
پايگاه رأي ترامپ كجاست؟ شايد هيچ تحليل اجتماعي نتواند مانند اين گفته برني سندرز، علت اصلي رأي آوري اين «پديده» را تبيين كند كه ترامپ از عصبانيت طبقه متوسطي ناديده گرفته شده و توجه ناشده و خسته از اقتصاد و سياست استفاده كرد و به قدرت رسيد. ترامپ اعجوبهاي است كه ريشه در طبقه بالاي جامعه دارد (چراكه يكي از ثروتمندان بنام امريكا و صاحب برند است) اما توانست رأي خود را از طبقه متوسط بگيرد. حال سؤال اينجاست كه چرا طبقه متوسط (و به طريق اولي طبقه محروم) امريكا به وي رأي دادند؟ به نظر ميرسد نگاهي كلي به متغيرهاي ذيل ميتواند نقطه شروع بحث باشد:
الف) زنان: با وجود حملههاي بيوقفه كمپين كلينتون در مورد رسواييهاي ترامپ در ارتباط با زنان و گفتههاي وي در مورد زنان، اما اين ترامپ بود كه توانست رأي زنان را تا حد زيادي به خود اختصاص دهد و اين مسئله براي كلينتون كه خود يك زن بود، يك فاجعه محسوب ميشود كه نتوانست رأي زنان را از آن خود كند.
ب) اقليتهاي نژادي: با وجود اينكه ترامپ وقت خود را صرف همراه كردن رأي اقليتهاي نژادي و رنگين پوست نكرد، اما توانست رأي خود را هم از ميان آنان جمع كند و هم در بخش زيادي از سفيدپوستان رأي خود را تثبيت كرد.
ج) جوانان: در مقايسه با كانديداهاي جمهويخواهان در دوره قبل و همچنين در مقايسه با كلينتون، ترامپ در اين دوره توانست رأي قاطبه جوانان را با خود همراه كند و اين خود يكي از علل پيروزي وي محسوب ميشود.
د)حاشيه نشينان و روستاييان: به طور سنتي، مردم امريكا در شهرهاي بزرگ به دموكراتها رأي ميدادند و مردم مناطق حاشيهاي و روستايي طرفدار جمهوريخواهان بودند. در اين انتخابات، اين سنت به كمك ترامپ آمد و رأي قابل توجهي را به سبد ترامپ واريز كرد. مضاف اينكه در شهرها نيز وضع وي بسيار خوب و غير قابل تصور بود.
اما سؤال اصلي هنوز باقي است كه چرا متغيرهاي بالا همگي ترامپ را به كلينتون ترجيح دادند؟
پاسخ را ميتوان در ذات جامعه امريكا يافت و در عناصري كه به مثابه اسطوره در ناخودآگاه ذهن امريكاييها رسوخ كرده است. كليدواژههاي اين پديده تاريخي را ميتوان در مفاهيمي همچون «رؤيايي امريكايي» و «امريكاي قدرتمند» يافت.
اين دو مفهوم كه سالهاست به عنوان اسطورههاي بنيادين دولت- ملت امريكا مطرح بودهاند و به مثابه ناخودآگاه ملت درآمده و توسط رسانهها و نظام تبادل نمادين بازتوليد و نهادينه شدهاند، كليد رأي آوردن ترامپ هستند. دولت- ملتهاي مدرن بر اسطورههاي بنيادين بنا شدهاند و اين اسطورهها به مثابه اركان خدشهناپذير ملتها، آنچنان مورد دفاع مردمند كه كوچكترين تعرضي به آنها با واكنش ناخودآگاه و البته بعضاً سخت مردم (ملتها) همراه خواهد بود. اسطورههاي دولت- ملت امريكا مفاهيم سرزمين فرصتها، رؤياي امريكايي و امريكاي قدرتمند است كه سالها نه تنها در ذهن مردم امريكا نهادينه شده است، بلكه نظام رسانههاي موفق امريكا كه ريشه در نظام سرمايهداري مدرن دارد، توانسته است در ذهن ساير مردمان دنيا نيز آنها را جا انداخته و نهادينه كند.
اگر نيمنگاهي به شعارهاي انتخاباتي ترامپ داشته باشيم، ميتوان بازگشت به اسطورههاي بنيادين امريكا را به راحتي در آنها مشاهده كرد. شعارهايي همچون دوباره امريكا را بزرگ كن، بازسازي امريكا و. . . و مهمتر از همه مخالفت جدي وي با سيستم موجود در امريكا و به چالش كشيدن اين سيستم در طول مبارزات انتخاباتي و نمايان كردن فساد سيستماتيك در امريكا، كه ميتوان نمود آن را در جمله معروف وي كه به واشنگتن رفته و سيفون را ميكشيم، مشاهده كرد. همه و همه نشان از شناخت دقيق ترامپ و كمپين انتخاباتي وي از جامعه امريكا دارد.
