- نام؟
- رضا
- اتهام؟
- تلاش در جهت اقتصاد مقاومتی!
- مسخره میکنی؟
- نه بخدا!
- واسه چی گرفتنت؟
- نمیدونم والا! یه روز توی کارگاه بودم که اومدن گرفتنم.
- نمیدونی؟ اینهمه شاکی داری و نمیدونی؟ از بانک و وزارت صنعت و بیمه گرفته تا اداره کار و وزارت امور خارجه از تو شاکی هستن!
- چی بگم... من اصلا نمیدونم قضیه چیه؟
- بانک مرکزی از تو به جرم جعل اسکناس شکایت کرده!
- بخدا دروغه... من اسکناس جعل نکردم!
- دروغ نگو... بانک کلی سند ارائه داده که ثابت میکنه که با ۱۷ بار درخواست وام تو مخالفت شده بوده و علی رغم اینکه تونسته بودی ۵۰ نفر ضامن با نامه کسر از حقوق بیاری باز هم حتی یه قرون بهت وام ندادن، پس پول تاسیس کارگاه رو از کجا آوردی؟
- طلاهای خانمم رو فروختیم. دو تا موبایل خوب هم داشتیم که فروختیم، گفتیم حالا از همین موبایل چراغ قوهدارها داشته باشیم مگه چی میشه؟ مادرم هم یه گردنبند داشت میخواست بده به دخترم، گفت الآن میدم که بزنید به کار و کاسبی. از صندوق قرضالحسنه هم دو تومن وام گرفتیم. یه پول هم گذاشته بودیم کنار السیدی ۵۰ اینچ بخریم، گفتیم خونه ۵۰ متری تلویزیون به این گندگی میخواد چی کار.
- عجب... اداره کشاورزی شکایت کرده که علیرغم اینکه بارها بهت گفتن در این منطقه خیار به عمل نمیاد اما نه تنها خیار بعمل آوردی که کارگاه تولید خیارشور هم راه انداختی. ازت شاکیان که حرفشون رو گوش ندادی و مرجعیت علمیشون رو بردی زیر سؤال!
- والا باید از خیارها شاکی باشن که حرفشون رو گوش ندادن و عمل اومدن! البته اونها راست میگفتن، اما من یک کم مطالعه کردم دیدم اگر یه تغییر کوچیکی توی دمای هوا و میزان آبیاری بدم و یه نوع کود خاص استفاده کنم اینجا خیار عمل میاد... من از طرف خیارها معذرت میخوام، ببخشید!
- مسخره میکنی؟
- نه خب چی بگم... شما ببخشید.
- اداره بیمه شکایت کرده که با پرداخت به موقع حق بیمه ۵ تا کارگرت باعث شدی یکی از باجههاش که مخصوص رسیدگی به شکایاته بیکار بمونه و کارمندش بیکار بشه.
- شرمنده، در اسرع وقت میگم یکی از کارگرهام بره ازم شکایت کنه!
- دیگه داری مسخره میکنی!
- نه بابا... معذرت میخوام.
- نماینده وزارت امور خارجه شکایت کرده که تو با تولید خیارشور باعث شدی چند تا شرکت فرانسوی که بعد از سفر هفت تا وزیر راضی شده بودند برای صادرات خیارشور با ایران قرارداد ببندند منصرف بشن و این به بهبود تصویر ایران در جامعه بینالملل که بعد از برجام اتفاق افتاده بود ضربه زده!
- از طرف من به اون شرکتها بگید برگردن و قرارداد ببندن، من خودم همه خیارشورهاشون رو میخرم و میخورم!
- من میگم داری مسخره میکنی نگو نه!
- عجب گیری افتادم.. خب چی بگم آخه!
- این رو چی میگی؟ اداره کار نوشته بعد از سه سال با پیگیریها و اصرارها و آشنا دراومدن عموت با آبدارچی اداره، واسهت توی مرکز پژوهشی «نقش گیربکس پیکان در نجات فیتوپلانگتونهای اقیانوس اطلس» یه کار پیدا کرده بوده که میتونستی از صبح تا ساعت دو بری اونجا و حقوق ثابت با عیدی و سنوات و تشویقی و کارانه و... بگیری اما قبول نکردی و اومدی اینجا از صبح تا شب داری جون میکّنی. اداره کار شکایت کرده مسخرهشون کردی. این رو دیگه مسخره کردی ناموسا!
- بابا من دیدم اون کار هیچ ربطی به رشته تحصیلی من نداره، بعد هم فایدهای واسه کسی نداره، گفتم یه کاری راه بندازم هم به درد مملکت بخوره، هم چهارنفر برن سر کار و نون ببرن سر سفره زن و بچهشون... بعد هم نمیدونید آدم شب خسته و کوفته میاد خونه چه کیفی داره... مرد باید خسته بیاد خونه!
- آهان.. همین... همین... انجمن روانشناسان هم شکایت کرده که با تکرار این جمله که مرد باید زیاد کار کنه و خسته بشه و... کلی از مراجعه کنندههاشون کم شده! چون اونطوری دیگه زن و شوهرها با هم دعوا نمیکنن!
- بابا این بار اینا دیگه مسخره کردن... من رفتم الآن خیلی کار دارم... خودتون حکمم رو صادر کنید بفرستید دم کارگاه!