
پايگاه اطلاعرساني دفتر رهبر انقلاب روز گذشته گزارش مشروحي از متن و حاشيه اين ديدار منتشر كرده است. رهبر انقلاب در اين ديدار سخناني ايراد فرمودند كه ميخوانيد:
«خيلي خوش آمديد برادران و خواهران خانواده عزيز شهيد حرم؛ كساني كه داوطلبانه به اين ميدان ميروند، دو سه خصوصيت در اينها هست كه ممتاز است. يكي اين است كه اينها غيرت و تعصب دفاع از حريم اهلبيت (عليهمالسلام) را دارند.»
«اينهايي كه ميروند، يكي از احساسات و روحيهشان همين است كه ميخواهند از حريم اهلبيت (عليهمالسلام) دفاع كنند. پدرها و مادرهايشان هم همينطور. در اظهاراتي كه يكي از مادران شهدا خطاب به حضرت زينب داشت اين بود كه: "من محمدحسين خودم را دادم به شما!" اين خيلي باارزش است؛ آن غيرتي كه نسبت به اهلبيت (عليهمالسلام) كه در هر مؤمني بايد وجود داشته باشد.»
«دومين خصوصيت بصيرت است. كساني كه اين بصيرت را ندارند با خودشان ميگويند: اينجا كجا، سوريه و حلب كجا؟ اين بر اثر بيبصيرتي است. [حضرت اميرالمؤمنين علي عليهالسلام] فرمود كه فَوَاللَهِ مَا غُزِي قَوْمٌ قَطُ فِي عُقْرِ دَارِهِمْ إِلَا ذَلُوا. نبايد منتظر ماند كه دشمن بيايد داخل خانه آدم، بعد آدم به فكر دفاع از او و خانه بيفتد. دشمن را بايد در مرزهاي خودش سركوب كرد.
افتخار جمهوري اسلامي، امروز اين است كه ما در مجاورت مرزهاي رژيم صهيونيستي و بالاسر آنها نيرو داريم: نيروهاي حزبالله يا نيروهاي مقاومت يا نيروهاي اَمَل. اينكه اينها اينقدر ناراضي هستند و ميگويند جمهوري اسلامي چرا دخالت ميكند، به اين خاطر است؛ ما امروز آنجا بالاسر اينها نيرو داريم. اين خيلي افتخار بزرگي براي اسلام و جمهوري اسلامي است. جوانهايي كه رفتند به سوريه و عراق و عمدتاً به سوريه، اين بصيرت را داشتند. يك عدهاي امروز اينجا نشستهاند در خانه و نميفهمند كه قضيه چيست.
نكته سومي كه در اينها وجود دارد، شوق شهادت است. بعد از پايان جنگ تحميلي، مايي كه در جريان كار بوديم، احساس ميكرديم كه يك جاده دوبانده وسيعي جلوي رويمان بود كه اين بسته شد؛ جاده شهادت! مثل يك دري كه ببندند. كساني كه آن موقع، جهاد و شهادت در راه خدا را دوست داشتند، دلشان را غم گرفت. اين فرزندان شما غالباً كساني هستند كه آن دوره را درك نكردند؛ در اينها هم آن احساس شوق بود كه بلند شدند و رفتند.
الان هم [جوانها] به من نامه مينويسند، البته من جواب نميدهم به اين نامهها. مرتب جوانها از اطراف كشور نامه [مينويسند]، التماس [ميكنند]، خيال ميكنند كه من بايد اجازه بدهم يا من بايد دخالت بكنم؛ كه آقا اجازه بدهيد ما برويم سوريه براي جهاد. اين شوقِ شهادت است و خيلي مهم است.