اسطوره رؤياي امريكايي يك رؤياي كاپيتاليستي يا ليبراليستي و مبتني بر مفهومي به نام خوشبختي و سعادت است كه خود در فلسفه روشنگري و قرن 18 به بعد و سالهاي انقلاب امريكا ريشه دارد. در آن زمان گفته ميشد امريكا سرزمين فرصتها (Land of Opportunities) است و اين انديشه تبليغ ميشد كه افراد در آنجا فرصتهاي برابر و آزادانه دارند و بنابراين، پيشرفت و سعادت را در آنجا ميتوان دنبال كرد. بنابراين موضوعِ ساختن امريكا يا از امريكا يك مدينه فاضله ساختن به طور ويژه توسط سياستمداران امريكا دنبال شد كه البته فراز و فرودهايي هم داشت. رؤياي امريكايي كم كم به مهاجرتهاي گسترده انجاميد و قضاياي سياسي و تاريخي مانند دو جنگ جهاني، عملاً امريكا را به عنوان يكي از قدرتهاي مطرح دنيا به مردم شناساند و امريكاييها نيز در داخل به تبديل شدن به مردمي استعمارگر تن دردادند و اين مفهوم اساساً در ناخودآگاه آنان بازتوليد شد. لذا مفهوم رؤياي امريكايي يكي از اسطورههاي جدي مردم امريكا شد.
مفهوم امريكاي قدرتمند نيز ديگر اسطوره بنيادين است كه ترامپ بر آن دست گذاشت؛ امريكايي كه شكستناپذير و مقتدر است، نه امريكايي كه از ديد ترامپ تن به خفت باج دادن به ايران داده است. موضعگيريهاي وي در مورد خاورميانه و به طور مشخص در مورد ايران در موضوع برجام و همچنين موضعگيريها بر سر ناتو و هزينههايي كه امريكا بيدليل براي حفظ امنيت بسياري از كشورها ميكند، نشاندهنده اين نكته است كه وي به طور جد معتقد است كه دموكراتها امريكا را ذليل كردهاند و تنها راهحل بازگشت به امريكاي قدرتمند و مقتدر، رأي دادن به اوست.
با اوصاف گفته شده ميتوان چرايي رأي دادن زنان به وي (بهرغم بازنمايي او به عنوان يك ضد زن تمام عيار توسط كلينتون) را درك كرد. ميل به اقتدارگرايي در ناخودآگاه مردم امريكا و حتي زنان نهفته است و اين ميل ريشه در تاريخ و تمايلات امپرياليستي امريكايي دارد كه بين مردم و ملت امريكا نيز نفوذي جدي داشته است. از اينرو، يكي از دلايل رأي چهار متغير تعيينكننده گفته شده، همين ميل به اقتدارگرايي و بازنماياندن امريكا به عنوان موجودي ذليل (كه نتيجه سياستهاي دموكراتهاست) توسط ترامپ است.
در واقع، ترامپ با انگشت گذاشتن بر ناخودآگاه مردم امريكا و بيدار كردن ناخودآگاه اسطورهاي آنان، موفق شد به يكباره مسير تمامي سياستگذاريهاي داخلي انتخابات امريكا را عوض كند و اين، به معناي شكست تمامي تحليلهاي علمي در رشتههاي گوناگون اعم از علوم سياسي و اجتماعي، اقتصاد و مهمتر از همه روابط عمومي است. اين پيروزي نشان داد كه چگونه ميتوان نظرسنجيها را به سخره گرفت و بار ديگر، علوم مختلف انساني را در بهت و شوك فرو برد.
ميتوان پيروزي ترامپ را بازسازي رؤياي امريكايي با چاشني اقتدارگرايي ناميد. دو اسطورهاي كه در اين برهه تاريخي، خود را در وجود ترامپ جلوهگر كردهاند و مردم وي را با اين اسطورهها يكسانانگاري ميكنند. چيزي كه نخبگان قدرت و اليت امريكايي (دموكراتها و بسياري از جمهوري خواهان) آن را هنوز نفهميده و سعي در انكار آن هستند.
اينكه سرنوشت ترامپ و دولت وي چه خواهد شد و اينكه آيا او ميتواند شعارهاي داده شده را در بازگشت امريكا به اسطورههايش عملي كند، نياز به تحليلي جداگانه و البته زمان دارد كه از حوصله اين نوشتار بيرون است، اما به طور مختصر ميتوان گفت كه امريكاي پساظهور ترامپ و همچنين جهان در اين دوره شاهد دگرگونيهاي جدي خواهد بود.
*منبع: فارس
* متخصص انسانشناسي سياسي و مدير گروه انسانشناسي دانشگاه تهران