نويسنده: محمدرضا کائینی
عالم انديشمند و محقق، آيتالله سيدهاشم رسولي محلاتي از شاگردان و ملازمان ديرين امام خميني است كه از منش و سيره آن بزرگ، خاطراتي ارجمند و ناگفته دارد. ايشان در آستانه سالروز ارتحال رهبر كبير انقلاب و در گفت و شنودي كه پيش روي داريد، به شمهاي از اين خاطرات اشاره كردهاند. اميد آنكه علاقهمندان را مفيد و مقبول افتد.
جنابعالي از چه مقطعي و چگونه با حضرت امام آشنا شديد؟ اين آشنايي و ارتباط چگونه توسعه پيدا كرد؟
بسم الله الرحمن الرحيم. مرحوم والد آيتالله حاج حسين رسولي محلاتي در حوزه علميه قم، گاهي در درسهاي اخلاق حضرت امام (ره) شركت ميكردند و هميشه از مكارم اخلاق و فضايل ايشان براي ما ميگفتند و در مجموع، بسيار به امام ارادت داشتند. من هم از روي توصيفات پدر، شيفته سجاياي اخلاقي امام شده بودم. در مدرسه ابتدايي هم با مرحوم آقاي حاج آقا مصطفي خميني آشنا شدم و از اين جهت هم، شناخت و ارادت ما نسبت به امام بيشتر شد. گذشته از همه اينها، چند سالي هم در تابستانها- كه حوزه علميه قم تعطيل شد- امام براي گذراندن تعطيلات به محلات ميآمدند و در مسجد جامع محلات براي عموم مردم درس اخلاق ميگفتند. البته من در سني نبودم كه از مطالب ايشان بهره كافي ببرم، ولي بيان شيوا و مطالب شنيدني ايشان همه مردم را جذب ميكرد و جمعيت زيادي در مسجد جمع ميشدند. بعدها هم كه مرحوم پدر به امر آيتالله بروجردي به امامزاده قاسم شميران هجرت كردند، امام تابستانها به منزل ما ميآمدند و انس و الفت زيادي بين ايشان و پدرم وجود داشت و ما هم از ايشان كسب فيض ميكرديم.
حتماً از دوران مراوده پدر با حضرت امام، خاطرات زيادي داريد. لطفاً به برخي از آنها اشاره بفرماييد؟
يادم هست سالهاي بعد از جنگ جهاني و احتمالاً در سال 1325 بود و من حدود 17 سال داشتم و چند سالي ميشد كه درس طلبگي را شروع كرده بودم و داشتم شرح لمعه و معالم ميخواندم كه پدرم به بيماري حصبه دچار شدند و حالشان بسيار وخيم شد. ما پزشكي را براي ايشان آورديم كه طبابتش فايده نداشت و بيماري پدر 15 روزي طول كشيد و نشانهاي از بهبودي نبود. مرحوم امام براي احوالپرسي از پدر به حجره طلاب محلاتي در مدرسه فيضيه ميروند و متوجه ميشوند كه ايشان يكي دو هفتهاي است كه بستري هستند و طبابتهاي پزشك هم مؤثر واقع نشده است. امام بسيار ناراحت ميشوند و به سراغ رئيس بيمارستان سهاميه، يعني دكتر مدرسي يزدي- كه بهترين پزشك قم بود- ميروند و از آنجا كه با او آشنا بودند، از او قول ميگيرند كه به عيادت پدرم بيايد. نيمهشب بود و ما همه دور بستر پدر جمع بوديم و از شدت نگراني خوابمان نبرده بود كه در خانه را زدند. من رفتم و در را باز كردم و ديدم امام و دكتر مدرسي هستند. دكتر مدرسي پدرم را معاينه كرد و به امام گفت كه: خطر از سر بيمار گذشته و حال ايشان رو به بهبودي است. امام تمام مدت سر پا ايستاده بودند و به ما دلداري ميدادند و بعد از شنيدن اين خبر، فوقالعاده خوشحال شدند و همراه دكتر مدرسي رفتند. من هرگز اين لطف و محبت امام را فراموش نخواهم كرد.