اگر در يك ملتي، در يك قوم و جمعيتي، قدرت و قوت چشمپوشي از زندگي باشد، اين قوم شكستبخور نيست. ماها كه گاهي اوقات در مقابل حوادث كم ميآوريم، به خاطر اين است كه دودستي چسبيدهايم به زندگي و زيباييهاي زندگي. زندگي يعني چه؟ زندگي فقط نفس كشيدن خود ما نيست؛ زن و بچه و پدر و مادر ما هم زندگي است. پول و عنوان و اعتبار ما هم؛ به اين چيزها چسبيدهايم. وقتي به اين چيزها چسبيديم، در مقابل حوادثِ سخت، كم ميآوريم؛ اما كساني كه اين قوت و اراده در آنها هست كه از زندگي چشم بپوشند، اينها بلند ميشوند ميروند به ميدان شهادت.
بچههايي كه شماها داديد، چه همسران، چه فرزندان، چه پدران و مادرانشان، بدانند كه واقعاً مايه افتخارند. اين فقط شعار نيست؛ واقعيت قضيه اين است. [اينها] در هر ملتي كه باشند -حالا ممكن است شناخته شده نباشند براي فلان شهر، براي فلان روستا. [ممكن است كسي] مشغول يك شغل معمولي است؛ ستاره نيست، مثل بعضيها كه در جوامع بهخاطر هياهو به توهم ستاره شدن هي دارند كار ميكنند؛ اما اينها- ستاره واقعياند؛ ستاره در چشم ما نيستند؛ ما كه چشممان نزديكبين و كوتهبين است؛ در ملأ اعلي اينها ستارهاند.
خداوند انشاءالله درجات آنهايي را كه رفتهاند، عالي كند. به پدر و مادر و همسران و فرزندانشان صبر و سكينه بدهد و بنده هميشه دعايم اين است كه خداوند انشاءالله دلهاي شما را مشمول لطف و فضل و نورانيت خودش كند و به دلهاي شما آرامش بدهد.»
نوبت رسيده به حال و احوال با خانوادههاي شهداخانواده شهيدان مجيد و محمود مختاربند، اولين خانوادهاي هستند كه به آقا معرفي ميشوند. مجيد در جنگ تحميلي شهيد شده و محمود در سوريه.
ـ «خانم زهراي معظمي، مادر گرامي شهيدان؛ حال شما خوبه؟»
مادر شروع به صحبت ميكند، با لهجه شوشتري ميگويد كه يك شهيد در جنگ داده و يك شهيد در جنگ اخير و يك اسير كه هشت سال در اسارت عراق بوده.
آقا در حق مادر دعا ميكند. مادر ادامه ميدهد:
ـ دو تا فرزند ديگر هم دارم كه به فدايت حاج آقا!
ـ «نه؛ آنها را انشاءالله خدا برايتان نگه دارد.»
نوبت ميرسد به همسر شهيد؛ آقا از روي برگه ميخواند:
ـ «خانم منيره فخيمي، همسر گرامي شهيد مجيد مختاربند؛ حال شما خوبه؟»
ما به فكر مظلوميت شما هستيم. متأسفانه برخي خواص متوجّه وظيفهشان نيستند و اين شما را زجر ميدهد. شما تحت فشار هستيد.
آقا با خنده جواب ميدهد:
ـ «حالا خواص را خدا انشاءالله هدايت كند امّا براي مظلوميت من اصلاً غصّه نخوريد؛ بنده اصلاً مظلوم نيستم. فشار [هم] كه هميشه تحت فشاريم امّا الحمدلله زورشان به ما نميرسد.»
جمع ميخندند.
ـ «خانم طيبه مختاربند، فرزند مجيد مختاربند؛ سلام خانم، حال شما خوبه؟»
اسامي فرزندان شهدا به ترتيب سن نوشته شده است. فرزند بزرگ شهيد مجيد مختاربند ميگويد كه چهار فرزند دارد:
ـ دختر پانزده سالهام خيلي دوست داشت كه پيش شما بيايد. از من خواست از شما بپرسم چه كار كنم كه براي كشورم مفيد باشم؟
حالا همه به دقت به آقا نگاه ميكنند.
ـ «خوب درس بخواند و در خودش اين روحيه پدربزرگ را تقويت كند. اينها فردا شيرزنان آينده كشورند. كشور به اين شيرزنان احتياج دارد. خودش را بسازد.»
