کد خبر: 822269
تاریخ انتشار: ۲۲ آبان ۱۳۹۵ - ۱۶:۲۰
نسبت ادبيات و فلسفه در شرق و غرب عالم
ضعف خردورزي و انديشه مبنايي در جامعه امروزه به سطحي شدن تفكرات منجر شده است....
حميد حسني*
ضعف خردورزي و انديشه مبنايي در جامعه امروزه به سطحي شدن تفكرات منجر شده است. به تبع اين سطحي شدن، هنر كاركرد خود را به سرگرمي فروكاست داده و از تفلسف و انديشيدن بهره‌اي از آن بشر نمي‌كند. در دوران پست‌مدرن تلاش‌هايي براي نزديك كردن ساخت تفكر به ادبيات صورت گرفته است؛ اما آيا هميشه در غرب به ادبيات به شكل ابزاري براي ترويج فلسفه نگاه مي‌شده يا اينگونه بوده كه ادبيات با فلسفه بيگانه بوده است؟ آيا در جهان غرب‌ و شرق امروز و ديروز نسبت فلسفه و ادبيات يكسان بوده يا در دوران‌هاي مختلف عالم وضعيت به گونه‌اي ديگر بود؟ در خصوص بررسي ارتباط ميان ادبيات با فلسفه بايد توجه كرد اين وضعيت در غرب و شرق كاملاً متفاوت است. ادبيات شرق و غرب همواره فلسفه را در بطن خود جاي داده چراكه اساساً ادبيات، منبعث از جهان‌بيني اقوام و تمدن‌ها بوده است. از عصر توتميسم شرق و غرب كه در بدوي‌ترين آثار ادبي و اساطيري تمدن يوناني خود را نمايش مي‌دهد تا آثار عرفاني شرق، به نوعي ايدئولوژي‌شان را در ادبيات منعكس مي‌كرده است.  البته در غرب خاصه در قرون ميان 16 تا 18 ارتباط ميان ادبيات و فلسفه تا حدودي منقطع شد. فلاسفه در اين دوره ديگر با گونه‌هاي ادبي چون نمايشنامه، شعر و رمان كاري ندارند و ساينتيسيسم وجه غالب فضاي غرب مي‌شود و در چنين فضايي هنر و ادبيات به حاشيه مي‌رود. دانشمندان و فلاسفه بيشتر نيوتوني مي‌انديشند و فيزيك نيوتون را بر استفاده از واژگان براي اثبات گزاره‌هاي خود مرجح مي‌شمارند. تا جايي كه مثلاً كانت فيلسوفي كاملاً نيوتوني به حساب مي‌آيد.

 ادبيات‌گريزان فلسفه يونان


ادبيات غرب در زمان يونان غناي ويژه‌اي دارد. شعر هومري در يونان را مي‌توان يكي از آثار بزرگ ادبي- فلسفي به حساب آورد و گفتار اين شاعران جاي فلسفه را در عصري كه هنوز اين واژه به كار نمي‌رفت، پر كرده بود. كلمه «فيلوسوفيا» به معني دوستدار و طلب‌كننده دانش، از زمان فيثاغورث كليد مي‌خورد. پس از فيثاغورث اين سقراط است كه علم فلسفه را به دست مي‌گيرد. تا آن زمان فلاسفه نسبتي با ادبيات مكتوب ندارند و هرچند خود از زباني بليغ براي نشر افكارشان برخوردارند اما، به سمت آثار مكتوب ادبي روي نياورده‌اند. به عبارتي مي‌توان گفت متفكران در قرن پنجم قبل از ميلاد – تا زمان سقراط- الزاماً نمي‌خواستند كتابي ادبي به وجود آورند يا اينكه يك اديب، نويسنده و مؤلف باشند. اما افلاطون، شاگرد سقراط ذوق شاعري نيز داشت و حتي نقل است كه تراژدي‌هاي يونان باستان را در قالب نمايشنامه‌هايي به نظم كشيده است. البته افلاطون بعد از آشنايي با سقراط ارتباط خود را با شعر از دست داده و به مباحث ديگري اهتمام مي‌ورزد. سقراط با ادبيات كلامي موافقت زيادي نداشت چراكه «مغلطه‌گران» يا سوفسطاييان در آن عصر، سران به كارگيري ادبيات و استفاده از الفاظ براي فريب دادن مردم در دادگاه‌ها يا ميادين دموكراسي آتني بودند. آنان در عصري كه شعر يونان عظمتي در اوج داشت، شعر را «يك مشت خرافات» تعبير مي‌كردند كه از پيشرفت انديشه ممانعت مي‌كند. اين در حالي است كه در اين اعصار شعرا خود را «روح قوم يوناني» مي‌انگاشتند و اشعار خود را بازتاب‌كننده تفكرات انسان يوناني و خدايان يونان مي‌دانستند و سقراط و به تبع او افلاطون، چنين چيزي را قبول نداشتند و مي‌خواستند شعرا روي به تفكري «منطقي و معقول» بياورند و از اسطوره‌سازي‌هاي بيجا برائت جسته و به مخالفت با آن مي‌پرداختند.
همانگونه كه گفته شد علت اصلي اين مخالفت‌ها، نه از باب مخالفت با هنر بلكه به دليل تعارض با سوفسطايياني نظير پريكلس بود. جواني يوناني كه با فن بيان و خطابه خود عطش قدرت را در خود ارضا مي‌كند و مريدان بسياري يافته و حتي كلاس‌هاي فن خطابه و هنر صحبت كردن برگزار نموده و از دور و نزديك جوانان يونان را به سوي خود مي‌خواند.
اين مخالفت‌ها از اين روست، وگرنه افلاطون خود، استفاده از شعر حماسي يونان قديم را براي تربيت مردم قبول داشت و آن را مايه قدرت‌دهي و نيرو‌بخشي به جوانان مي‌دانست. حتي افلاطون رساله‌هاي خود را در قالب نمايشنامه تنظيم مي‌كند و اين نشان مي‌دهد استفاده از ادبيات براي گسترش فلسفه مورد قبول اين فلاسفه نخستين بوده است. برخي گزاره‌هاي فلسفي افلاطون نيز در قالب‌هاي ادبي مانند تمثيل بيان مي‌شود كه داستان زندان روح از اين جمله است.
اين مسئله در ارسطو، شاگرد افلاطون بيشتر نمايان مي‌شود؛ به گونه‌اي كه هيچگاه او «اسطوره» و اسطوره‌سازي را تخطئه نكرد و حتي شعر را به عنوان يكي از صناعات خمس محسوب مي‌كرد و كتاب فن شعر او قابل تأمل است. روح شاعرانه ارسطو او را به اين مسير سوق داد و البته فلاسفه جهان شرق كه از طريق آثار ارسطو با فلسفه يونان آشنا شدند، به شعر و ادبيات روي خوشي نشان دادند.