نخستين موضعگيري صريح و آشكار امام در برابر رژيم شاه در قضيه انجمنهاي ايالتي ولايتي پيش آمد. شما يكي از نزديكترين ياران امام بوديد، از آن ايام چه خاطرهاي داريد؟
يادم هست تابستان بود و امام در منزل ما مهمان بودند و پدرم به ايشان گفتند كه: دولت اين حرفها را زده و علما هم هيچ واكنشي نشان ندادهاند، تكليف چيست؟ امام گفتند كه: من همين روزها به قم ميروم و اعلاميه ميدهم و شما هم منتظر باشيد... و رفتند و همه ميدانيم كه چگونه اعتراض و جديت امام به لغو لايحه انجمنهاي ايالتي و ولايتي منجر شد.
رابطه شما و حضرت امام چگونه ادامه پيدا كرد؟
هر چه ايام ميگذشت و من بيشتر با ايشان آشنا ميشدم، ارادت و علاقهام هم به ايشان بيشتر ميشد تا زماني رسيد كه ايشان در مسجد سلماسي قم درس خارج را شروع كردند و من جزو اولين كساني بودم كه در اين درس شركت كردم. بنده اين افتخار را داشتم كه از آغاز نهضت امام جزو خدمتگزاران ايشان باشم و تا پايان عمر شريف ايشان در خدمتشان بودم.
از دوران حضور در درس حضرت امام خاطرهاي را به ياد داريد؟
يادم هست كه مسجد سلماسي- كه محل تدريس ايشان بود- مسجد بسيار سادهاي بود كه كف آن را با زيلوهاي نخيِ آبي رنگ يزدي فرش كرده بودند. زيلوها نازك و مخصوصاً در زمستان سرد بودند و واقعاً وقتي انسان روي آنها كه مينشست، اذيت ميشد. يك روز شاگردان تصميم گرفتند جاي راحتتري براي امام فراهم كنند. براي همين يكي از طلبهها عباي پشمي خود را تا كرد و در جايي كه امام معمولاً مينشستند، پهن كرد. همه هم خوشحال بودند كه كار خيري انجام دادهاند، اما امام به محض اينكه چشمشان به عبا افتاد، آن را با ناراحتي جمع كردند و كنار گذاشتند و مثل هميشه مانند ديگران روي زيلو نشستند و تا آخر جلسه هم آثار ناراحتي در چهرهشان هويدا بود. خاطره ديگرم تقيد حضرت امام به زيارت هر روز ايشان از حرم حضرت معصومه(س) پس از درس بود كه هيچگاه تعطيل نميشد.
جنابعالي از ابتداي تأسيس دفتر حضرت امام در جريان تشكيل آن بوديد. دفتر چگونه كارخود را آغازكرد؟
امام تا سال 42 كه از زندان آزاد شدند، دفتري نداشتند و همه كارها از جمله نگارش اعلاميهها و بيانيهها و پاسخنامهها، اجازات و رسيدها و. . . را خودشان انجام ميدادند كه واقعاً كار سنگيني بود. بعد از سال 42 كه از تهران به قم آمدند، رفت و آمدها و ديد و بازديدها زياد شد و هر روز جمع زيادي از علماي ساير شهرها و نيز مردم براي ديدار ايشان ميآمدند و فرصت زيادي براي ايشان باقي نميماند. مضافاً بر اينكه تعداد مكاتبات و مراجعات ايشان هم زياد شده بود. به همين دليل بعضي از نزديكان امام به ايشان پيشنهاد كردند براي پاسخ به نامهها و مراجعات، از افرادي كمك بگيرند. امام تمايل چنداني به تشكيل دفتر نداشتند، اما سرانجام اين افتخار نصيب بنده شد كه كار پاسخ به نامهها، نوشتن رسيد وجوهات، اجازات و استفتائات را انجام بدهم. كار سنگيني بود، ولي به لطف خدا انجام شد.