در همين شلوغيها، عروس شهيد مختاربند از جايش بلند ميشود و از آقا ميپرسد: من چه كار بكنم؟ وظيفه من چيست؟ دارم درس ميخوانم و هنوز بچه ندارم.
تا سؤال عروس شهيد تمام شد، آقا با لحني بسيار جدي و سريع جواب دادند:
ـ «اولاً بچهدار بشويد؛ اين يك. اينهايي كه اول زندگي هي عقب مياندازند و ميگويند حالا زود است، اين ناشكري است. اين ناشكري باعث ميشود كه خداوند يك جواب سختي به آدم بدهد.»
عروس كه هنوز ايستاده ميگويد: آخه من دارم درسم را پيش ميبرم!
ـ «باشه، مشكلي نيست. من كسي را سراغ دارم كه با چهار بچه درس ميخواند و همه دورههاي كارشناسي و ارشد و دكتري را گذرانده. ثانياً درستان را بخوانيد. ثالثاً زندگيتان را هرچقدر ميتوانيد شيرين كنيد. خدا انشاءالله شما را حفظتان كند. ديگر شما جوانها بهتر از دوره جواني ما ميفهميد. انقلاب خيلي به[امثال شماها] احتياج دارد.»
فضاي جلسه صميميتر شده و خواهر شهيدان نيز از جاي خود بلند ميشود و ميگويد:
ـ من دو دختر دارم كه دوقلو هستند و خيلي دوست داشتند كه شما ببينند. امسال كنكور دارند و گفتند به آقا بگيد برامون دعا كنن.
ـ «خدا انشاءالله به هر دويشان شوهر خوب برساند و انشاءالله با همديگر عروس بشوند؛ اين بهترين دعاست!»
و جمع دوباره ميخندند.
***
نوبت به برگه و خانواده بعدي ميرسد ـ «خانم زينت موالي، همسر شهيد فرشاد؛ شما هستيد؟ حال شما خوبه خانم؟ شهيد چند سالشان بود؟»
همسر شهيد پس از گفتن تعارفات مرسوم ميگويد شهيد ۴۹ ساله بوده و در جنگ تحميلي هم حضور داشته است.
ـ «خانم زهرا حصونيزاده، دختر گرامي شهيد؛ شما مشغول به چه كاري هستيد خانم؟»
ـ خانهداري و بچهداري حاج آقا
ـ «بهبه! خيلي هم خوب»
ـ درسم رو هم دارم ميخوانم حاج آقا
ـ «پس ببينيد! آدم هم ميتونه درس بخونه و هم بچهداري كنه؛ اين هم شاهد زنده حرفهاي ما!»
روحالله فرزند شهيد مرادخاني نزديك آقا كه ميآيد، انگشتر دست آقا را طلب ميكند و محمدعلي نيز به آقا ميگويد:
ـ ما در مدت بيكاريمان به دستور شما در فضاي مجازي كارهاي فرهنگي انجام ميدهيم. دعا كنيد نتيجه خوبي داشته باشد.
ـ «خوب است؛ فضاي مجازي! منتها در آنجا غرق نشويد. در فضاي مجازي اگر آدم درست وارد بشود، خوب است؛ امّا اگر برود غرق بشود، نه؛ خوب نيست. جاي خطرناكي است. خيلي بايد آدم مراقب باشد.»
***
نوبت به خانواده بعدي ميرسدـ «خانواده شهيد ابوذر امجديان، پدر ميگويد:
ـ فرزندم هديهاي بود كه دادم در راه اهلبيت (عليهمالسلام)؛ اگر شما امر كنيد ما دو تا بچه ديگه هم داريم...
كه آقا حرف پدر را نيمهتمام ميگذارد:
ـ «نه، ما هيچوقت امر نميكنيم؛ اينها رو بايد نگهشون داريم، انشاءالله براي آينده اين نظام. اين جوانها هر كدام يك جواهرند؛ خيلي قيمت دارند براي آينده نظام كه انشاءالله كار كنن و كشور رو بسازن و پيش ببرن.»