 فلسفه و ادبيات غرب در دوران جديد

در قرون مياني، هم ادبيات و هم فلسفه مورد تخطئه قرار مي‌گيرد و مجموعاً شاهد پيشرفت چنداني در اين حوزه نيستيم. آثار ادبي و هنري موجود نيز بيشتر در مسير تقديس باورهاي ديني به كار مي‌روند و الزاماً منعكس‌كننده عقايد و باورهاي ايدئولوژيك نيستند.
اين وضعيت پس از انقلاب صنعتي تغيير مي‌كند و هنرمندان رمانتيك، مي‌كوشند اعتراض مردم به وضعيت بسته جامعه كليسا‌محور را فرياد بزنند. اين وضعيت تا يكي دو قرن ادامه مي‌يابد و فلسفه و ادبيات در كشاكش سنت و مدرنيته دچار بهت و حيرت است.
زمان چيرگي مدرنيته بر جامعه غرب، در اوايل فلسفه است كه خود را سخن اول در ساخت جامعه مي‌داند و بعد از بيكن و دكارت، اساساً ساخت مكانيكي حاكم بر فلسفه مدرن، مسير توسعه تكنولوژي و آثار مترتب بر آن را در جامعه غرب هموار مي‌سازد. در اين دوران بسياري از فلاسفه بر اين باورند كه جهان فلسفه، جهان مربوط به سؤال‌هاي اساسي و پرنكته است. پرسش‌هايي همچون ما كه‌ بوديم؟ از كجا آمديم؟ و نسبتمان با خود و متافيزيك چيست؟ و سؤالات انتزاعي‌تر همچون وجود چيست؟ اينها سؤالات اساسي فلسفه دانسته مي‌شود و هنوز فلسفه‌هاي مضاف كه جنبه كاربردي در جامعه دارد خود را نشان نداده‌اند؛ بلكه اين سياستمداران هستند كه در عصر استعمار و غارتگري ملل و نيز سرمايه‌داران حاكم بر جوامع غرب به تعيين‌كنندگان وضعيت جهان زيست بشري تبديل شده‌اند و فلاسفه در بهترين حالت به تحليل اين وضعيت مي‌پردازند.  اين وضعيت كمابيش در دوران فلسفه كلاسيك ادامه دارد و نهضت‌هاي ادبي و تفكرات فلاسفه كمابيش مجزا از يكديگر اما همسو و هم‌جهت تمدن غرب را به پيش مي‌برند.
در قرون اخير اما فلسفه شاهد تحولات گسترده و نزديك كردن بيان خود به مردم بوده است. از همين رو فلاسفه به اديبان نزديك شده‌اند. يا آثار فلسفي متناظرهاي ادبي به خود مي‌بيند يا اينكه بعضي فيلسوفان خود در قالب ادبيات انگاره‌هاي فلسفي خود را بيان مي‌كنند. اين ناشي از تفاوت نگرش نسبي به فلسفه نيز هست. فلسفه از مقطعي به بعد به سبك زندگي مردم ورود مي‌كند و نيز اهميت ادبيات در تعميم گزاره‌هاي ذهني به جامعه فلاسفه را ناگريز از كاربست آن براي انتقال مفاهيم مي‌نمايد.
ريچارد رورتي، فيلسوف عملگراي امريكا، در زمينه نسبت ادبيات و فلسفه عبارتي دارد كه به گونه‌اي خشم فلاسفه كلاسيك را برمي‌انگيزد. از نظر او اگر جهان با بمب هسته‌اي نابود شود و تنها دو اثر مكتوب باقي بماند كه يكي كتابي از هايدگر فيلسوف آلماني و ديگري اثر از چارلز ديكنز نويسنده انگليسي باشد، مردمان تنها جهان خود را از رهگذر آثار ديكنز درك مي‌كنند و نسبتي با هايدگر برقرار نمي‌كنند!
مخالفت فيلسوفان كلاسيك با ادبيات اثر متقابل بر نويسندگان نيز داشت و تقريباً مخالفت متناظر اديبان با فلسفه نيز مشاهده مي‌شد. نمونه بارز اين نويسندگان، همينگوي بود كه مرتباً در كتب خود تأكيد مي‌كند از فكر كردن پرهيز كنيد و دشمن جدي روشنفكري به حساب مي‌آيد. او به شدت از مباحث فكري و عقلاني اجتناب مي‌كند و وقتي آثار او از جمله «وداع با اسلحه» را مي‌خوانيم، نوعي گزارش ادبي را مشاهده مي‌كنيم كه يك جهان اندوهناك و پوچ را به تصوير مي‌كشد.
در عصر پست‌مدرن اما كه ساختار‌شكني فلسفه كلاسيك مدرن رخ مي‌دهد، ادبيات خود را به تفكر نزديك مي‌كند و همزمان با مرگ نسبي فلسفه و ظهور روشنفكران، تأملات جامعه غربي خود را در قالب ادبيات بروز مي‌دهد. آثار فكري- فلسفي و عرفاني ادبيات غرب و نيز بسياري از رمان‌هاي با كاركرد فلسفي و آينده‌نگرانه درجهان غرب حاصل اين تغيير جهت و نزديكي ادبيات به فلسفه است.

