زهرا محسني فرد
بعضي چيزها را تا تجربه نكني نميفهمي. ميدانم اين جمله را زياد شنيدهايد اما واقعاً بعضي چيزها را تا تجربه نكني نميفهمي! مثلاً من مطمئنم كسيكه برنامه ترم اول دانشگاه را تنظيم ميكند و شش واحد درسي آن را در ساعت 5 تا 7 عصر ميگذارد، اگر يك بار وضعيت من براي برگشتن به خانه - از اين سر شهر به آن سر شهر- را در غروب سرد و شلوغ پاييز تجربه ميكرد، ميفهميد كه چه مردم آزارياي ميكند! ميفهميد وقتي چند نفري پشت در واحد آموزش عزا ميگيريم كه «چرا تا اين ساعت برنامه درسي تنظيم ميكنيد؟» از روي تنبلي نيست، سوسول بازي هم نيست. ميفهميد كه نميگوييم تافته جدا بافتهايم، فقط دختراني مستقليم در اين شهر پرمسئله؛ به همين سادگي!
شما بگو، ساعت از شش و نيم گذشته و ديگر شب شده كه كلاس تمام ميشود. استاد با طمأنينه و صبر و حوصله، ليست آموزشي را از كيفش بيرون آورده و حضور و غياب ميكند و شما تا حاضري بزني و خداحافظي كني و خودت را به در خروجي دانشكده برساني، حداقل 15 دقيقهاي طول ميكشد. حالا اگر بخواهي نماز مغربت را هم كه يك ساعتي از آن گذشته بخواني كه بايد 15 دقيقه ديگر وقت بگذاري؛ ساعت هفت ميشود و بايد حداقل 10 دقيقهاي هم در باد و سوز سرما –كه از چادر و پالتو عبور كرده و سريع خودش را به مغز استخوانت ميرساند- كنار خيابان منتظر بماني تا ماشيني مرحمت كند و بايستد كه شما را تا نزديكترين مترو برساند؛ حالا اگر باران هم ببارد و مادر عزيز هم شرط كرده باشد كه فقط سوار تاكسيهاي مطمئن بشوي، كه ديگر هيچ!
پله برقيهاي مترو را دوتا يكي پايين ميروي، با كولهپشتي سنگين و كتابهايي كه از كتابخانه امانت گرفتي. ميايستي تا قطار برسد و شما جايي در واگن پيدا كني و نيم ساعت بعد برسي به ايستگاه مقصد. حالا اگر قرار باشد در اين ميان خط مترو هم عوض كني و قطار هم با تأخير برسد كه ديگر هيچ! تازه آن جا بايد دوباره ماشين سوار شوي كه تو را تا سر كوچه خانه برساند و از آنجا با كوله و كتابها و چادري كه به دندان گرفتهاي از تاكسي پياده شده و پياده كوچه يكطرفه را تا انتها بروي و زنگ خانه را بزني و خسته و با دستاني يخزده، در واحد را بازكني. آنجاست كه مادر از آشپزخانه صدا ميزند:«بالاخره رسيدي؟ الان وقت خونه اومدنه دختر؟ معلوم هست كجايي مادر؟ خراب شه اين دانشگاه!». حالا اگر...؛ چه بگويم آقا، فراموش كن! بعضي چيزها را تا تجربه نكني نميفهمي.