کد خبر: 837435
تاریخ انتشار: ۱۹ بهمن ۱۳۹۵ - ۲۲:۰۰
شهداي در خون غلتيده زمين فوتبال چوار
بازي فوتبال، بدون‌شك يكي از مفرح‌ترين و هيجان‌انگــــيز‌ترين تفريحات سالم دنياست، اما نه براي عده‌اي كه خاطراتشان از فوتبال به يك بازي نيمه كاره 55 دقيقه‌اي ختم مي‌شود كه به جاي سوت داور، با...
دنيا حيدري
بازي فوتبال: بازي فوتبال، بدون‌شك يكي از مفرح‌ترين و هيجان‌انگــــيز‌ترين تفريحات سالم دنياست، اما نه براي عده‌اي كه خاطراتشان از فوتبال به يك بازي نيمه كاره 55 دقيقه‌اي ختم مي‌شود كه به جاي سوت داور، با بمباران هواپيماهاي عراقي و به خاك و خون كشيدن جوانانشان به پايان رسيد.
   رزمنده‌اي كه در چمن فوتبال به شهادت رسيد: حسين هزاوه، ‌بخشدار چوار، پاسداري بود كه بارها به جبهه رفته بود. هواپيماهاي عراقي كه مي‌آيند، مدام اين طرف و آنطرف مي‌رود و فرياد مي‌زند كه روي زمين دراز بكشيد و در چاله‌هاي اطراف سنگر بگيريد. وقتي كمي دود ناشي از بمباران به آسمان مي‌رود، ‌هزاوه به سمت دروازه ايلام وعلي، پسر پنج‌ساله‌اش مي‌دود. علي هم همزمان به سوي پدر مي‌دود كه در اين حين تركشي به هزاوه برخورد مي‌كند و او نقش برزمين مي‌شود و علي زماني كه به پدر مي‌رسد، ‌روي پيكر بي‌جان او مي‌افتد.
   كودكان در خاك و خون غلتيده: زمين فوتبال چوار سه شهيد خردسال هم دارد. سجاد مظفري پنج ساله كه به همراه برادرش محمد‌جواد هفت ساله و پسرعمويش خليل هشت ساله براي تماشاي فوتبال راهي ميدان شده بودند اما هرگز برنگشتند. پدر خليل از زمين فوتبال چوار به عنوان قبله ياد مي‌كند و مي‌گويد دوست دارم هميشه رويم به اين زمين باشد. صداي بمباران او را به محل حادثه مي‌كشاند تا زخمي‌ها را به بيمارستان برساند، اما به خانه كه برمي‌گردد خليل را پيدا نمي‌كند. او بعد از 24 ساعت جست‌وجو مي‌شنود پسري در معراج شهداست كه كسي به دنبالش نيامده است! كودكي كه روي سينه يكي از شهدا آرام گرفته بود.
   آخرين عكس زندگي: امجد حيدري 13 ساله از تماشاگران بازي بود. امجد هميشه به همراه دوستانش براي جمع‌آوري كمك براي رزمنده‌ها به محله‌هاي مختلف مي‌رفت و پول توجيبي‌اش را نيز روي آن مي‌گذاشت و به مدير مدرسه مي‌داد. لحظه بمباران، امجد كنار تيرك دروازه ايستاده و دست‌هايش را روي گوشش گذاشته بود كه تركشي از پشت، ‌به قلبش مي‌خورد. شايد اگر دراز كشيده بود، ‌آسيبي نمي‌ديد. او پيش از شهادت عكسي مي‌گيرد براي مدرسه كه همان مي‌شود عكس مزارش.
   شهيد جبهه نديده: مراد آذرخش 15 ساله هم تماشاگر بود. او بارها به پدرگفته بود مي‌خواهد به جبهه برود اما پدرش گفته بود هر وقت بزرگ شدي. مراد اما قبل از آنكه بزرگ‌تر شود، جبهه نرفته به شهادت مي‌رسد. او از ناحيه كتف تركش مي‌خورد، ‌وقتي پدر بالاي سرش مي‌رسد هنوز زنده است. ‌پدرش شانه‌هايش را ماساژ مي‌دهد و با او صحبت مي‌كند اما به بيمارستان كه مي‌رسد، ديگر نفسي ندارد. پدر مراد تكه‌اي از تيرك دروازه را كه از تركش‌ها سوراخ سوراخ شده به يادگار از پسرش نگه داشته است.
   نخبه‌اي كه هرگز به كنكور نرسيد: شهادت يونس تلوكي را مادرش تاب نمي‌آورد و از شوك اين حادثه تلخ سكته مي‌كند و فلج مي‌شود. او 20 سال فلج بود و سرانجام در 23 بهمن و سالگرد شهادت پسرش از دنيا مي‌رود. بسياري معتقدند يونس كه پيش از شهادت براي كنكور درس مي‌خواند، ‌در صورت زنده ماندن يكي از نخبه‌هاي علمي مي‌شد.