 نسبت فلسفه و ادبيات در شرق

برخلاف دنياي غرب، فلسفه شرق خاصه ايران، بيشتر روح عرفاني دارد و به همين دليل برخلاف فلسفه مكانيك غرب كه صرفاً بر مبناي ساينتيسيسم نضج يافت، از درونمايه لطيف‌تري برخوردار است. تا آنجا كه بسياري از فلاسفه ايران خود داراي طبع شعر بوده‌اند و اساساً مي‌توان به آنها لفظ «حكيم» را منتسب كرد. انگاره‌هاي فلسفي و جهان‌بيني در آثار خيام در قالب رباعي‌هايي لطيف خود را بروز مي‌دهند و حتي حكمايي چون سهروردي براي بيان ديدگاه‌هاي فلسفي خود از زبان شعر بهره مي‌گيرند. عطار جهان‌بيني فلسفي خود را با زبان شعر و تمثيل بيان مي‌كند و همه اينها در پيوند عنصر عرفان و فلسفه محقق مي‌شود. ابن سينا سه حكايت تمثيلي معروف و رتبه يك دارد؛ سلامان و ابسال، تمثيلي درباره سير نفس و رساله تمثيلي حي بن يقظان از داستان‌هايي است كه ابن سينا براي بيان حكمت خود بهره مي‌جويد.
نهايتاً اينكه رابطه فلسفه با ادبيات شرق و غرب به كلي با هم متفاوت است. زماني كه در ادبيات فارسي به شيخ شبستري برخورد مي‌كنيم، در حال خواندن شعر هستيم اما در واقع فلسفه مي‌خوانيم. ارتباطي پيوسته ميان ادبيات و فلسفه كه از ابتدا در غرب بدبينانه شكل گرفت و در ادامه هم خصوصاً در دوران مدرنيته و تجديد حيات فرهنگي پس از قرن 16 تا دوران پست‌مدرن ارتباط محكمي بين فيلسوف و شاعر وجود ندارد و فيلسوف با شعر، نمايشنامه و رمان كار زيادي ندارد.

* دانشجوي ارشد زبان و ادبيات فارسي


نظر شما
جوان آنلاين از انتشار هر گونه پيام حاوي تهمت، افترا، اظهارات غير مرتبط ، فحش، ناسزا و... معذور است
captcha
تعداد کارکتر های مجاز ( 200 )
پربازدید ها