پس از تبعيد امام به تركيه، اين دفتر تحت مديريت داماد ايشان، مرحوم آقاي اشراقي اداره ميشد و من در خدمت ايشان انجام وظيفه ميكردم تا زمانيكه امام به نجف تشريف بردند و دفتر به آنجا منتقل شد. من و يكي از دوستانم مرحوم حاج شيخ عبدالعلي قرهي، اولين كساني بوديم كه خود را به عراق رسانديم و هنوز چند روزي از ورود امام به عراق نگذشته بود كه در كربلا به ايشان ملحق شديم و در مراسم استقبال علما و مردم نجف از امام و ديد و بازديدهاي امام با علماي نجف در خدمت ايشان بوديم. پس از استقرار امام در نجف، دفتر مختصر و محدودي را در خانه ايشان تشكيل داديم كه البته دوام چنداني نداشت و من مجبور شدم بعد از چند ماه به ايران برگردم. ايشان ديگر دفتر گستردهاي نداشتند و باز بسياري از كارها- ازجمله پاسخ به نامهها- را خودشان انجام ميدادند تا زماني كه به پاريس رفتند.
من بلافاصله به هر شكلي كه بود خود را به پاريس رساندم تا در خدمتشان باشم. اكثر كارها از قبيل تكثير اعلاميهها و نوارها و ارسال آنها از طريق تلفن و افراد به ايران و ساير كشورها توسط شهيد محمد منتظري، مرحوم آقاي فردوسيپور و جمعي ديگر با نظم و پشتكاري عجيب و به طور شبانهروزي انجام ميشد، حتي درآن روزها هم امام فرمودند: نيازي به تشكيل دفتر نيست... و لذا من اجازه گرفتم و به ايران برگشتم.
پس از بازگشت حضرت امام به ايران، دفتر ايشان چگونه شروع به فعاليت كرد؟
هنگامي كه امام در مدرسه رفاه مستقر شدند، به دستور ايشان در يكي از اتاقهاي مدرسه، دفتر كار را تشكيل دادم، اما به دليل شلوغي و رفت و آمد زياد افراد مدرسه، پس از چند روز دفتر را به يكي از خانههاي نزديك مدرسه در خيابان ايران منتقل كرديم و كار را با سختي زياد ادامه داديم.
هنگامي كه امام به قم تشريف بردند، همراه ايشان به قم رفتم و در آنجا دفتر را با تشكيلات مفصلتري داير و براي هر قسمت، مسئولي را تعيين كرديم و كارها داشت تازه سر و سامان ميگرفت كه امام سكته كردند و به ناچار ايشان را به بيمارستان قلب تهران منتقل كردند. بنده و دوستان هم طبق وظيفهاي كه داشتيم به تهران آمديم و در يكي از اتاقهاي بيمارستان قلب، دفتر كار را تشكيل داديم. خاطرم هست در آن روزها، به تنهايي شب و روز كار ميكردم و ايام بسيار تلخ و دشواري را پشت سر ميگذاشتم تا الحمدلله حال امام رو به بهبودي گذاشت و مرخص شدند. ابتدا به آپارتماني در خيابان ظهيرالدوله دربند و بعد از چندماه به جماران تشريف بردند. بنده هم همراه ايشان رفتم و دفتر كار را در جماران تشكيل داديم و تا روز رحلت جانگداز ايشان در خدمتشان بوديم.