ـ «خانواده گرامي شهيد مهدي عليدوست آلانَقي»
خواهر شهيد، طلبه جامعهالزهراي قم بود؛ به آقا گفت:
ـ بستگان و خواهران مدافعان حرم پاكستاني از دوستان من هستند و گفتند كه به شما سلام برسانم.
ـ «در قم هستند؟ سلام من را به ايشان برسانيد. آنها هم خيلي خوب كار ميكنند. زينبيون خيلي خوب ميجنگند؛ خيلي خوب مجاهدت ميكنند. سلام من را به پدرها و مادرها و خانوادههايشان برسانيد.»
ـ «خانواده شهيد گرامي محمد بلباسي ـ خانم محبوبه بلباسي، همسر گرامي شهيد.»
در آغوش همسر شهيد، دختر ۲۰روزه شهيد قرار دارد. همسر شهيد از آقا خواست كه در گوش فرزندش اذان و اقامه بگويد. آقا نيز رو به جمعيت مردان گفت كه بچه را از مادرش بگيرند. آقا شروع كرد در گوش راست اذان گفتن. به گوش چپ كه رسيد گويا نوزاد هوشيار شده بود و كمكم داشت تقلّا ميكرد كه رهبر آهستهآهسته او را تكان داد تا مجدداً آرام شود.
يكي از بستگان شهيد كه مسئول بسيج اساتيد مازندران هست، جلوي آقا ميآيد و اظهار ميكند كه انقلاب اسلامي در دانشگاهها مهجور است؛ رهبر خطاب به ايشان ميگويد:
ـ «شماها كه هستين، غريب نيست ديگه! اين همه استاد انقلابي. اين همه دانشجوي انقلابي، دانشگاه مال شماست! چهار تا آدم ناباب هم ممكنه باشن. يكعده آدمهاي بيتفاوت هستن؛ عيب نداره. وقتي يك گروه، يك مجموعه انقلابي، در دانشگاه باشن، ديگه غريب نيست. مجموعه باشيد، با هم باشيد، غريب نخواهيد بود.»
و نوبت به آخرين خانواده شهيد ميرسد. ـ «خانواده گرامي شهيد عليرضا قنواتي. آقا اسم فرزندان شهيد را ميآورند و ميپرسد:
ـ «شما چهكار ميكنيد؟»
ـ والا چندبار ميخواستيم بريم اونور ديگه.
ـ «كجا ميخواستي بري؟»
ـ بالاخره ما رو اصلاً درست كردن براي اينكه بريم اين تكفيريها رو بزنيم؛ ولي حاج آقا ما رو برگردوندن.
ـ «كي شما رو برگردونده؟»
ـ ايشون ما رو برگردوندن.
ـ «ايشون از بستگان هستن؟»
ـ نه، ايشون مسئول اعزام هستن.
مسئول اعزام كه در انتهاي مجلس نشسته ميگويد كه ايشان فرزند شهيد هستند و حاج قاسم سليماني دستور دادهاند كه فرزندان شهدا اعزام نشوند.
آقا اين را كه ميشنود، ميگويد: «خيلي خب؛ نرويد... نرويد... شما اينجا باشيد براي نظام كار كنين.»
حالا ديگر دقايق پاياني ديدار است. هر كسي از گوشهاي تقاضاي يادگاري و چفيه و انگشتر ميكند. گويا ديگر انگشترها و چفيهها تمام شده و مابقي افراد بايد بعد از خروج آقا منتظر گرفتن هدايا باشند. آقا دارد روي قاب عكس شهدايي كه از طرف خانوادههاي شهدا داده شده، چيزي مينويسند به رسم يادگاري. پيرامون آقا كمكم شلوغ ميشود. آقا بالاخره بعد از يك ساعت و 45دقيقه از روي صندلي خود بلند و از اتاق خارج ميشوند. جمعيت صلواتي ميفرستند. همه شاداب و خندانند. گويا ديگر دلتنگيهايشان پايان يافته باشد. به مجاهدتها ميانديشند؛ به بزرگ كردن اين بچههاي كوچك كه جلوي رهبرشان ساعاتي بازي كردند، دراز كشيدند، دويدند و بزرگ شدند.