قدیمیها بیخود نمیگوید اندازه نگه دار که اندازه نکوست. احتمالا بیشتر مخاطبان، دیگر بیش از این نمیتوانستند برای پایان عاشقانگیهای بی دردسر یلدا و اسماعیل در سریال «بدنام» صبوری کنند و سازندگان خیلی به موقع با قسمت ۱۳ و ۱۴ خود فاز سریال را عوض کردند. جوان آنلاین: قسمت ۱۳ طوفانِ افتادنِ پرده رازِ یلدا برای ابراهیم و اسماعیل بود. اولین واکنشها هم چک پدر و پسری به عماد و یلدا شد. طی ۱۳ قسمت یلدا رازی داشت که کم کم برای دیگر شخصیتها آَشکار شد و در نهایت اصلیترین آدمهای درگیر آن راز هم آن را فهمیدند. حالا که دیگر پردهای باقی نمانده و داستان هم ادامه دارد پس مخاطب نیاز دارد بداند وجوه جدید قصه چه خواهد بود.
اینجاست که قسمت ۱۴ بدنام به درستی تغییر فاز داستان را به مخاطب توضیح میدهد. ابراهیم در تجارتش با عماد بازی خود را شروع میکند، عماد هم میرود سمت قانون و شکایت، ابراهیم سراغ هدیه میرود که پرونده زندگی یلدا را ببند، عماد یلدا را از زندگی اش بیرون میاندازد و یلدا برمیگردد به نداری، هدیه و شیوا و خود یلدا حالا میدانند او یک تومور مغزی دارد، اسماعیل همچنان در شوک است، هم از عشق اش خورده هم از پدرش، میرافشار خودنمایی میکند و از یک شخصیت فرعی بیخود جدا شده و عماد و ابراهیم را حسابی میترساند و در نهایت یلدا به طاق نه میگوید. حالا مخاطب به درستی وارد فاز دوم داستان شده. کلی التهاب و نتیجهی انتخاب شخصیتها در انتظارش است. جایی که احتمالا ریتم وقایع سریعتر است و لحظات احساسی و اکشن بیشتری خواهد داشت؛ و احتمال فراوان حرف یلدا درست باشد که آخر این داستان یک جنازه خوابیده. البته شاید به جز خودکشی عماد!
حالا دیگر مطمئنتر از قبل میتوان گفت، بدنام سریالی است که دارد قصه اسطورهای روایت میکند. آن هم از جنس زنانه اش. البته با بخشهایی انسانی، اما متمرکز بر احوالات شخصیت اصلی زنش. اسطورهای که سرنوشتش بیشتر شبیه پوست انداختن است تا رسیدن. یلدا در راه رفتن به سمت نقطهای است که آدم از هر چه بوده یکجا متنفر میشود و تصمیم میگیرد مسیر دیگری پیش بگیرد. آن هم در زمانی که همه چیز قرار است بر علیه اش باشد. سفری که در هر دین و آیینی منتج به یک جور استغنا میشود. کاش سازندگان سریال هم چنین اندیشیده باشند، فعلا که شعار داستانشان هم تغییر کرده و از «بدنام؛ یک عاشقانه ناآرام» تبدیل شده به «بدنام؛ یک عاشقانه نافرجام»!