دفتر امام به چه نحو اداره ميشد؟ آيا درباره چگونگي انجام كارها با حضرت امام مشورت ميكرديد؟
كارهاي دفتر امام فوقالعاده زياد و شامل سه بخش مهم نامهها، رسيدها و احكام بود. مكاتبات را من انجام ميدادم و تنظيم برنامه ديد و بازديدها و ملاقاتها و دريافت و پرداختهاي وجوه مالي را دو تن ديگر از دوستان انجام ميدادند. حدود چهارماه كه از كار ما در دفتر گذشت، روزي به اين فكر افتاديم كه نكند امام از نحوه كار ما رضايت ندارند و از روي بزرگواري و كرامت است كه چيزي به ما نميگويند. تصميم گرفتيم نزد ايشان برويم و اين فكرمان را با ايشان در ميان بگذاريم. يكي از روزها، موقعي كه امام از درس برگشتند و هنگام ملاقاتها و ديدارها بود، حدود ساعت 10 صبح خدمتشان رفتيم. دوستان بيان مطلب را به عهده من گذاشته بودند كه كار سادهاي نبود. امام از اينكه در آن وقت صبح ما را ميديدند تعجب كردند، ولي مثل هميشه حرفي نزدند و فقط جواب سلام ما را دادند و منتظر ماندند كه ما حرف بزنيم. من اجمالاً عرض كردم كه: چنين فكري بين ما مطرح شده و آماده هر نوع فداكاري و اداي وظيفه هستيم، منتها از آنجا كه تذكري به ما داده نشده، فكر كرديم كه شايد شما از روي كرامت از ما انتقادي نكرده و اشكالي نگرفتهايد... امام تمام مدت سرشان را پايين انداخته بودند و با دقت گوش ميدادند. حرفهاي من كه تمام شد، سرشان را بلند كردند و با قاطعيت فرمودند: «نيازي به اين حرفها نيست. من هر زمان كه تشخيص بدهم وجود شما در اين خانه به ضرر اسلام است، بيرونتان ميكنم! حالا هم بفرماييد سر كارتان.» خدا ميداند كه ما چه حالي پيدا كرديم! من ديگر نتوانستم حرفي بزنم و هر سه بيرون آمديم و رفتيم سر كارمان. همين جمله كوتاه كافي بود تا بيش از پيش به خطير بودن مسئوليت خود واقف شويم و حواسمان را بيشتر جمع كنيم.
بد نيست جريان تبعيد امام به تركيه را از زبان جنابعالي- كه از نزديك در جريان چند و چون ماجرا بوديد- بشنويم. در اينباره چه خاطراتي داريد؟
حضرت امام را نيمهشب از منزلشان بردند، لذا جز خانواده و چند تن از همسايهها از قضيه باخبر نشدند. من تا ساعت 10 شب در خدمتشان بودم و به نامهها و استفتائات پاسخ ميدادم و آخر شب خسته و كوفته به خانهام ميرفتم، بنابراين از اتفاق باخبر نشدم. صبح فردا كه طبق معمول پس از صرف صبحانه به طرف منزل امام به راه افتادم، در نزديكي مسجد امام حسن عسگري(ع)، يكي از كسبه كه مرا ميشناخت پرسيد: «كجا داري ميروي؟» گفتم: «سر كارم، منزل آقا.» گفت: «مگر خبر نداري كه ديشب كماندوها ريختند و آقا را بردند؟» پرسيدم: «به كجا؟» گفت: « معلوم نيست.» ميخواستم بروم و از نزديك ببينم كه چه اتفاقي افتاده كه فهميدم خانه امام در محاصره مأموران شهرباني است و به كسي اجازه نزديك شدن به خانه را نميدهند. با حالي بد و نگران به خانه برگشتم. مطمئن بودم امام هر جا كه باشند، با آن قدرت روحي بالايي كه دارند، آرام هستند.

بعدها وقتي ماجراي آن شب را نقل كردند، فرمودند: «والله كه من نترسيدم، ولي آنها ترسيده بودند! آن قدر كه حتي اجازه ندادند براي نماز صبح از ماشين پياده شوم. ميترسيدند مردم برسند. به همين دليل ناچار شدم نماز خود را نشسته و بين دو مأمور بخوانم!» امام را مستقيماً به فرودگاه ميبرند و با يك هواپيماي نظامي به تركيه منتقل ميكنند و در آنجا در شهر بورسا، در منزل رئيس ساواك اسكان ميدهند. حاج آقا مصطفي بيش از هر كس ديگري بيتابي ميكرد، طوري كه ساواك مجبور شد بعد از مدتي ايشان را هم دستگير كند و به بورسا بفرستد.