فيلم اروند يك تلاش است تا ما را مانند خيلي ديگر از آثار دفاع مقدس شايد بهزور همراه خود كند تا دل در گرو ياد و نام عزيزاني داشته باشيم كه مديونشان هستيم. تلاشي كه آخرسر به لطف همان شيرمردان هشت سال دفاع مقدس اشكي از چشم سرازير ميكند و نهايتاً با تأثير خود وادارمان ميكند تا اين فيلم را فيلم خوبي بدانيم. فيلم دريچهاي است كه ما را به درون عالم خيال يا جهان واقع ميبرد اما اين اثر بيشتر با تلاش بيننده حركت ميكند.
فرم فيلم بد است و نه بهخاطر چند حركت دوربين يا تكنيكهاي فيلمنامهاي بلكه بهخاطر فرم افسرده و دلسردكنندهاش كه با رنگ آبي كمرنگ آسايشگاه و لباسها و يك جانباز اعصاب جنگ و رفيق بنگياش ما را با جانبازان باصفا و خونگرمي كه وجودشان حرارت عشق و محبت ميتراود آشنا نميكند، همانطور كه زماني كه وارد جنگ ميشود نه زيارت عاشورايي است و نه كميلي، فقط يك سينهزني آذري كه انگار در كنار خيابان بيسر و صدا در جريان است و تك و توك غواصهايي كه عجله دارند بروند در آب شنا كنند از كنارش بيانگيزه رد ميشوند.
فيلم بارها در آب ميرود و دوباره سر از آب در ميآورد و هر بارش يكبار در دوران كودكي است يكبار در جنگ و يكبار در ميان تفحصي كه گم است و معلوم نيست اين بچههاي تفحص در اين ميان چه ميكنند؟ و اين همه در آب رفتن و غش كردن حتي در كودكي چه چيزي ميخواهد بگويد.
فيلم ضدجنگ است؟ نميدانيم! زيرا فيلمساز ما معلوم نيست كه آيا ميداند چه ميخواهد بكند يا نه؟ اگر ضد جنگ نيست پس اين همه افسردگي چرا؟ چرا بچههاي تفحص سيگاري و نااميدند كه معلوم نيست از مشكلات روزمره نااميدند يا از پيدانكردن دوستانشان. ولش كنيم بگذار راحتتر بگوييم: كجا بچههاي تفحص اينگونهاند؟ مدام در حال شور و وجد و در راز و نيازند! نه در حال پريشانحالي و پراكندهگويي. همانطور كه قبلا گفتم كي بچههاي جنگ اينگونه بودند كه توصيف شد. امام اين بچهها كجاي فيلم بود؟ عشق ولايت بدون شهادت؟! همه عشق شهادت دارند و براي شهادت هم صلوات ميفرستند و از راه دور براي معشوقه دو سال بعدشان زنگ ميزنند و قطع ميكنند ولي يكبار نميگويند سلامتي امام امت صلوات. يادمان باشد كه اين بچهها قبل از اينكه به آب و به خط بزنند وداعي باشكوه كه قلم را ميشكند داشتند. انگار فيلمساز ميخواهد بگويد كه اين بچهها از شوق شهادت سر از پا نميشناسند، آري درست است ولي اين بچهها آنقدر به هم وابسته بودند كه دل كندنشان از هم نيز دشوار بود.
تصوير سازنده فيلم از جنگ و بچههاي آن درست نيست نه از زمان امروزش و نه از ديروزش، اگر فيلم ضد جنگ است (كه هست) پس چرا سراغ سوژه تفحص شهداي غواص رفته است؟ اين سوژه قطعاً يكي از بهترين سوژهها براي فيلمهايي است كه در كنار تلخيهاي جنگ و ويرانيهايش نور تابنده حقيقت و عرفان و ولايت را به چشم بيننده ميتابد و دل هايي كه در ترديد و شك هستند را محكم ميكند و با برهان قاطعش انديشههاي سست را قانع ميكند. بازيها بيسر و ته و كاراكترها و پرسوناژها همه بيربط براي هم هستند و نه مكملي و نه حتي متممي براي يكديگر. بچهاي عقب مانده كه نقشش به سوزناكي فيلم اضافه ميكند و همان ابتدا شوت ميشود گوشهاي و همسري بيتاب كه به جاي اميد و دلگرمي مدام از قرصها سؤال ميكند و نه مانند فاطمه آژانس شيشهاي شكوهي دارد و در اين ميان رفيقي هپروتي كه خودش از كرده خودش راضي نيست و مدام رفيق موجياش را گم ميكند.
و از همه مهمتر صحنه اكشن نيمهكاره فيلم كه ما را ياد صحنه نبرد ساحل نورماندي فيلم «نجات سرباز رايان» مياندازد و همين كه گرم ميشوي دوباره از صحنه گم شدن مرتضي سر در ميآوري و... حتي اين هم دلخوشكنك يك فيلم اكشن خوب نيست. ضمناً يادمان باشد رود اروند گلآلودتر از اين است كه همه به شكل واضح زير آب همديگر را ببينند! البته شايد فيلم بيشتر از اينكه ايدهاش را از شهداي غواص گرفته باشد از همين فيلم غربي كه جنگ كفر عليه كفر را به زيباترين وجه خودش نشان ميدهد گرفته باشد، چراكه در اين فيلم هم عدهاي دنبال سرجوخه رايان ميگردند تا او را به آغوش وطن برگردانند و اينجا دنبال حسين و دوستانش در ميان خاكهاي اروند... البته اين كجا و آن كجا! بياييم نگاهمان به سينماي جنگ را عوض كنيم و بدانيم كه اين خاك خاكي است كه بيمار را شفا ميدهد و لااقل اگر كسي را با حال زار روانه اين ميدان ميكنيم از او يك قهرمان سرپا و مرد به خانه برگردانيم؛ تصويري كه فيلم آن را هم به ما نشان نداد.