتي صفر و صدي است يك تصور گمراهكننده است، اينكه يا به وجود ميآيد يا به وجود نميآيد. اگر به وجود نميآيد يعني كه هرگز به وجود نخواهد آمد و اگر به وجود ميآيد يعني هيچ ميرايي در كار نيست و هيچ نقصي در اين عشق به وجود نخواهد آمد، اينها همه تصوراتي گمراهكنندهاند.
اساساً آيا عشق يك موجوديت مستقل از ماست؟ ممكن است برخي از ما بر اين تز و نظريه پافشاري و تصور كنيم كه «عشق آمدني بود نه آموختني» و وقتي هم ميآيد يعني تا پايان با ما خواهد بود اما حتي اگر عشق آمدني باشد ماييم كه عشق را ميآوريم. از طرف ديگر آمدن عشق به اين معنا نيست كه او تا پايان با ما قرارداد دارد و در هر هوايي و در هر حالتي با ما خواهد بود. مثل اين ميماند كه بهار را به خانهات دعوت كني و بهار هم بيايد و بعد انتظار داشته باشي در هر فصلي اين بهار بماند. به محض اينكه فصل مساعد بهار كنار برود بهار هم خواهد رفت. اينطور نيست در هر شرايطي گلها و درختان به بار بنشينند، همچنان كه مولانا در فيه مافيه اشاره ميكند و به زيبايي اين حقيقت را تشريح ميكند:«گل و ميوه نميشكفد به پاييز، كه اين مناظره باشد و گل را آن طبع نيست كه مقابلگي كند با پاييز. اگر نظر آفتاب حمل تافت، بيرون آيد در هواي معتدل عادل. و اگرنه سر دركشيد و به اصل خود رفت. پاييز با او ميگويد: اگر تو شاخ خشك نيستي، پيش من برون آي، اگر مردي. او ميگويد: پيش تو من شاخ خشكم و نامردم. هر چه خواهي بگو.»
در اين جا مولانا مناظره و گفتوگوي پاييز و گل را مطرح ميكند و ميگويد پاييز به گل ميگويد تو كه شاخ خشك نيستي و ميگويي گل هستي پس خودت را به من نشان بده. مگر تو نميگويي كه من گلم پس كو؟ اگر ادعا ميكني كه گل هستي خودت را نشان بده. با چنان لحني هم حرف ميزند كه طرف مقابل را مجاب كند چون موضوع مردي و مرد بودن و روي قول خود ايستادن و پاي عهد ماندن را هم پيش ميكشد اما آن گل فريب نميخورد و ميگويد من نامردم. من همان شاخ خشكم و اصلاً چه كسي گفته است كه من گلم.
اين عبارتها شگفت و بيمانند است. پاييز در اينجا خزان روح آدمي است. پاييز در اينجا وسوسهها و وسواسها و جلوهگريهايي است كه در روح و روان آدمي نمايان ميشود و ميخواهد به واسطه آن وسوسهها روح انسان را به غارت ببرد و عطر حقيقت و فطري روح انسان را از او بگيرد اما انساني كه ميخواهد به رشد و حيات روحي خود ادامه بدهد در دام اين وسواسها و وسوسهها نميافتد و به آن پاييز ميگويد اصلاً خبري نيست و اشتباه آمدهاي و گلي اينجا وجود ندارد كه بخواهد خودش را به تو بنماياند.
در واقع انساني كه به دنبال رشد است فصلها را ميشناسد و ميداند كه نبايد خود را به هر كسي نمايان كند دقيقاً مثل گلها و درختان كه اين مهارت را در درون خود پروردهاند و ميدانند خود را براي چه كسي و براي چه فصلي نمايان كنند. زوجهايي هم كه دنبال زندگي مشترك خوب ميگردند ميدانند كه عشق در هر فصلي نخواهد ماند و اگر آن عشق بخواهد خود را در هر فصلي نمايان سازد از ميان خواهد رفت و پژمرده خواهد شد.
نكته مهم پايبندي به اصل همسايگي است. اينكه امام علي (ع) ميفرمايند اگر صبور نيستي خودت را به صبوري بزن، بر همان اصل همسايگي و قرابت تأكيد ميكنند. آدمي با مفاهيم همسايگي ميكند. به آنها نزديك و از ايشان دور ميشود. اگر كسي صبور نيست راهش اين است كه مدتي مثل صبورها رفتار كند، يعني ببيند يك صبور چطور نشست و برخاست ميكند، مدام تلاش كند راه رفتن او را تقليد كند. در آن صورت روزي خواهد آمد كه راه رفتن او به اصل زندگي خودش تبديل شده باشد. اين درباره زندگي عاشقانه هم صدق ميكند. اگر كسي ميخواهد عاشقانه زندگي كند راهش اين است كه خودش را به عاشقي بزند و براي عشق همسايگي كند. اگر من همسايه كسي باشم كه در خانهاش درخت بزرگ سيبي دارد كه شاخههايش تا خانه من امتداد يافته آن سيبها در خانه من هم خواهد افتاد و باد و نيروي جاذبه سهم مرا هم خواهد داد. اگر من در خانهاي باشم كه همسايه من گلهاي معطري دارد نسيم سهم عطر مرا هم از آن گلها خواهد آورد، بنابراين راهكار همان رسيدن به همسايگي است تا آرام آرام همان مؤلفهها و شاخصها در تو هم جوانه بزند.