    تعويض شهادت: علي ‌نژاد‌كرمي و جواد نژاد‌كرمي دو برادر از تيم جوانان ايلام بودند. اواخر نيمه اول، برادر بزرگ‌تر كه جواد نام دارد، به هزاوه مي‌گويد كه خسته شده و درخواست تعويض مي‌كند. مربي اما به او مي‌گويد تا پايان نيمه تحمل كند و نيمه دوم بيرون برود. نيمه دوم، علي به ميدان مي‌رود تا به وقت بمباران، ‌برادر كوچك‌تر كه داخل زمين بوده به شهادت رسيده و برادر بزرگ‌تر كه تعويض شده بود زخمي شود.
   جدايي ناجوانمردانه: عليرضا عباسي و علي عباسي دو برادر 17- 16ساله‌اي بودند كه وقتي پدر از دنيا مي‌رود مادر از آنها مي‌خواهد هرگز با هم در يك مكان نباشند كه اگر اتفاقي رخ داد، خانواده هر دو سرپرست خود را از دست ندهد. روز قبل از حادثه، ‌عليرضا راهي راهپيمايي 22 بهمن مي‌شود و23 بهمن، علي به برادر مي‌گويد تو كه فوتباليست نيستي به زمين بازي نرو كه من بروم. علي، ‌هر روز به وقت برگشت از فوتبال، ‌پاهايش را در حوض خانه مي‌شست و برادر، ‌جنازه‌اش را از روي پاهايش شناسايي مي‌كند.
   داوري كه چيزي از او نماند: حميدرضا رضايتي از خانواده‌اي فوتباليست و بازيكن تيم جوانان ايلام و از فوتباليست‌هاي خوب بود كه به دليل عدم حضور داور مسابقه، بازي را قضاوت كرد آن هم قضاوتي بي‌پايان. حاضران در صحنه مي‌گويند يكي از خمپاره‌ها مستقيم به او اصابت كرد و تمام بدن حميدرضا متلاشي شد و چيزي براي شناسايي از او باقي نماند.
   معلم بي‌سر: مجتبي ناصري، ‌دروازه‌بان منتخب چوار بود. او انتظار ضربه كرنر بازيكن حريف را مي‌كشيد براي مهار كه حمله وحشيانه هواپيماهاي عراقي اجازه زدن آن ضربه را نداد. مجتبي حين بمباران به ميانه ميدان مي‌دود تا از مهلكه جان سالم به در برد كه يكي از راكت‌ها سر از بدنش جدا مي‌كند. بدن بي‌سر او چند گام برمي دارد و براي هميشه سرد و بي‌روح نقش بر زمين مي‌شود تا نهضت سوادآموزي چوار يكي از بهترين معلمان خود را از دست بدهد.
   آخرين بوسه و وعده‌اي كه عملي نشد: شهيد زارعي، شب قبل به سياه چادرها پيش پدربزرگ و مادربزرگش مي‌رود، آنها اصرار مي‌كنند كه شب را كنارشان صبح كند اما او به‌خاطر مسابقه فردا نمي‌ماند. ولي صورت چروكيده آنها را بوسيده و قول مي‌دهد شب بعد نزد آنها برود، بي‌آنكه بداند اين آخرين بوسه اوست برگونه آنها و شب بعدي نيست كه بخواهد به قولش وفا كند.
   پرواز به سوي برادر: محمد كمالوند 19ساله روز مسابقه دومين گل ايلام و آخرين گل عمرش را زد. او به دليل برگزاري تمرينات در روستاهاي مختلف نمي‌توانست در تمرينات شركت كند و خيلي عجيب بود كه با توجه به اصرار مربيان به رعايت نظم و انضباط، در اين بازي به ميدان رفت. پيش از اين برادر محمد در منطقه عملياتي اروند به شهادت رسيده بود.
   شهيد پرپر در محوطه جريمه: جهانگير كاوه بازيكن تيم منتخب ايلام بود كه لحظه بمباران زمين، براي زدن گل به محوطه جريمه مي‌رود كه قبل از گلزني، به شهادت مي‌رسد. كاوه كه يكي از بهترين‌هاي فوتبال ايلام بود كسب مقام اولي آموزشگاه‌هاي ايلام و قهرماني استان را در كارنامه داشت.
   بازگشت به دنيا: علي قيطاسي جانباز 70 درصدي است كه با يك معجزه به زندگي بازگشت. همه مي‌گفتند او به شهادت رسيده است اما خانواده و فاميل اصرار داشتند به بيمارستان اعزام شود. او ابتدا به كرمانشاه و سپس به تهران اعزام مي‌شود و بعد از چهار ماه كم‌كم از كما خارج شده و به هوش مي‌آيد. قيطاسي اما چيزي به ياد نمي‌آورد و بعد از بازگشت، ‌ساك ورزشي‌اش را روي دوش انداخته و به خانه تلوكي مي‌رود و سراغ يونس را مي‌گيرد كه با هم به فوتبال بروند و آنجاست كه متوجه مي‌شود در آن بازي چه رخ داده و رفيقش كه هميشه با او بوده و به دوقلوهاي فوتبالي مشهور بودند به شهادت رسيده است.
نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها
پیشنهاد سردبیر
آخرین اخبار